۱۳۸۸/۳/٢٤

 

این غزل یادگار سال‌های دانشجویی است.

برای یادآوری روزهای بی‌غزل، بد نیست.

 

::

تاریک شد این خانه و دیدن نتوانیم

وین پرده به فریاد دریدن نتوانیم

 

وقتی که قدمها همه آلودة یأسند

پیداست به مقصود رسیدن نتوانیم

 

وحشت‌زدگانیم و چه کابوس شگفتی!

لبریز گریزیم و دویدن نتوانیم

 

هرچند بهار آمده، محرومیِ ما بین

این باغ پُر از میوه و چیدن نتوانیم

 

در حنجره‌ها خورد گره حرف دل ما

فریاد که فریاد کشیدن نتوانیم

 

این آینه‌ها نیز به‌ما راست نگفتند

صد آه که از خویش رمیدن نتوانیم.

::

 

فروردین 1368

(تقویم برگهای خزان. تهران، 1373، ص 94)

 





کلمات کلیدی :غزلها

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢٤
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸۸/۳/۸

 

سلام، بی پاسخ ؛

نسیم، تعطیل است.

®

 

شب؟

ـ امتداد رازهای آدمیزاد است.

®

 

سایه چیست؟

ـ ترجمانِ آفتاب

با زبان شب.

®

 

سایه چیست؟

ـ نیمۀ نهانِ آسمان.

®

 

به خمیازه دچار است

                        ـ نگاهت.

®

 

خاکروبه‌ها:

اجتماع خاطرات بد.

®

 

از چند بهار

تا چند بهار...

تکرار کنم بهانۀ بودن را؟

®

 

بیاد آوردنت

            هر روز

دردآورترین شکل فراموشی است.

®

 

کنار جاده

            درختی است

که ارتفاع، مقصد اوست.

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۸
    لینک مطلب   نظر شما ()