۱۳۸٦/٧/٢۸

 

بهار لعنتی از راه آمد

                        ــ حس و حالی داشت افسونش

مرا با طرز مرموزی

گرفتار نگاه ناگهانش کرد

شگفتا چشمهای من که تا پلکی زدم

بوی شگفتی داشت مضمونش

چرا حیران چشمی مهربان بودم؟ نميدانم.

 

بقول خواجه حافظ پیشترها غالباً عقلم

درین اوضاع قد میداد

مرا در گیر و دار عاشقیهایم مدد میداد

چرا اینجا بقدر فهم تدبیری نفرمودم؟ نمیدانم.

 

دلم هر چند از تشریح این احوال عاجز نیست

بیان زخم را اطناب جایز نیست.

 

درین فصلی که بوی اشک و خون دارد

به دنبال مقصر از چه میگردی؟

که من با طرز مرموزی

به خاک افکنده تیر خودم بودم

(دروغ و راست

شبیه داستان آن عقاب و قصه «از ماست که بر ماست»)

اگر انصاف خواهی

دست من بود اینکه بر پایم گره میخورد

کمی تلخ است یا طنز است

ولی باور کن اینجا روزگاری مستمر

من پیچکی بر گرد تقدیر خودم بودم

 

اگر در انتظار نکته اصلی این شعری،

دو سطر از قول من بشنو:

بهار لعنتی میرفت و

من گیر خودم بودم.

 

 






به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٢۸
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٦/٧/۱٩

 

از آینه بر میخیزم

ساعتها خیره میشوم در خود

(دیشب به خودم شباهتم کمتر بود)

درهایی که را که یک به یک وا کردم

راهش به دهان دخمه میرفت فقط.

 

میرفتم و از پنجرههایی که نداشت

با ماه  علیل درد دل میکردم

چشمم که با تاریکی عادت میکرد

میدیدم ماه خوشگل قصه من

فی الواقع مارمولک منزویی است

که مردمکش پلک ندارد اصلاً.

 

باور کن این رؤیا را

من عین صلات ظهر دیدم یکروز

یک روز نه... چند بار پی در پی بود

و کور شوم بقول آن شعر فروغ

اگر دروغ ...

(شرمنده که هر چه آخر سطر تقلا کردم

دنباله آن به بنده الهام نشد

فعلاً بگذار

این را به حساب ذهن نوآور من).

 

القصه،

(کجای قصه میلنگیدم؟)

ها!

از آینه برخاسته بودم دیشب

تاریک و پلید

یک نقطه روشنی در آن پرده نبود

گفتم که: خدای من! تو راضی داری

از آینه نیز ناخلف برگردم؟

هر چند که جیبهای سوراخ من از ماه تهی است

کی گفته که سهمیه دستهای من پنجره نیست؟

کی گفته که باید دل من به پلک بی مردمک اتاق قانع باشد؟

 

این پرده لاجرم، پسندیده من

نیست که نیست

میخواهم هر وقت که بر میخیزم

از دیدن من آینه لذت ببرد

(هر چند که سنّ آرزویم بالاست

اما تو به رؤیای من اعتماد باید بکنی

بی رؤیا، خوابها چه معنی دارد؟)

 

ای آینه، ای شبیه من! حوصله کن

من دارم از مسافرت میآیم.

 

 






به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٧/۱٩
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٦/٧/٦

 

بین ویرانی و مرگ در انتظارم

تا نسیمی بگیرد.

 

بوی نیرنگ دارد

دستهای مقدّس.

هاله هایی که دور سر مؤمنان می درخشد

نیست جز بازی نور در صبح کاذب.

سالها رفت و از لوله های تفنگ خطیبان

غرّشی بر نیامد.

 

بین ویرانی و مرگ

کیستم من؟

پُشتِ در  ماندۀ معجزاتی معطّر.

 

 






به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٦
    لینک مطلب   نظر شما ()