۱۳۸٤/۱۱/٢٩

 

اي قهوه‌اي تند!

بيخوابي من ربط به لبهاي تو دارد.

 






به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٢٩
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٤/۱۱/۱٥

 

آقا اجازه؟

يك تكه از دريا برايم مي‌فرستي؟

اينجا كوير است.

 

از جنگل ِ آنجا

                ـ جسارت مي‌شود ـ

يك قاچ كوچك مرحمت كن

اين دور و بر خيلي فقير است.

 

باران

     گذارش اين طرفها كم مي‌افتد

بايد هُلش داد.

امروز ـ لطفاً يادتان باشد

                               كه فردا دير ِ دير است.

 

آقا اجازه؟

يك شال گردن مي‌فرستي؟

هر چار فصل من زمستان است آقا.

 

اين استوايي را كه مي‌گويند

                        آيا مي‌شود پيراهنش كرد؟

اينجا درختي مي‌شناسم من

        كه عريان است آقا.

 

آقا اجازه؟

            مي‌شود از پشت كرسي

از زير آن عينك ـ كه خيلي هم قشنگ است

احوال اين گنجشكهاي زير ِ باران را بپرسي؟

 

آقا اجازه؟

ما سردمان است.

با شعرهاي تازه

                        امشب گرممان كن.

 






به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٧:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/۱٥
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٤/۱۱/٥

جيك جيك.  بوي دستهايت

گنجشك را  آورده  اين سو.

 

يكدست برفي است

ديوار تا ديوار اين صبح زمستان

وا  ميكني در   را  و  ميآيي به ايوان

در دستهايت خُردهاي نان.

 

جيك جيك.

نُك ميزنم بر ردّ پاهاي تو در برف

دست ترا  بو ميكنم از پشت شيشه.

 

پر ميكشم از بند رخت خانهات

                                      يك صبح برفي

با  بوي تو گرم است پرهايم هميشه.

 

 






به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٥
    لینک مطلب   نظر شما ()