۱۳۸٥/۸/٢٤

 

تو لب گشودی و من محو یک سلام شدم

و بی مقدمه درگیر این درام شدم

...

ورق زدی و تمام دلم به حرف افتاد

ورق زدی و به حرف تو زود خام شدم

...

چه سطرهای عزیزی که رد شدی از من

چه فصلهای قشنگی که نردبام شدم

...

دو فصل خواندی و ول کردی انتهایم را

دو فصل رفتی و پنداشتی تمام شدم

...

ورق ورق شدم و در غروب بُر خوردم

و در مسیر عبور تو قتل عام شدم

...

غرور ساکت من در مرور ساده تو:

مرا درست نخواندی و من حرام شدم.

 

 





کلمات کلیدی :غزلها

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٧:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٢٤
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٥/۸/۱٩

 

مي‌تركد استخوانم

در  باد

يك برگ ديگر از سر اين شاخه مي‌چكد.

 

پاييز چندم است عزيزم؟

 

 






به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱٩
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٥/۸/۱٢

 

يك سر و هزار سودا حكايت آدم سرگشته‌اي است همچون من كه بلد نيست خودش را درست تعريف كند. سر خودم را با چهار پنج وبلاگ اين ور و آن ور گرم كرده‌ام و به هيچ كدامشان هم نمي‌رسم. شايد بيماري وبلاگ‌زدگي دامن دل مرا نيز گرفته است. علت اين پراكنده‌كاري براي خودم شايد موضوعات جداگانه هر وبلاگ باشد. باري، پس از مدتها تنبلي، امروز نهيبي به اين روح دربدر زدم و گفتم دستي به سر و روي همه وبلاگها بكشم. آخر كار، ديدم سر اسپريچو كه انيس سه چهارساله من است و پدربزرگ آن سه چهار وبلاگ، بي كلاه ماند. گفتم همينجا تبليغ مفت و مجاني كنم براي آن سه وبلاگ ديگر. تحويل گرفتن خود است، اما گاه گداري ناپرهيزي اشكالي ندارد. ضمناً از دوستاني كه پيامهايشان‌ درين وبلاگ بي جواب مانده است، عذر تقصير مي‌خواهم. به حساب هرچه دلشان خواست بگذارند، جز بي مهري و بي معرفتي.

...

باران صبحگاهي

پرچين نمي‌شناسد.

در هر دو سو: چمنها.

 

وبلاگ فوتوهايكو اتفاق خوبي بود كه افتاد و من نيز اولش شوقي داشتم و چيزي برايش مي‌نوشتم. بعداً دوستان آمدند و گفتند هر كدام از اعضاي فوتوهايكو يك وبلاگ اختصاصي هم براي خودشان در اين حال و هوا بزنند. دوست عزيزي از بانيان اين امر، باعث خير شد و وبلاگ گنجشك ناتمام را به اسم من سرپا كرد و افتاد گردن‌مان. بعداً كه هايكونويسان قرار شد راهشان از ما پراكنده‌نويسان جدا باشد، بهانه خوبي دست تنبلي من افتاد و تأخيرهاي پي در پي را در پي داشت. بعد از دو سه ماه، حال و هواي فوتوهايكو دوباره به سرم افتاد و چند تا شعرنگاره كوتاه نوشتم. «شعرنگاره» اصطلاحي است كه من ساخته‌ام براي شعرهاي كوتاه خود كه در حال و هواي يك تصوير گفته شده‌اند. اگر وقت و فرصت و حال و حوصله‌اي دست داد، گنجشك ناتمام و سه شعر كوتاه جديد مرا در آن بخوانيد.

 

...

 

رباعي‌پژوهي دغدغه اصلي من است. وبلاگ باران هزار ابر سرگردان را ساختم تا يادداشتهايي در مورد رباعيات كهن پارسي بنويسم و هويتي مستقل از اسپريچو داشته باشد. اين بار به سراغ رباعيي از مهستي گنجوي رفته‌ام. مهستي گنجوي از نام‌آورترين بانوان پارسي‌گوي است. دلم مي‌خواهد رباعياتش را كتاب كنم. يادداشتهايش فراهم آمده است. شايد اوايل سال آينده جمع و جورش كردم.

بخشي از رباعيات مهستي گنجوي را «شهرآشوب»هاي او تشكيل مي‌دهد. اين شهرآشوب او كه توصيف قصابي است كه دل شاعر را به دام انداخته است، موضوع مطلب جديد وبلاگ باران هزار ابر سرگردان است:

قصاب چنان كه عادت اوست، مرا

بفكند و بكشت كـ:ين چنين خوست مرا

سر، باز به عذر مي‌نهد بر پايم

دم مي‌دمدم تا بكند پوست مرا.

 

...

 

از غزلسرايان جوان كرمان، شعر دو تن را بسيار دوست دارم و از قضا نام هر دو آنها حامد است: حامد حسين‌خاني و حامد عسگري. اولي يك دو سال بزرگتر از اولي است و شعرش پخته‌تر و دومي، شيرين‌كاريها و شيطنتهايش، سخت دلنشين.

وبلاگ غزل امروز كرمان دغدغه من بود براي معرفي غزلسرايان كهن ديارم در زماني كه هيچ كدامشان همت و حوصله حضور در وبلاگستان را نداشتند. خوشبختانه بعد از آنكه وبلاگ غزل امروز كرمان راه افتاد، يكي يكي بروبچه‌هاي غزلسرا به وبلاگستان پيوستند و صداي خودشان را رساتر كردند: مسعود سلاجقه، مرتضي كردي، غلام سيستاني، حامد عسگري، عرفان رعايي و اخيراً حامد حسينخاني. همين مسئله پاي مرا در به‌روز كردن وبلاگ غزل امروز كرمان كمي سست كرد. اما وقتي ديدم كه هنوز در جستجوهاي مربوط به غزل امروز كرمان نام اين وبلاگ هم هست و جايگاهي دارد، گفتم شايد بودنش به از نبودنش باشد. مطلب جديد اين وبلاگ، بعد از شش ماه تعطيلي، در مورد مجموعه‌هاي شعر همان دو عزيزي است كه نامشان را آوردم. سري بزنيد و نظر دهيد.

 

 






به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱٢
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٥/۸/۳

 

زمستان بود و صحرا و درختي

زمستان بود و تنهايي سختي

زمستان بود و در هم بود اخمش

درخت آنجا پر از غم بود زخمش

درخت آنجا سكوت ممتدي داشت

درخت آنجا زمستان بدي داشت

...

شب يكدست، با خود حرف مي‌زد

سكوتي تلخ پا در برف مي‌زد

...

درخت آنجا در آن سرماي بيخود

سرش با جيرجيرك گرم مي‌شد

جهانش سخت كوچك بود آنجا

رفيقش مارمولك بود آنجا

دلش خوش بود اگر تنگ غروبي

گذر مي‌كرد حتي داركوبي

شب و روزش شب و روزش ازين دست

به ذهن خود خيالي خشك مي‌بست

...

قضا را كفتري از جفت خود دور

گذر مي‌كرد از آن صحراي ديجور

عبورش بر درخت پير افتاد

حضورش روح او را قلقلك داد

...

نشست و حرف بالش خستگي بود

و اين آغاز يك دلبستگي بود

...

نسيمش زآن پر شيرين بجان خورد

درخت از شوق فروردين تكان خورد

...

كبوتر تا حديثي باز مي‌گفت

درخت پير شرح راز مي‌گفت

سخن مي‌گفت از سوداي يك دوست

درخت پير مي‫پنداشت با اوست

...

درين سودا صباحي چند بگذشت

زمستانش تو گويي منتفي گشت

بهاري تازه آمد در مسيرش

درخت ديگري شد روح پيرش

...

بهار آمد، نسيمش در تن افتاد

كبوتر را هواي رفتن افتاد

درخت آشفته شد، لرزيد برگش

به جان افتاد آسيب تگرگش

...

بگفتا: راه دور و رنج بسيار

بيا فكر سفر با باد بسپار

ازينجا با هزاران بي‌قراري

كجا خواهي شد اي روح بهاري؟

كه خواهد بود در صحرا پناهت

كه از پر مي‌تكاند گرد راهت؟

كه از هر چارسو، فرسنگ فرسنگ

نبيني تكدرختي سنگ در سنگ

...

كبوتر با غروري آتشين جفت

درخت پير را باري چنين گفت:

قبول اين سخن هرچند سخت است

درين صحرا هزاران تكدرخت است.

...

كبوتر رفت و گويي بي‌خبر بود

كه حرفش، زخم يك صحرا تبر بود

از آنجا پر زد و هرگز ندانست

كه بد تا كرد و بهتر مي‌توانست

...

سحرگاهان نسيمي با دل ريش

كف خاكستري مي‌برد با خويش...

 






به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٦:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۳
    لینک مطلب   نظر شما ()