۱۳۸۸/۱٢/٢٩

 

اشاره. بنا داشتم یادداشت نوروزی مفصلی بنویسم مرور عملکرد یک‌ساله را. مجالی فراهم نشد. یک شعر کوتاه می‌نویسم و شما را به آغوش بهار می‌سپارم.

::

 

سلام‌هایم را

به عطر و آینه آغشته می‌کنم

                                    هر روز

چقدر پنجره‌ات

برای سر زدن یک نسیم جا دارد؟

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٩
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸۸/۱٢/٢٢

 

1)

چنگیز

        با صدها سوار وحشی خون‌ریز

در چشم‌هایت می‌دهد جولان

چشمان من: میراث نیشابور.

 

2)

بارو فرو می‌ریخت

در اشک‌های من

می‌دانمش بار دگر آباد خواهد شد

اما، امان از لحظه ویرانی باور.

 

3)

عطار می‌آید

با منطق الطیرش

شمشیرها بر خاک می‌غلتند

بال کبوتر،

            امتداد سطرهای اوست.

 

4)

مکتوب مولاناست

دستت که از توفان شمس‌الدین

                                      رساتر می‌وَزد اینجا

امشب به داد من برس ای عشق!

تومار من پیچیده خواهد شد.

 

5)

آهخته می‌آیی

گل‌های دامن‌چاک

بوی ترا از هفت فرسنگی شهیدانند

مضمون تیغت را

با روح مستم در میان بگذار.

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٢
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸۸/۱٢/۱٤

با نگاهی به داستانی از سنایی غزنوی

 

اشاره. یادداشت حاضر، در سومین شماره گاهنامه طنز «دولخ» که توسط حوزه هنری استان کرمان منتشر می‌شود، چاپ شده است (ش 3: اسفند 1388، ص 8 ـ 10). «دولَخ» در گویش مردم کرمان به معنی گرد و خاک است و «دولخ کردن» به معنی، شلوغ‌کاری و گرد و خاک راه انداختن. به تناسب حال و هوای نشریه، این نوشته نیز حال و هوای طنزآلود گرفته است.

::

 

آورده‌اند: عزراییل سر به دنبال پیری نهاد تا او را از رنج زندگی نجات دهد. پیرمرد به کودکستانی گریخت و بین کودکان به بازی و خوردن مشغول شد. عزراییل او را گفت: عزیز دلم! اینجا چه می‌کنی؟ گفت: پَ پَ می‌خورم! فرمود: بلند شو برویم دَ دَ!

احتمالاً حضرت عزراییل مثنوی مولوی را مکرر خوانده بود که فرموده است: چون سر و کار تو با کودک فتاد/ پس زبان کودکی باید گشاد! با توجه به اینکه ما فعلاً قصد اعلام مواضع در موضوع روان‌شناسی کودک نداریم، به مسئله شوخی مردم همیشه در صحنه ایران با حضرت عزراییل و قضیه بسیار جدی مرگ می‌پردازیم. درست است که این شتری است که در هر خانه‌ای می‌خوابد، اما اغلب مردم دوست دارند این شتر در خانه همسایه بخوابد. ضرب المثل «مرگ خوب است، اما برای همسایه» هم برای همین مواقع درست شده است. بهترین راه برای آدمیزاد که زهر هر قضیه‌ای را بگیرد و راحت با آن کنار بیاید، استفاده از نمک طنز و شکر شوخی است. البته اگر به مقدار لازم از آن استفاده شود و شورش را در نیاورند. سر بسر عزراییل گذاشتن، حکم سوت زدن در ظلمات را دارد. نوعی سرپوش گذاشتن بر ترس درونی است. البته، واضح و مبرهن است که ما بیدی نیستیم که ازین بادها بلرزیم.

اینها را گفتیم که مقدمه‌ای مستوفا باشد برای نوشتن مطلب اصلی. حالا اصل مطلب چیست؟ اصل مطلب، فشار دوستان است برای نوشتن این مطلب. حالا که فشار زیاد است، ما تصمیم گرفته‌ایم حکایتی از مثنوی حدیقة الحقیقه حکیم سنایی غزنوی را بهانه قرار دهیم و در باب جوانب آن قلم‌فرسایی کنیم. حکیم مذکور از بزرگان ادب فارسی در قرن ششم هجری بوده که 800 سال پیش ازین، شوخی شوخی خیلی از مطالب جدی را بیان کرده است. رسم آن حکیم این بوده است که خلایق را نصیحت کند تا قدم بر منهاج صواب نهند و دست از پا خطا نکنند. او نصایح حکیمانه‌اش را در قالب حکایات بیان می‌کرد و از آنها نتیجه دلخواه را می‌گرفت. آن حکیم فرزانه البته تا حدودی نسبت به خلایق بی‌اعتماد و بدبین بود و اعتقاد داشت که مردم تا جایی که منافع خودشان در خطر نیفتد با تو همراهی می‌کنند. اما امان از روزی که ورق برگردد. این چنین روزی را سنایی «روز پیچاپیچ» نامیده است. در چنین روزهایی است که مادر دخترش را می‌پیچاند و پسر، پدرش را. و برای همدیگر تره هم خرد نمی‌کنند. یکی ازین روزهای پیچاپیچ، روزهایی است که حضرت عزراییل شوخی‌اش بگیرد و بوی مرگ شنیده شود. بقول سعدی، در پریشان‌حالی و درماندگی است که عیار دوستی بر ملا می‌شود.

(ادامه مطلب را نیز بخوانید.)





کلمات کلیدی :یادداشتها

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٤
  ادامه مطلب   لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸۸/۱٢/٢

 

نخوابید

چراغ سر کوچه - تا صبح

و نجوای باران.

::

 

اگر باران

اگر باران

نگاهت را بلد باشد

به اقیانوس هم راضی نخواهد شد.

::

 

مشق‌هایم آبی است

شعر وقتی که مرور لب توست.

::

 

مرا دعوت به باران می‌کند

ابر لبان تو.

::

 

آسمان، عطر گریبانش

روح شب‌های ترا دارد.

بر گلویت، ماه مرقوم است.

::

 

گلویت درختی است

گواراترین بوسه‌ها

میوه آن.

::

 

چراغان است

لبم

     که بی‌صدا

پایین می‌آید

پلَکان چشم‌هایت را.

::

 

ماه دارد می‌دمد

از پلکهای تو

انعکاس آسمان در من

تماشایی است.

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢
    لینک مطلب   نظر شما ()