..

۱۳۸٥/٢/٤

 

پايان من شايد كه آغازي دگر باشد

 

وبلاگ اسپريچو ديگر براي من تمام شده است. در اين سه سالي كه از عمر اين وبلاگ ميگذرد، از رهگذر همنشيني با همسايههاي مهرباني كه در اين دنياي مجازي يافتم، نكات بسياري آموختم. اين روزها، ذهنم از شعر و طرح انباشته است. اما لازم است در خلوتي خود خواسته بنشينم و چند صباحي فارغ از دغدغه كامنت و كنتور، خودم را مروري دوباره كنم. طرحي براي وبلاگي جديد در ذهنم است؛ شايد اگر فراغتي حاصل شد، در جايي ديگر به شكلي ديگر...  سعي ميكنم آرشيو شعرهاي اين وبلاگ را ساماني بدهم كه اگر كسي خواست به شعرهاي قبل رجوعي كند، گرفتار بي سر و سامانيهاي بايگاني پرشين بلاگ نشود.

 

                                        عجالتاً باران هزار ابر سرگردان  را ببينيد.

 

دوست داشتم آرشيو شعرها و يادداشتهای اين وبلاگ را سر و سامانی در خور بدهم. اما باور کنيد در حال حاضر حال و حوصله‌ای براين اين کار واجب ندارم. برای ديدن بايگانی مطالب اسپريچو می‌توانيد از پيوند زير وارد شويد :

                                               بايگانی مطالب اسپريچو






به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٤
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٥/٢/۳

اولش

يك نگاه ساده بود

يک نگاه كودكانهاي كه تكيه بر غرور داده بود.

 

حالت عجيب آشنا شدن.

با ترنم غريب درد همنوا شدن.

 

پلّه پلّه اين مسير

سخت شد، دراز شد

چكّه چكّه اين نگاه

داغ شد، نياز شد.

 

بيقراري من از تو رنگ و بو گرفته است

دير ميكني و بغض ابرها

ريشه در گلو گرفته است.

 

اضطراب، حالتي است

وقتي از تو دور ماندهام.

اشتياق هم ازين قبيل.

 

باورم نميشود

ديدن تو توي خواب.

نه، خداي من!

ديدن بخواب رفتن تو

                             روي دستهاي من.

 

چكّه چكّه اين نگاه

گرم اشتعال شد

قطره قطره

              روي گونهها و دستهاي تو چكيد و

                                                                شكل خال شد.

 

ابرويت

حالت عتاب كودكانه است

چشمهات

حالت...

(راستش

حالتش هنوز دست من نيامده ست).

 

در نمازهاي من تلاوت تو يك فريضه است

با خدا هميشه از تو گفتهام

طاقت خدا... ولي عجيب طاقتي است

حكمت خدا... هنوز هم سرم نميشود چه حكمتي است!

 

شعر را تو باعث سرودني

عشق را تو حس و حال بودني.

 

....

اولش

يك نگاه ساده بود

شور كودكانهاي كه قبل ازين

هيچ چيز ديگري

حس و حالي اين چنين به من نداده بود.

 

ميوزد نگاه تو

ميخزد لبان من به گونههاي سر براه تو.

 

دور ميشوي

شكل ابر كوچكي كه توي باد

شكل اين نسيم بي خيال

شكل يك عبور ميشوي.

 

دست من

روي گونهها و گوشهاي تو

كشيده ميشود

لحظهاي درنگ ميكنم

بوسه ميزنم به پلكهاي بستهات

طعم يك شراب شعله ور

در رگم شنيده ميشود.

 

آي حس گم شده

آي روح بيقرار!

اشكهاي داغ را به روي من نيار.

 

تو شبيه آب

من شبيه تشنگي

اشتياق من به ديدن تو  بيحساب

 

تو شبيه سيب

من شبيه كودكي خجول

دستهايم از تو بي نصيب.

 

قصه، قصهاي قديمي است

قصه، قصه دو روح ساده و صميمي است.

 

روي چينه، چرخ ميزند

كفتري كنار كفتري دگر.

واي اگر شبيه قصهها

داستان ما بسر رسد

و كلاغ قصه ... واي اگر!

 

 






به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/۳
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٥/٢/٢

 

رنگ مدادم را

از چشمهایت وام میگیرم.

 

در دفتر نقاشیام

خورشید دارد خواب میبیند.

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٢
    لینک مطلب   نظر شما ()