۱۳۸٢/۸/٢۸

 

صبح آمده‌ست و پنجره‌ها حرف می‌زنند
گنجشکها و زنجره‌ها حرف می‌زنند
قربان روشنای لبانی که هر سحر
با چشمه و نسيم و خدا حرف می‌زنند
گاهی به حرف آينه‌ها گوش می‌کنند
گاهی برای آينه‌ها حرف می‌زنند
پشت قنوت پنجره ، نيلوفران باغ
از لحظه‌های آبی ما حرف می‌زنند
........
اين‌گونه گرم زمزمه اين کيست در حياط
صبح آمده‌ست و پنجره‌ها حرف می‌زنند.






به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٧:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۸/٢۸
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٢/۸/۱٦

 

توفيقی دست داد و در چند روز گذشته زيارت کربلا و کاظمين و سامرا دست داد. امروز صبح رفتم مسجد کوفه. مسجد کوفه نه تا مقام دارد و هر کدام دو رکعت نماز و آدم از نفس می‌افتد تا سلام مختصری به هر کدام برساند. امروز ظاهرا نماز جمعه کوفه را مقتدی صدر می‌خواند. از راه نرسيده برای خودش دم و دستگاهی راه انداخته اين جوان. به اعتبار خانواده‌اش کلی در کوفه تحويلش می‌گيرند. اينجا همه صدری هستند ظاهرا. دورتا دور مسجد کوفه را جيش المهدی که محافظان و ياران مسلح صدر هستند گرفته‌اند. ما که صلاح نديديم نماز جمعه را به امامت اين بزرگوار بخوانيم و زديم بيرون. راستش را بخواهيد ما ايران خودمان که هستيم و کلی علمای محترم داريم که هر کدام برای خودشان مقتدايی هستند نماز جمعه نمی‌رويم اينجا که جای خود دارد.

تلويزيون. اين عراقيها ظاهرا نافشان را با تلويزيون بريده‌اند. همه مغازه‌ها يک تلويزيونی هم دارند. بعد از افطار هم پير و جوان می‌آيند قهوه‌خانه و هی قليان می‌کشند و هی چای غليظ با شکر می‌خورند و هی سريالهای آبکی عربی می‌بينند. درست مثل ۳۰ ـ ۴۰ سال پيش خودمان. انگار مردم اينجا تلويزيون را تازه کشف کرده‌اند. مخصوصا که الان دسترسی به ماهواره آزاد است و پشت اغلب بامها ـ حتی در روستاهای اطراف ـ ديش ماهواره رجزخوانی‌می‌کند. بعد از يک دوره محروميت دق دلی خالی می‌کنند. مردم اينجا. نوش جانشان.

سی دی. بازار سی دی هم اينجا گرم است. البته چون اينجا يک شهر مذهبی است اغلب سی دی ها هم حال و هوايی مذهبی دارند. روضه و سخنرانی و نوحه و عزاداری و قس علی هذا.  در مغازه‌های اينجا قرص سی دی ـ به تعبير عربها ـ از جنايات صدام. عروسی فرزندان او. صحنه‌های مرگ عدی و قصی و از اين قبيل سی دی‌ها هم رونقی دارد. فيلمهای آمريکايی هم که جای خود دارند. فيلم سرعت با دوبله عربی (باللغه العربيه). تصور کنيد کينا ريوز را که با صدای کلفتی دارد عربی فصيح تکلم می‌کند و در آن اتوبان بزرگ تمام نشدنی با اتوبوس مرگ سر و کله می‌زند. بساطيهای اينجا برای جلب مشتری سی دی می‌گذارند و جماعتی آدم علاف ـ يکی هم من ـ در خيابان و پياده‌رو می‌ايستند و راه مردم را بند می‌آورند و تکه‌هايی از فيلمها را می‌بينند. شرطه‌های عراق را که قربانشان بروم نه تنها کاری به اين جماعت ندارند بلکه اگر وقت کنند خودشان هم در صف مشتاقان می‌ايستند و به فيض اکمل و اتم می‌رسند.

مرز مهران. نابسامانترين نقطه‌ ايران. ديروز مجبور بودم بروم مرز مهران و جماعتی از زايرين مشتاق را با خود بياورم نجف. دقيقا شش ساعت حيران شدم و با کلی رشوه به شرطه‌های خدای ناترس و ترس و لرز از قطاع طريق ـ به قول عربها علی بابا ـ سه اتوبوس را برسانم نجف.  شب از خستگی تا ساعت دو خوابم نبرد! مرز در اين چند ساعتی که منتظر رسيدن زوار و رديف شدن برنامه عبورشان بودم، لبريز از آدمهای متفاوتی بود که هرکدام به سودايی از اين ور مرز به آن طزف مرز می‌رفتند. و غوغای گاريچی‌ها عرب و ايرانی که توی سر و کله هم می‌زدند تا مشتريی برای خودشان جور کنند و رانندگان عرب که از سيمهای خاردار می‌گذشتند و به زور دست مسافران را می‌گرفتند و می‌خواستند سوار ماشين خود کنند. و گرد و خاک  سپاه قدس و نيروی انتظامی ايران که هر کدام ادعای آقايی بر مرز دارند. و مسافران قاچاق که به عشق زيارت لابلای ازدحام مسافران ديگر خود را به آن سوی مرز می‌رسانند و مرزداران عراقی که پول گرفتن از زوار ايرانی را حق طبيعی خود می‌دانند. بخصوص از ساعت ۲ بعد از ظهر به بعد که آمريکاييها می‌روند و مرز عراق را به حال خود می‌کذارند. حکومتی می‌کنند اين شرطه‌های تا به تا. هرچه زورشان برسد می‌گيرند. ما بيست هزار تومان باج داديم تا توانستيم زوارمان را که همگی پاسپورت هم داشتند از مرز عراق رد بدهيم. ( بايد افزود : ما اين کاره نيستيم من باب ثوابش کمکی هم به برادرانی که اين کاره‌اند داديم). باری. مرز در آنجا در ذهن من مفهوم زشتش را نشان داد. فاصله. جدايی و دل کندن. مهر وطن و از اين قبيل معقولات. ...

  راستش ما کلی از اين قبيل معقولات داشتيم که قلمی کنيم ولی وقتمان دارد به پايان می‌رسد و لابد می‌رويم. تازه می‌خواستيم در مورد ماکولات و مشروبات اينجا قلم فرسايی کنيم که نشد. بدرود.

 






به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۸/۱٦
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٢/۸/۱۱

 

ديشب رسيذيم نجف. ساعت هشت و نيم شب. امروز صبح هم زيارتی کرديم. کلی گشتم تا مرکز اينترنتی پيدا کردم. شبيه همين کافی نتهای خودمان. سرعتش ولی بهتر است. حداقل از سرعت اينترنت در رفسنجان که خيلی بهتر است. کلی حرف داشتم که بزنم ولی الان زبانم بند آمده است. ‌ذيروز عصر ساعت پنج از مرز گذشتيم و به ترتيب از بدره ، شوملي، حمزه ، هاشميه، حله، کوفه گذشتيم تا رسيديم. فعلا در مسافرخانه‌ای بنام القباب الذهبيه (يعنی گنبدهای طلا) ساکنيم و تا حرم حضرت علی راهی نيست. به اندازه يک بازار. روبروی فندق ما ـ که همان مسافرخانه باشد ـ وادی السلام است که مدفن بسياری از بزرگان است. از اهل علم و دين. گويند صالح و هود هم اينجا دفنند. والله اعلم. هنوز به آنجا نرفته‌ام.

قيمت اينترنت در اينجا ساعتی هزار دينار است (۴ صدام) معادل ۴۰۰ - ۵۰۰ تومان خودمان. بغير از من دو سه تا از جوانهای عرب هم مشغول وبگردی‌اند. ماه رمضان است و نميدانم که اينجا هم از قهوه و نوشيدنی خبری هست يا نه. عربها حداقل ظواهر را رعايت می‌کنند. بر خلاف خيلی از جوانهای ما  که روزه‌خوری برايشان نوعی منزلت اجتماعی است. بگذريم. بما چه.

پول ايرانی اينجا رواج عجيبی دارد. هزاری را عربها يک خمينی می‌گويند. ديشب در شهر حله در همان ابتدا پليس حله تا دو هزار تومان از ما نگرفت نگذاشت برويم. به قول خودش برکات الزياره بود که می‌گرفت و هيچ ابايی هم ازين باج خواهی علنی‌اش نداشت. می‌داند که ايرانيهای عشق زيارت پول می‌دهند. بخصوص آنکه بازار قاچاقيها هم داغ است و آنها بوده‌اند که اين عربهای دوغ نديده را به باج و برکت عادت داده‌اند. گشتيهای غربی ـ می‌گويند آمريکايی! ـ کاری به کار ما نداشتند  و کلی هم عزت و احترام می‌گذاشتند بی‌دينها!

 هزينه مکالمه تا ايران (از طريق ماهواره زهره ظاهراً) دقيقه‌ای ۱۲۵۰ دينار معادل ۵۰۰ توامن خودمان است. البته از کابين مخابرات بخواهی صحبت کنی اصلا کيفيت ندارد. بيرون موبايل بدستها با همين مبلغ و با کيفيت بهتر ارتباط شما را با ايران برقرار می‌کنند. البته دقيقه‌شمارشان معمولا به نفع خودشان است. باشد.

شبها از ساعت ده تا اذان صبح درهای حرم بسته‌اند. چند گروه ايرانی که اغلب هم کرمانی هستند ذر حرم حضرت علی مشغول نقاشی رواقها و سنگ کاری صحن هستند. آنها بعضا شبها بعد از بسته شدن درها می‌مانند و کار می‌کنند. صبح حدودا ساعت ۸.۵ ـ ۹ بازار باز می‌شود و خونی در رگهای شهر می‌دود. هايسهای کره‌ای اينجا بازار خوبی دارد و تا دلت بخواهد زير پای عربها از همين ماشينها ريخته که معمولا به کار مسافرکشی می‌آيد. از مرز تا نجف نفری ۲۵۰۰ گرفت و ما را سه ساعته به نجف رساند. البته کمی بيشتر از سه ساعت. راننده اهل شهر حمزه بود که در مسير کوت تا نجف قرار دارد. برادرش هم همراهش بود و از خودش جوانتر. می‌گفت دو زن دارد و از قم و اصفهان هم کلی تعريف می‌کرد!

بنده خدا کلی شکمش را صابون زده بود که شامی همراه ما بخورد و تبليغات خوبی هم در مورد کبابهای عرافی کرد. راهنمای ما ـ يا بقول عربها معلم ـ ولی زرنگتر از اين حرفها بود که پولی بابت شام او بدهد و گفت در هتل شام می‌خوريم. چه شامی هم به ما داد. برنج کته با مرغ نيم‌پز. هيچ کس نتوانست تا آخرش ادامه بدهد. نانش هم فکر کنم مقاديری نرمه خاک داخل آردش هست. چون مزه‌اش خاکی خاکی است. به هر ضرب و زوری بود مقداری خورديم تا مسافرخانه‌چی بدش نيايد! صبح يکی از سرچشمه‌ايها را ديدم که کارگر رستوران بود. حال و احوالی و ... فهميدم که آشپز اينجا اوست و به عشق زيارت خودش را آشپز جا زده و به زوار محترم خدمت می‌کند. خدا خيرش دهاد! گفتم تنهايی يا کمکی چيزی هم هست. گفت تنهايی مرتکب اين عمل خير می‌شود. بنده خدا حق دارد. گفتيم جزاک الله خيرا ، و رفتيم.

در نجف از آمريکاييها خبری نيست و کنترل شهر دست نيروهای مردمی ـ و بيشتر سپاه بدر ـ است. دعوا اينجا بين شيعيان است تا کداميک رييس باشند و تولی‌گری حرم مطهر را بر عهده گيرند. کلی پول در اين کار است. در ضريح حضرت علی دورتادور يک متری پول جمع شده بود . بايد روشن شود که اين پولها را کدام مومن متقی بايد بدرود. دعوا سر همين چيزهاست ظاهرا. طرفين دعوا هم مقتدی صدر است که جوانی است آراسته و خوش فيگور و اهل بازيهای سياسی، و ديگری عبدالعزيز حکيم که جانشين حکيم مرحوم است.

در نجف تا دلتان بخواهد فندق هست. البته فندقهای اينجا همان مسافرخانه‌ها و هتل آپارتمانهای مشهد خودمان است. بی اغراق نيست اگر بگويم حدود ۵۰ فندق ريز ودرشت اينجا هست. بعضيهايشان البته از بيرون رنگ و جلايی دارند. کرايه هم اينجا شبی ۴ تا ۷ هزار تومان است. خيلی از هتلچيها دست و پا شکسته فارسی بلندند. چون اغلب مشتريانشان همين جماعت فرس مجوس هستند. بگذريم و برويم به عبادات خودمان بپردازيم. اينجا اختلاف ساعتشان با ما حدود نيم ساعت است. يعنی الان که به ساعت ما ۱۲ و نيم است. در نجف ساعت ۱۲ است.

خوب شد که ما يکروز بيشتر نيست که آمده‌ايم و اين قدر پر چانگی می‌کنيم. اگر ده روز بمانيم چه می‌شود. هم اتاقی ما آقای حسين حسين‌زاده است از بچه‌های رفسنجان و کارمند مس سرچشمه. انها که نامبرده را می‌شناسند التماس دعا داريم!

 






به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۸/۱۱
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٢/۸/۸

 

 

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست

سفري در پيش است. اگر خدا روزي كند. عتبات عاليات. آن آستانهاي بالا بلند. چند روزي اين صفحه تعطيل خواهد بود. اگر عمري باقي بود شما را از فيض مرقومات خود بي نصيب نخواهيم گذاشت. وگرنه بايد به فكر اسپريچويي ديگر باشيد... اي بسا آرزو كه خاك شده و قس علي هذا!

  عجالتاً براي اينكه اين عريضه كوتاه, اين بدرودنامه, خيلي خالي نباشد, از دفتر ماضي شعري تقديم حضور مي‌كنيم و مي‌رويم پي كارمان. مريم السادات هم كماكان ما را با نقاشيهاي خود همراهي خواهد كرد.

بدرود. رمضان بر شما خوش. از ما درگذريد.

 

آي!

در شباني كه مهتاب

                          در باغهاي صنوبر

شب‌نشينان دستان من يادشان سبز!

 

روزهايي كه ميل چمنها

                                     پُر از بوي ليمو

ميوه‌چينان دستان من يادشان سبز!

 

اي سراپا صنوبرترين فصل!

اي علي‌رغم پاييز!

بار ديگر

          دستهاي فراموش ما را بر انگيز!

 






به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۸/۸
    لینک مطلب   نظر شما ()