۱۳۸٤/۱٠/٢٧

 

يك تكه از آواز خودت را

بر پنجره بنويس.

 

تا ماه كه تابيد، بخواند

تا صبح كه از پشت درختان به در آمد

                        در خاطر خورشيد بماند.

 

تا باد به هر گوشه اين خاك سفر كرد،

                                                     به مجموعه گلها برساند

تا باغ معطر شود و

                          تازه تر از عيد بماند.

 

يك تكه از آواز خودت را

روي لب من حك كن و

بگذار كه اين زمزمه جاويد بماند.

 






به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۸:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/٢٧
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٤/۱٠/۱٧

 

«بگذر و بگذار» در شعر قبلی مرا به یاد یکی از غزلهای قیصر امین پور و نکته‌ای پیرامون آن انداخت.

امین پور در کتاب آینه‌های ناگهان (ص 102) غزلی دارد با این آغاز:

 

ما را به حال خود بگذارید و بگذرید

از خیل رفتگان بشمارید و بگذرید

 

در شمارهء‌ اخیر مجله بخارا (ش 44 : مهر و آبان 1384، ص 197) یک غزل قدیمی از مظاهر مصفا با تاریخ 1332 شمسی نقل شده که یک بیت آن چنین است:

 

ما را به حال خود بگذارید و بگذرید

جنس ثنا و مدح فراهم نکرده‌ایم.

 

این غزل اگرچه قدیمی است، اما برای اولین بار بود که می‌خواندمش.

مصراع اول هر دو شعر عین هم است. البته من بعید می‌دانم قیصر این غزل مصفا را قبلاً شنیده یا خوانده باشد. در واقع ، اصل این مصراع نه از قیصر امین پور است و نه از مظاهر مصفا بلکه از خواجوی کرمانی خودمان است. خواجو در یکی از غزلهایش گفته است (دیوان، ص 469):

 

ما را به حال خود بگذارید و بگذرید

کز جور یار و غصه اغیار می‌رویم.

 .........................................

بعد از تحریر،

بوالفضول الشعرا به مناسبت یادداشت بالا شعری افاضه فرمودهاند که نقلش خالی از لطف نیست. اگرچه غرض من از این یادداشت، گیر دادن به کسی نبود. آن هم استاد عزیزم قیصر امین پور که بر گردن من حق بسیار دارد و همین دو سطر شعری هم که مینویسم وامدار اوست.

 

این بحث را که حرف وحدیثیش در پی است

در مبحث خودش بگذارید و بگذرید!

در قیصر و مظاهر و خواجو چه جایِ گیر؟

پای تواردش بگذارید وبگذرید!

 





کلمات کلیدی :یادداشتها

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٧:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/۱٧
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٤/۱٠/۱٠

پستچي آمد

نامه نياورد.

در عطش دستها

                        چه زمزمهاي بود!

پنجره آمد

نور نياورد.

صبح كه پرپر شدم

                        چه منظرهاي بود!

 

روز و شب ـ از اين قبيل ـ

                                    خاك شد و خشت

عادت تقدير

نور و نوا را به درد و داغ در آغشت.

 

نامه كه آمد

زمزمه دستها   هلاك و هبا بود

نور كه آمد

پنجره چشمها   غبار هوا بود.

 

دير شد  اي دوست

آينه از بس كه انتظار كشيدم

پير شد اي دوست!

 

پستچي من!   پنجره من!

نامه و نورت دگر بكار نيايد

بگذر و بگذار

خانه خرابت شدم،

                          خدات نگهدار!

 






به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/۱٠
    لینک مطلب   نظر شما ()