۱۳۸٦/۱٠/٢٦

 

لهجهام از عشق میآید

حرفهایم بوی غربت میدهد امشب.

..

سنگها از کوه میریزند

کوه اما همچنان کوه است

درددلهایی که در آیینه با خود میکنم،

درمان دردم نیست.

..

یک نفر با تیغ در جان من افتاده است

عشق دارد میچکد بر خاک

نعرهام در چاه میپیچد عزیز من!

شعر، پژواکی است خون آلود.

..

تو چه میدانی که با روحم چها کردی و باران هم

آه، یاران هم!

شمع برمیدارم و دنبال تلمیحات آبی تو میگردم.

..

کوچههای خاک لبریزند از اسبان رَم کرده

بوی یال عشق میآید

من هوایی میشوم امشب.

..

برف از قد درختان نیز تا کرده است

شال گردن میخرم از عشق

روی زخم خود نمک میریزم و خوابم نمیگیرد

رد پایم میرسد تا کوچهای بن بست.

..

آب، بوی دستهایت را نخواهد بُرد از خاطر

از عطش دارد لباسم میدَرَد بر خود

خیمه گاه من به آتش اشتیاق وافری دارد.

..

در برادرها نفاق افکندهای ای عشق

عاقبت مقتول درگاه تو خواهم شد

یک نفر دارد کلاغش را به خاک تیره میبخشد

درس خونینیاست انشایی که من دارم.

..

شیشه را قدری بکش پایین

پرده را قدری بزن بالا

لااقل یک ابر پُر باران مهیا کن

روح من در باد دلتنگ است.

..

از مسافرها سراغم را چه میگیری؟

من همینجا گم شدم دیری است

کودکی دارد برایم شعر میخواند

بوی سارا از انار باغ میآید.

..

نهرها زیر گلویم نغمه میخوانند

خون من نقاشی گلگون این دشت است

ظهر، مبهوت نماز واپسینم بود.

..

گرگ، در پیراهن شب خواب میبیند

کاروان از بوی یوسف طاقتش طاق است

حیف زندانی که من رفتم

کاش تعبیرم نمیکردی!

..

لهجهام از عشق میآید

جد من نیز این صدا را پاسداری کرد

حنجرم در قاف این تکواژه میسوزد.

..

تشت، بوی ماه دارد باز

تشت ماه از آسمان افتاده است امشب

دف بزن تا کاسهای از خون بگردانم

گردنم میخارد و تیغ تو بسم الله خواهد گفت.

..

من پلنگ بسملم، مغرور بدفرجام

ناز شست نازکت ای عشق!

هیچ نخجیری چنین آسان به خاک و خون نیفکندی.

..

زخمها را خوب میدانی طبیب من

مرهمی امشب فراهم کن که باروت و نمک باشد

در جگر دیری است شور نعرهای دارم.

..

سیبهای آستینت بوی فردوس برین دارد

تیر اما میرسد از راه _ پی در پی.

پرتقال من!

هیچ اسفندی ازین بهتر نخواهد شد.

..

ساعت از تکرار سر ریز است

تیک تاکش تکههای عمر ما را در بغل دارد

در کویر من بترک ای رعد و برق امشب

این دقایق را منور کن!

..

هی، چه نامردند!

سایههای صف به صف در کربلای من

جلوه کن خورشید پنهانی

تا تمام تشنگیها را بسوزانی.

..

لهجهام از عشق میآید

در دهان من تو لب وا کردهای امشب.

 

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢٦
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٦/۱٠/٢۳

 

شیخ محمد حسن قارانی سیرجانی معروف به پیغمبر دزدان (نبی السارقین) از شخصیتهای عجیب تاریخی است. وی در نیمه دوم قرن 13 هـ . ق خود را «پیغمبر دزدان» لقب داد و طولی نکشید که آوازهاش در فارس و کرمان پیچید. از وی نامهها و اشعار طنزآمیزی بجای مانده که آقای دکتر باستانی پاریزی آنها را در کتاب پیغمبر دزدان با شرح و تفصیل فراوان و گاه زائد به چاپ رسانده است. وی در فاصله سالهای 1301 تا 1310 ق درگذشته است.

تعداد نامههای کتاب 58 است و در نامه سیزدهم، نبی السارقین سطری از منظومه معروف «صدای پای آب» سهراب سپهری را تضمین فرموده است:

«زبان تضرع گشوده و عرض کرد: بارالها! میان پیغمبران به چشم تفاوت نگاه کردن چه معنی دارد؟

ـ گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد؟ » (پیغمبر دزدان، چاپ شانزدهم: 1380، ص 376)

اگر هر مورخ و مصحح دیگری غیر از دکتر باستانی پاریزی متولی چاپ نامههای نبی السارقین بود، به ضرس قاطع و اطمینان خاطر میگفتم که سهراب سپهری این سطر درخشان را از داخل نامههای پیغمبر دزدان کش رفته (و یا امانت گرفته) و بدون ذکر مأخذ در منظومه خود داخل کرده است. اما با شیوه مرضیهای که دکتر باستانی پاریزی در تصحیح متون دارند، مرددم که آیا باستانی پاریزی این سطر سهراب را به مناسبت و سهواً داخل نامههای نبی السارقین نکرده است؟ بخصوص آنکه اثرات آشنایی و دلبستگی ایشان به اشعار سهراب سپهری بالاخص «صدای پای آب» در مقدمه همین کتاب پیغمبر دزدان نیز مشهود است (ص 17 و 18).

علاوه بر این، از لحاظ سبکی، سطری که نقل شد به هیچ وقت نمیتواند محصول دوران حیات پیغمبر دزدان باشد. صفت قرمز برای لاله، به جای سرخ، از تعابیر عصر حاضر است و نحو جمله نیز به نظر میرسد در نیم قرن اخیر در زبان فارسی رایج شده است: کم نداشتن از چیزی. و از همه مهمتر، گل شبدر است که شاید تا قبل از این شعر سهراب، از زمین هیچ شعر جدیدی سر بر نیاورده باشد.

بنابراین، به احتمال بسیار، این سطر را مصحح از پیش خود در نامههای نبی السارقین وارد کرده است.

..

توضیح. برای رفع سوء تفاهم احتمالی باید بگویم که ذکر این نکته به منزله نادیده گرفتن زحمات دکتر باستانی پاریزی در احیا و معرفی تاریخ و ادبیات کرمان زمین نیست. من کتاب «شاعران قدیم کرمان» را تقدیم به این پیر کرمان شناسی کردهام. غرض ازین یادداشت، ذکر یک نکته بود که در مطالعه مجدد کتاب پیغمبر دزدان به ذهنم رسید و تا کنون متوجه آن نشده بودم و ندیدهام که کس دیگری نیز به آن توجه کرده باشد.

 

 





کلمات کلیدی :یادداشتها و کلمات کلیدی :کرمانیات

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢۳
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٦/۱٠/۱٩

 

زمستان را

من از سوراخهای چکمهام

                                    احساس میکردم

معلم روزها هاشور میزد تخته را با گچ؛

و حس گزگز پاهای سرما خورده را میداد

سفیدیهای یکدستی

که با من پا بپا هر روز میآمد.

...

کلاغ از رد پاهایش مشخص بود

که زیر برفها جز دانههای پوک چیزی نیست.

ردیف شیروانیها:

شبیه پیرمردانی که بوی مرگ میدادند.

...

و باران همچنان یک بند میبارد

بخار شیشهها، امضای انگشت مرا دارد

صدای سرفهای انگار

                            پشت میله قندیلها

یک عمر زندانی است

لحاف کهنه

گیج اولین برف زمستانی است.

 

 

..

توضیح. روایت اول این شعر که در سایت لوح نیز درج شده است، لنگیهایی داشت که بعضی دوستان متذکر آن شدند. سطر توضیحی اول شعر را حذف کردم و تغییراتی در پنج سطر آخر شعر دادم. امیدوارم به بهتر شدن آن کمک کرده باشد.

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٧:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱٩
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٦/۱٠/۱٥

 

برای آیدا محبی و مریم و محبوبه

..

 

کودکان رفتهاند و یخ زده است

این هویجی که روی صورت اوست

دستهایی که تکهای چوب است

چشمهایی که هسته آلوست

..

با خودش فکر میکند: شاید

گرگها هم که ناگزیر شوند

جای خرگوش، ممکن است امشب

با هویج نشُسته سیر شوند

..

با خودش فکر میکند: هر چند

مغز آلوست تلخ و تکراری

بر میآید، اگر گرسنه شود

از کلاغ سیاه هر کاری

..

با خودش فکر میکند: باید

به خودش ذرهای تکان بدهد

خفته در جا حیاط و میباید

شور و حالی به این مکان بدهد

..

یا نه ... آن سوی نردهها هم هست

باید از این حیاط دل بکـَنـَد

یک قدم میرود که بر دارد

از کمر ـ کودکانه ـ میشکند

..

صبح در خوابِ کودکان دارد

پا بپا میکند که برخیزند

همچنان نیم خیز و تاخورده

برفها در حیاط میریزند.

 

 





کلمات کلیدی :چهارپاره

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱٥
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٦/۱٠/۱۱

 

دوست گرامی آقای سایر محمدی به بهانه انتشار کتاب «دارم به ساعت مچیام فکر میکنم» مصاحبه تلفنی با صاحب این وبلاگ انجام داده که نتیجه آن در صفحه آخر روزنامه ایران روز چهارشنبه 5 دی ماه در ستون «امروز با...» به چاپ رسیده است. البته خاصیت مصاحبه تلفنی این است که مصاحبه شونده ناشی مثل من دستپاچه میشود و حرفهای بیربط میزند و مصاحبه کننده دست به قلمی مثل آقای محمدی قدری از تراوشات ذهن و ضمیر خود را داخل مصاحبه میکند. ضمن سپاس از آقای محمدی، بقول سیاسیون برای تنویر افکار عمومی و ثبت در تاریخ، توضیحی چند بر این مصاحبه مینگارم ...

..

کتاب شاعران قدیم کرمان که در انتهای «دارم به ساعت مچیام فکر میکنم» تاریخ نشر آن سال 1385 قید شده و آقای سایر محمدی آن را در شمار آثار منتشر شده من آوردهاند، به همت نشر کازرونیه در حال چاپ است و امیدوارم ظرف دو سه هفته آینده چاپ شود. در مورد این کتاب وقتی چاپ شد، گفتنیها گفته خواهد شد. البته قرار بود «شاعران قدیم کرمان» قبل از مجموعه شعر جدید من چاپ شود که نشد.

..

کتاب شعر خواب گنجشک هم که آماده چاپ تلقی شده است، قرار است تا پایان امسال سر و سامان بگیرد و دربردارنده بخشی از شعرهای سال 1385 و تمام شعرهای سال 1386 است و ادامه منطقی کتاب «دارم به ساعت مچیام فکر میکنم» و انشاءالله قدری پخته تر و پرداخته تر خواهد بود. چاپ این کتاب هم منوط به عوامل زیادی است که در موقع خودش باید برای آن فکری کرد.

..

کتاب «دارم به ساعت مچیام فکر میکنم» فاقد هر نوع شعر سپیدی است و اینکه در مصاحبه از شعرهای سپید این مجموعه سخن به میان آمده است، صحیح نیست و بنده قاعدتاً اشارهای به وجود شعر سپید در این دفتر نکردهام. در سرتاسر این مجموعه، ما با سه قالب شعری سر و کار داریم. وجه غالب آن شعر نو نیمایی است، با مقداری غزل و چهارپاره. همین و بس.

..

غزلهای این کتاب، به هیچ وجه باقی مانده سروده های دفتر اول من که در سال 1373 چاپ شد نیست. بلکه محصول همین سالهاست و از لحاظ فضا و زبان و تا حدودی فرم با غزلهای آن کتاب فاصله اساسی دارند و البته بسیاری از دوستان، غزلهای «تقویم برگهای خزان» را بیشتر میپسندند که آن بحث جداگانهای است. بنابراین، غزلهای دفتر جدید، لااقل از نگاه من، متعلق به یک دوران سپری شده نیست!

..

اینکه نوشتهاند: «13 سال تجربه و تمرین پشت این دفتر خوابیده است»، به هیچ وجه حرف بنده نیست. من بنا به دلایلی از سال 1374 تا 1383 تقریباً شعر را کنار گذاشتم و هیچ تجربه و تمرینی در این خصوص نداشتم. مگر اینکه مطالعه را نیز در شمار تجربه و تمرین بیاوریم. شعرهای «دارم به ساعت مچیام فکر میکنم»، محصول سالهای 1383 تا 1385 است و اگر تجربه و تمرینی هست، حاصل همین سه سال است و بس.

..

اینکه گفتهام در این دفتر به نوعی تسلط نسبی در زبان دست یافتهام و یکی از دوستان عزیز، تلفنی متذکر بزرگنمایی این جمله شد، در قیاس با دفتر اول خودم است که در سال 1373 چاپ شد و کارهای سالهای 1367 تا 1372 را در بر میگیرد. در واقع این تسلط نسبی، یک نوع مقایسه بین کارهای خودم است نه دیگران. و تا حدودی امری طبیعی هم هست که در سیر زمانی منطقی، تسلط آدم به زبان رو به افزایش میگذارد و کلمات در ذهنش صیقل یافتهتر حضور مییابد.

..

در مورد شعرهای دفاع مقدس هم ظاهراً نوعی سوء تفاهم در ذهن آقای سایر محمدی شکل گرفته است که شاید ناشی از توضیحات ناقص من یا عدم دسترسی ایشان به کتاب «تقویم برگهای خزان» باشد. در دفتر اول شعرهای من، تقریباً هیچ شعری اشاره مستقیمی به سالهای دفاع مقدس ندارد و فقط اثرات اجتماعی آن، دستمایه بعضی شعرهای مجموعه قرار گرفته است. شعرهایی که در دوران جنگ گفتهام و بعضاً در جراید و کتابهای همان موقع چاپ شده است، به دلیل ناپختگی جایی در دفتر اول شعرهای من پیدا نکرده است.

..

متن مصاحبه را اینجا می‫توانید ببینید.

 

 





کلمات کلیدی :یادداشتها و کلمات کلیدی :گفتگو

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱۱
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٦/۱٠/٤

 

در باد بی لگام

چرخید خط در هم امضای یک کلاغ.

 

®

باد است پشت شیشهها

باد است و دیگر هیچ.

 

®

درخت، عریان است

نسیم

هزار قصه ناگفتهاش به دامان است.

 

®

ملولند گلها

گذر کن برین خاک پژمرده

                                    ای ابر!

 

®

ابر، بسیار است و باران نه

کوچهها در خواب پاییزند.

 

®

گرمای دلچسبی است

گنجشک بازیگوش

                        روی شاخه پاییز.

 

®

بین خورشید و باران دو دل بود

ابر پاییز.

 

®

برگ ریز است دلم

باد میآید و

احوال خیابان مرا میپرسد.

 

®

از پشت ابرها

گرمای ناگهان تو خوب است.

 

®

باران که میبارد

غم با دلم اهلی است.

 

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٤
    لینک مطلب   نظر شما ()