۱۳۸٥/۳/٢٦

 

پشت خطوط منتظرم تا صدای تو ...

پشت چراغ زرد ... نه ... انگار قرمز است

راننده اخم میکند و فحش میدهد

بین من و تو فاصله یک نیش ترمز است

 

پشت خطوط منتظرم تا صدای تو ...

باران به روی شیشه ماشین گرفته ضرب

تصویر عابران و خیابان و ... ــ  چترها

گویی دهان گشوده برین لقمههای چرب

 

پشت خطوط منتظرم تا صدای تو ...

انگار سالهاست که همسایه همیم

یادت که هست: آن شب بارانی، آن پراید

روی بخار شیشه، هنوز آن دو حرف میم

 

پشت خطوط منتظرم تا صدای تو ...

راننده گاز میدهد و دور میشود

از شیشه پراید، حواشی پر شتاب

رد میشوند و منظره  هاشور میشود.

 





کلمات کلیدی :چهارپاره

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/٢٦
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٥/۳/٢۱

 

يك ماهي كوچك تقلا ميكند در تور.

 

نه قايقي پيداست

نه مرد ماهيگير.

 

غوغاي مرغان ميرسد از دور.

 

 






به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/٢۱
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٥/۳/۱۸

 

يعني پر از چرك است

يعني چروكيده‌ست.

 

ابر است، يكسر ابر

آن آبي يكدست.

 

از يقه‌اش خورشيد كوچيده‌ست.

 

از تن درش مي‌آورم يك صبح

اول غبارش را

آن وصله‌هاي لكه‌دارش را

بعداً جراحتهاي بيرون از شمارش را...

 

 

در باد، تابَش مي‌دهم يك صبح

در آفتاب و رود.

 

پيراهن محزون من

اين روح تاريك غبار آلود.

 






به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٢:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۳/۱۸
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٥/۳/۱٢

 

آتش عمودي بود

در سايبان نازك گزها.

 

 

از ريگها خورشيد ميجوشيد.

 

كفش من

            از بوي عرق لبريز و

                                     شنهاي بياباني.

 

يك مارمولك ، بيقرار و  گيج

سر را به سوي آسمان يك لحظه بالا بُرد

و دور شد در امتدادي محو.

 

در دوردست آبگون دشت

چشمم به دنبال خيالي خيس ميچرخيد.

 

حس خوشايندي است

وقتي كه موج از جانب دريا

در رفت و برگشتي مدام

از زير پاها ماسهها را ميبَرَد با خود.

 

در زير پاها موج ...

                         نه، ماري است.

با ردّ موّاجش.

 

از جيب من خون ميزند بالا

خودكار بيك از تشنگي حالش بهم خورده ست.

 

در خواب و بيداري

از پلكهايم ريگها را ميتكانم باز.

 

مرغان دريايي!

چشمانتان هر لحظه آبي تر!

پرهايتان هر دم   طلايي تر!

 

در سايبان نازك گزها

در من كويري تشنه دارد خواب ميبيند

در من سرايت كرده شنهاي بياباني.

 

مرغان دريايي!

ظهر است رگهايم

و از گلويم ريگ ميريزد.

 






به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/۱٢
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٥/۳/٧

 

من سياهم عزيزم

گربهاي گيج و

                  يكدست تاريك.

 

روح تو

يك درخت بلند است و

                               صد شاخه گنجشك

بالهاي نوازشگرت

                        مور مور ظريفي است.

 

پنجههاي من اما

                        مهياي قاپيدن تست.

 

ـ گفتمت تا بداني ـ

 

خون صد شاخه گنجشك

ميچكد از نگاهم.

 

از تماشا بپرهيز

روح من گربهاي ناگهاني است.

 

من سياهم عزيزم

من سياهم.

 






به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/٧
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٥/۳/٥

 

رد پا چيز خوبي است

دانه پاشيده‌ام تا بيايي.

 

گوش كن: تق

تق تتق تق

حس موسيقي‌ات را بياور

من همين گوشه‌ام

                        پاي اين كاجهاي مطبّق.

 

شعرهايم

ـ واژه در واژه ـ

يك رد پا بيشتر نيست.

 

شعرهايي كه سوراخ سوراخ

بر تن كاجها خالكوبي است.

 

گوش كن: تق تتق تق

واژه پاشيده‌ام

                   تا بيايي

رد پا چيز خوبي ست.

 

 






به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/٥
    لینک مطلب   نظر شما ()