۱۳۸٦/٢/٢٧

 

انقراض گونه‌هاي با شكوه

يا شكوه گونه‌هاي منقرض.

روزنامه‌ها چه تيترهاي جالبي كه مي‌زنند.

...

غبطه مي‌خورم به آن پلنگ زخمي‌يي

كه ليس مي‌زند به خون داغ خود

غبطه مي‌خورم به آن پلنگ زخمي‌يي

كه تير خورد و منصرف نشد.

...

در رگم پلنگ مي‌دود

خون من شبيه ماشه تو تشنه چكيدن است.

نوبتم رسيد

ماه را صدا كنيد

نوبت رسيدن است.

 

 






به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٦:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٢٧
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٦/٢/۱٢

 

تنها همين ستاره مرا حفظ كرده است

در موسمي كه ريشه فرو بُرده در اسيد

تنها همين ستاره ...

      وگر نه هنوز هم

دستم به هيچ نور مقدّس نمي‌رسيد

 

آب از سرم گذشت

آب از سرم ... نه، اين عطشي ناگوار بود

ظلمات ممتدي كه به دهشت دچار بود

يك داستان تيره دنباله دار بود

 

مي‌آيم از سياهي و سنگم به دامن است

ياقوت نيست

اين اشكهاي خاطره‌سوزي كه با من است

 

شبهاي شرحه شرحه بي التيام را

يك دستمال تر كن از آن صبح بي مثال

دستي بكش كه پنجره تاريك مانده است

نوري بپاش بر سر اين واژه‌هاي لال

آبي بريز بر لب اين آرزوي كال

بنگر مرا كه زُل زده‌ام در تو اي زلال!

 

تنها همين سـتاره مرا حفظ كرده است

يك رشته از تجلّي صبح صفات تو

زآن گيسوان ريخته بر شانه‌هاي شب؛

تنها همين ستاره مرا حفظ كرده است

تنها همين ستاره كه آورده‌ام به لب.

 

 






به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۱٢
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٦/٢/٩

 

ماه از اوج خودش

رو به تاريكي من ميتابد.

 

پلكم از خواب زمين گرمتر است

كفتري نيست درين چاه كه نيست.

 

 

.....................

توضيح ضروري:

دوستان عزيز دست‌اندركار صفحه ادبيات روزنامه جام جم (آقاي شفاعي يا عليمحمدي) از سر لطف مطلبي را كه سه چهار ماه پيش در مورد قافيه بيت پاياني در غزل امروز نوشته و در همين وبلاگ گذاشته بودم، با جرح و تعديل در جام جم ديروز (9 ارديبهشت 86) نقل فرمودند.

يادآوري اين نكته لازم است كه آن مطلب اصولاً يك مطلب وبلاگي بود، هم در طرح مسئله و هم در شيوه بيان و نوع نگارش. ذكر شواهد متعدد هم در آن، مطابق خصلتهاي وبلاگي بود. و به عبارت ديگر، پيش‌نويسي بود براي يك مقاله. اميدوارم كساني كه مقاله روزنامه جام جم را خوانده‌اند يا مي‌خوانند، به اين نكته اساسي توجه داشته باشند.

طبق معمول كسی آن طرف جوب نبود!

 

 






به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٧:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٩
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٦/٢/۳

 

نیما می‌گوید: آنکه غربال در دست دارد، از پس کاروان می‌آید. یعنی زمانی باید بگذرد تا حساب دانه‌درشتهای کاروان شعر، از خرده‌ریزها مشخص گردد. گاهی اسم و آوازه و مقام و موقعیت یک شاعر در زمان حیاتش بر جنبه‌های هنری شخصیت او سایه می‌افکند و منتقدان و نکته‌بینان را در تشخیص اهمیت و جایگاه واقعی آن شخص دچار خبط و خطا می‌کند. نمونه‌های تاریخی زیادی برای اثبات این امر می‌توان آورد. اما شاید بهترین مثال برای روشن شدن موضوع، داستان سعدی و امامی هروی و مجد همگر باشد. خاصه در این ایام که به‌نام سعدی نامگذاری شده است (اول اردیبهشت)، این شاهد تاریخی معنای روشنتری می‌یابد.

در نیمه دوم قرن هفتم هجری در مملکت فارس سه شاعر بیش از همه شهرت داشتند. نخست، سعدی شیرازی که بوستان را در سال 655 و گلستان را در سال 656 هجری آفریده بود و بعضی از  غزلهایش، به گواهی ابن بطوطه جهانگرد معروف، در همان دوران تا سرحد چین نیز رفته بود. دوم، امامی هروی که از بزرگان شعر فارسی در این دوره به‌شمار می‌رفت و سوم، مجد همگر که پدرش یزدی بود و خودش در دربار سلغریان منزلتی داشت و بعداً به خاندان جوینی پیوست و بسال 686 ق به فاصله یکی دو ماه بعد از مرگ امامی درگذشت.

روایتی تاریخی در دست است که بر اساس آن، تعدادی از بزرگان قرن هفتم از جمله شمس‌الدین صاحب‌دیوان و معین‌الدین پروانه و نورالدین رصدی و رضی‌الدین بابا و افتخارالدین کرمانی به اتفاق قطعه‌ای منظوم نزد مجدالدین همگر فرستادند و ازو در مورد پسند مردم زمانه پرسیدند:

ز اشعار تو و سعدی و امامی / کدامین به پسندند اندرین بوم

 

مجد همگر جواب ایشان را به این رباعی داد:

ما گرچه به نطق طوطی خوش نفسیم / بر شکّر گفته‌های سعدی مگسیم

در بیعت شاعری به اجماع امم / هرگز من و سعدی به امامی نرسیم

 

همان گونه که واضح است، مجد همگر ضمن بازی لفظی با تخلص «امامی»، او را بر سعدی ترجیح داده و  من باب شکسته نفسی نام خودش را نیز در جزو فرودستان آورده است.

چون امامی رباعی مجد همگر را بشنود، این رباعی را فرمود:

در صدر بلاغت ارچه با دسترسم / در عالم نظم ارچه مسیحا نفسم

دانم که به خاک در دستور جهان / سحبان زمانه مجد همگر نرسم

 

پاسخ امامی البته بسیار مصلحت‌جویانه بوده است. مجد همگر موقعیت شغلی مناسبی داشت و واژه «دستور» که امامی در حق او بکار برده، حاکی از مقام درباری اوست. امامی ضمن تأیید مراتب فضل و دانش خویش، مجد همگر را ناچاراً یا از سر تواضع بر خود ترجیح داده و نامی هم از سعدی نبرده است. چون حکایت این داوری به سعدی رسید، گفت:

هرکس که به پایگاه سامی نرسد / از بخت بد و سیه‌گلیمی نرسد

همگر چو به عمر خود نکرده‌ست نماز / آری چه عجب گر به امامی نرسد

 

دکتر صفا این روایت را مشهور اما جعلی دانسته است (تاریخ ادبیات در ایران، ج 3، ص 549). ولی نوه مجد همگر به‌نام اسحاق بن قوام که نسخه‌ای از رباعیات جدش را در سال 698 در تبریز کتابت کرده، تمامی این اشعار را آورده و با توجه به فاصله زمانی اندک با اصل رویداد و نسبتی که با مجد همگر دارد، دلیلی نیست در صحت این حکایت تردید کنیم.

امروزه تقریباً هیچ کس شکی ندارد که امثال مجد همگر و امامی در ادب فارسی تنها از جنبه تاریخی حایز اهمیتند و مقایسه این دو با سعدی، قیاسی مع الفارق محسوب می‌شود. اما در آن دوران، در ذهن بزرگان هنوز تکلیف جایگاه این سه شاعر معلوم نبود و حتی عده‌ای که مرجع فکری جامعه هم بودند، رتبه سعدی را از امامی هروی و مجد همگر فروتر می‌دانستند.

شاید گفته شود این حکایت مربوط به دورانی است که سعدی هنوز سعدی نبود. یعنی اشعار و آثار مهمش را خلق نکرده بود. تاریخ این واقعه بی شک قبل از سال 675 است که معین‌الدین پروانه را به فرمان اباقا خان مغول به طرز فجیعی کشتند. اجتماع این افراد نیز نمی‌تواند خیلی پیش از همین تاریخ صورت گرفته باشد. در این دوران، بوستان و گلستان سعدی در بین عموم مردم شهرت یافته و صیت سخن سعدی تقریباً همه ممالک فارسی زبان را فرا گرفته بود. یعنی، شخصیت شعری سعدی شکل گرفته بود و آثار مهمش را‌ آفریده بود.

بنابراین، مشکل از قوام نیافتگی شخصیت شعری سعدی نبود. مشکل، دشواری تشخیص جایگاه واقعی شاعران در زمان حیات‌شان است. حتی اگر پای سخن‌شناسی چون مجد همگر در میان باشد که در قرن هشتم مرجع فضلا بود و به سخن‌سنجی او اعتماد داشتند. اگرچه نقش سلایق را نیز نادیده نتوان گرفت. البته این یک حکم کلی نیست. ولی باید آن را در قضاوتهای ادبی اصل مهمی دانست و عجولانه در مورد جایگاهها به داوری ننشست. در عصر حاضر، تعدد وسایل ارتباط جمعی و تریبونها و محافل ادبی، بجای آنکه راه تشخیص سره و ناسره را هموار کند، بر مه‌آلودگی فضا افزوده است. و صد البته شک نیست که چون غبارها فرو بخوابد و ناقد بصیر زمانه غربال خویش را برگیرد و بیاید، تکلیف غث و ثمین روشن خواهد شد و کاری به مجلات و سایتها و کتابهای رنگین و سنگین و تأییدات این و آن و تیراژ و تعداد نخواهد داشت و کار خودش را خواهد کرد. به شهرتهای زودگذر دل نباید بست و فریب هندوانه‌های محفلی را نباید خورد که بغلها را سنگین می‌دارد و جز گرانی فایدتی نمی‌بخشد.

 

 





کلمات کلیدی :یادداشتها

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۳
    لینک مطلب   نظر شما ()