۱۳۸٢/٧/۳٠

 

امروز ما همينجوري حالمان گرفته است. اول گفتيم كه شعري مربوط به عنفوان جواني قلمي كنيم تا بلكه خلايق بخوانند و تعريف كنند و حالمان كمي جا بيايد. بعد ديديم اين روش كمي غير اخلاقي است و اسلاف ما در كتابهاي اخلاق خود تآكيد كرده اند كه حالگيري از مردم به قصد اينكه حال خودت سر جا بيايد  اصلا خوبيت ندارد. كتابي در ايام ماضي در ويترين كتابفروشيها ديده بوديم به اسم از حال بد به حال خوب كه حدس مي زنيم براي همچين مواقعي نوشته شده باشد. ولي بدبختانه اين كتاب فعلا در دسترس ما نمی باشد. آمديم كالبد شكافي كرديم كه چرا ما حالمان بد است، به اين نتيجه رسيديم كه نارضايتي شغلي يكي از دلايل آن می تواند باشد. از شما چه پنهان كه ما پول خوبي مي گيريم كه كاري كه دوست نداريم انجام دهيم. وجدانمان هم معذب است. چون خوب نيست آدم پول خوب بگيرد ولي كار خوب تحويل ندهد. ديديم چاره اي نيست. اين حوالت تاريخي ما نسل كم سعادت است و اختصاص به اينجانب تنها ندارد. گردن به تقدير نهاديم.

  گفتيم سري به وبلاگهاي دوستان بزنيم شايد چيز دندانگيري گيرمان بيايد. آمد. ولي حالمان را خوب نكرد.  مرتضي دلاوري پاريزي را حدود 50 روز پيش يك روز در سرچشمه ديديم. خوشمان آمد. گفت مي خواهد چند روزي برود مرخصي. ما هم مخالفتي نكرديم! ولي رفتن او همانا و هنوز كه هنوز است برنگشته است. اگر كسي از نامبرده خبري دارد بياورد و مژدگاني دريافت كند. برادرش عرفان پاريزي بدجوري در عالم سياست پرسه مي زند و خطري است. پاك براي خودش اپوزيسيون شده است. خدا عواقبش را ختم به خير فرماياد! ابراهيم اسماعيلي مصاحبه دو آتشه اي با مجتبي صادقي كرده كه بيا و ببين. ابراهيم كنگره هم كه برگزار مي كند هيچ يادي از كرمانيها نمي كند. باش تا ما يك روزي كنگره اي برگزار كنيم مشت. فري هم كه همچنان هواي غزل معاصر را دارد، دارد زيرزيركي كاركهايي مي كند كه ما خبردار نيستيم. صدايش بعدا در مي آيد. سيامك مهربان هم كه اين روزها پايش به زمين نمي رسد و نوشته هايش ناز شده است. يادش بخير اديب صابر ترمذي كه فرمود:

گويند كه هرچيز بهنگام بود خوش

اي عشق چه چيزي كه خوشي در همه هنگام

 

     چوپان هم برگشته تا رمه هايش را درين وحشت آباد درندشت هدايت كند. ايضاً كرگدن معروف وبلاگ صاحاب _ به قول رضا قاسمي _  برگشته برگشتني. اصلا همه برگشته اند. من هم قصد دارم برگردم. ولي جور نمي شود. حضرت عباسي اگر يك روز مرا ديديد كه برنگشته ام لطفا مرا برگردانيد.

  راستي سيامك در سايتش ، وبلاگ يغماي گلرويي شاعر ترانه پرداز را معرفي كرده ولي ما هربار رفتيم ديديم يا دعواست يا هندوانه. ول كرديم آمديم. چند روز پيش سايت مرحوم خلد آشيان شيون فومني را زيارت كرديم. كار خوبي بود. از شما چه پنهان كه خوشمان آمد. هم شعر است و هم ترانه و هم فيلم و هم همه چيز. اصولا ما از آدمهايي كه رباعي مي گويند و كتابش  مي كنند و چاپش مي نمايند خوشمان مي آيد. از ايرج زبردست هم كه كتابش اخيرا چاپ شده و اسمش باران كه بيايد همه عاشق ... است خوشمان مي آيد. كتابش را هر كي ديد لطفا مجاني براي ما بفرستد چون ما از كتاب مجاني هم خوشمان مي آيد. از بيژن ارژن بيشتر از همه خوشمان  مي آيد چون كتابش را توشيح كرد و فرستاد و نديده كلي از ما تعريف كرد. الهي كه كتاب دومش هم در بيايد! ثواب دارد. اسماعيل خويي ضد انقلاب رفته لندن و موسسه زده و كتاب در مي آورد. يكي از كتابهايش هم كتاب رباعياتش است كه خطري است و خواندن آن اصلا خوبيت ندارد. عجب فلسفه دان بددهني شده  اين خويي. اسم كتابش را مثل ارژن و زبردست آمده و يك مصراع از رباعياتش را گذاشته: يك تكه ام آسمان آبي بفرست. كاش براي ما هم مي فرستاد تا از رباعياتش خوشمان بيايد. اگر كسي سراغ دارد خبري بدهد. مطمئناً اجرش محفوظ خواهد بود. آمين! حوصله مان از وبگردي سر رفته است. اجازه مي دهيد شعري متعهدانه و سخت دردمند از خودمان بنويسيم و برويم؟

 

پشت چراغ سبز

من بودم و فقيرترين پيكان

و تابلوي بوق زدن ممنوع.

 

 






به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٧/۳٠
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٢/٧/٢٩

 

سلام. كاغذ بی خط فيلمی است از ناصر تقوايی كه پس از چند سال از زير دست ايشان در آمد. دوست گرامی حميد نيك نفس غزلی دارد كه اين مصراعش عجالتاً در ذهنم مانده است:

كاغذ بی خطم. مرا بنويس






به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٧/٢٩
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٢/٧/٢٦

 

 

به جرئت مي‌شود گفت كه يكي از پر تيراژترين كتابهاي فارسي ديوان حافظ است. در خانه‌اي نيست كه اثري از كتاب او نباشد. هر سال ناشران مختلف ديوان حافظ را بر اساس چاپ قزويني و غني و سايه و ناييني و انجوي و ... در اندازه‌ها و شكلهاي مختلف روانه بازار مي‌كنند و مطمئنند كه در كمترين زمان سود و سرمايه با هم به جيب مبارك بر مي‌گردد و كسي هم نيست كه مدعي حق و حقوق مؤلف شود.

  باري, از جالبترين گزارش‌ ـ گفتگوهايي كه در اين ايام خوانده‌ام گزارش ويژه‌اي است كه رضا ولي‌زاده در نشريهء جهان كتاب (ش 141 , 19 مهر 82) به مناسبت روز جهاني حافظ با چند تن از چهره‌هاي صاحب نام عرصه فرهنگ و ادب ـ از قبيل منوچهر آتشي, سيمين بهبهاني, بهاءالدين خرمشاهي, محمدعلي سپانلو,‌عبدالعلي دستغيب,‌ شمس لنگرودي, حافظ موسوي, كاظم برگ نيسي و چند تن ديگر ـ انجام داده و از آنها اين سؤال غير منتظره را پرسيده است كه فرض كنيم كه شاعري به اسم حافظ نداريم و الان ـ‌ همين امروز كه در آنيم ـ‌ جوان 30 ساله‌اي به نام شمس‌الدين محمد شيرازي با يك كتاب شعر آمده و ادعاي شاعري دارد. اگر كتابش چاپ شود و شما براي اولين بار پشت ويترين كتابفروشيها با كتابي به اسم ديوان حافظ برخورد كنيد چه‌كار خواهيد كرد؟ آيا حاضريد بدون آنكه شاعرش را بشناسيد و چيزي از او بدانيد كتابش را بخريد؟ به عبارت ديگر, اگر حافظ به‌جاي قرن هشتم در دوره معاصر ظهور مي‌كرد با همين شعرهايي كه ازو در دست داريم, آيا هنوز هم همان حافظ بود با همين جايگاهي كه امروز دارد؟

    جوابهايي كه پرسش شوندگان به اين سؤال جالب داده‌اند اغلب خواندني است. اما از همه آنها خواندني‌تر جوابي است كه حسن كياييان مدير نشر چشمه و عضو هيئت مديره اتحاديه ناشران و كتابفروشان تهران به اين سؤال داده است. جواب صادقانه و عبرت‌آموز ايشان خواندني است:

        واقعيت اين است براي يك ناشر در عين اينكه مسايل فرهنگي از اهميت ويژه‌اي برخوردار است,‌ مسايل اقتصادي هم مهم است... من نمي‌دانم كتاب شاعر جواني را كه منتشر مي‌كنم بعداً به حافظ يا نيما تبديل خواهد شد يا نه؟ من در موارد مشابه اين كار را كرده‌ام و با نتايج آن ناآشنا نيستم. در چنين شرايطي,‌ ترديد حق طبيعي من است.

   

     كياييان در جواب اين پرسش كه : اگر كتاب حافظ را براي اولين بار منتشر كنيد كسي آن را خواهد خريد؟ مي‌گويد:

        امكان اينكه كسي اين كتاب را بخرد منتفي است. مگر اينكه اثر او را به استمرار در رسانه‌هاي مختلف بررسي كنند, نقدهاي ادبي درجه يك بر روي آن نگاشته شود و از طريق سخنرانيهاي متعدد توجه مخاطب را به آن جلب كنند.

 

     جالبترين پاسخ را ايشان در برابر اين سؤال داده‌اند كه: اگر قرار باشد ديوان حافظ را براي اولين بار منتشر كنيد,‌ تيراژ آن چه‌قدر خواهد بود؟

        ـ‌  500 نسخه!

 

 






به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٧/٢٦
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٢/٧/٢۳

 

فردا جشنواره شعر انتظار در رفسنجان برگزار می‌شود. قرار است محمد علي بهمني از بندرعباس و مصطفي محدثي و محمد كاظم كاظمي از مشهد مهمان جشنواره باشند. البته شعرهايي كه به جشنواره رسيده‌اند برازنده نام جشنواره نيستند و اگر چنين جشنواره‌اي برگزار شود در حد يك شب شعر بيشتر نخواهد بود ، ولي سخن من در مورد حامد عسكري شاعر جوان بمي است كه ديروز در حاشيه جلسه داوري آثار جشنواره ديداري با او دست داد. حامد براي تحصيل در رشته حقوق از اين ترم ساكن رفسنجان شده است و تحصيلات حوزوی‌اش را هم دارد تمام می‌كند. غزل بانو را كه معرف پايه و مايه شاعري اوست با هم می‌خوانيم.

 

بانوي ترم پنجم من ، اي فرشته نام

دزدموناي زندگي شاعري درام

هارموني منظم آثار بتهوون

مانتو كلوش! خانم دانشكده، سلام!

از بس قدم زدم به دليل همين غزل

بر گُرده هاي شهر بجا مانده رد پام

اين روزها بدون تو، نه سينما نه پيتـ...

..زا، من نشسته‌ام و همين بسته آدامـ...

..سي كه تو آن دوشنبه به من هديه داده‌اي

با يك بغل ـ به قول خودت ـ  عشق، احترام

آدامس می‌جوم و به تو فكر می‌كنم

بر مبلهاي كهنه سلماني  غلام *

هي قرص، هي مسكن اعصاب، هي غزل

بی‌خوابي من و دو سه بسته «لورازپام»

تقصير تست، پاي دلم را وسط نكش

اي در كنار شعر من آهنگ بي كلام!

اين ترم واحد غزلم را تو پاس كن

آن ترم زير برگه من بود  ـ 9 ـ  تمام

مصراع آخري چقدر پاك و ساده است

حامد، هميشه مخلصتان، نقطه. والسلام!

 

............................................................

* غلام. طبق توضيحاتي كه حامد مرقوم فرموده غلامرضا سيستاني است كه غزل شاعر وامدار اوست!

 






به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٧:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٧/٢۳
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٢/٧/۱۸

                     عصر. در كوچه‌هاي بي عابر 

                 چشم تا كار مي‌كند:

                                             پـاييــــز

....................................................................................................................................................................................................................................................................................

                                     نقاشی از : مريم

                                                                                             

                                                                                            

                       






به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٧/۱۸
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٢/٧/۱۳

 

در غزل امروز ديار كرمان بر دو نام بزرگ درنگي لازم است. نخست, منوچهر نيستاني كه با انتشار مجموعه شعر ديروز, خط فاصله در دهه پنجاه خود را در صف اول غزل نو قرار داد. و ديگر, سيد محمود توحيدي متخلص به ارفع كرماني كه البته در معرفي او به جامعه ادبي كشور قصوري از جانب اهل ادب در كرمان ديده مي‌شود. از مرحوم ارفع كرماني در زمان حياتش مجموعه شعري با نام در شهر قصه هيچ غريبي غريب نيست چاپ شد و همين مجموعه, بعد از مرگش توسط انتشارات مركز كرمان‌شناسي با نام ياسها و داسها تجديد چاپ شد و متاسفانه هيچ كدام از اين دو مجموعه به دليل پخش محدود و نامناسب نتوانست جايگاه واقعي ارفع كرماني را در شعر امروز كرمان نشان دهد. به جبران اين كوتاهي بزرگ, خانواده ايشان سايتي را راه انداخته‌اند و در آن شعرها و عكسها و زندگينامه وي را قرار داده‌اند كه بسيار در خور تقدير است. و آنها را در اين نشاني مي‌توانيد ببينيد.

   غزل ارفع اگرچه به لحاظ زباني خيلي دغدغه نوآوري ندارد و شايد بعضي جاها كهنه به نظر آيد ـ آنچنانكه غزل سايه چنين است ـ , ولي آني در آن هست كه خواننده را با خود درگير مي‌كند. يك حالت شوريدگي قلندرانه. با طنازيهاي ويژه. زباني يك دست و پاكيزه. و غافلگيريهايي در هر كدام از آنها. جذبه‌اي تعريف نشدني. كه بايد خواند و حس كرد. با هم دو تا از غزلهاي ارفع را مي‌خوانيم و اگر پسنديديد دعوت مي‌كنم كه سري به سايت ارفع بزنيد و ديگران را هم در ذوق حلاوت شعرهاي او شريك كنيد.

 

رندي از كوي خرابات صدايي زد و رفت

رو به صحراي جنون قبله‌نمايي زد و رفت

آي, اي خلوتيان! پا به ركاب اندازيد

چاوش عشق سحرگاه صلايي زد و رفت

چند از قافله پرسي ره معشوق كجاست

بايد اي سوخته‌دل, دل به هوايي زد و رفت

سرّ خلقت به سرانگشت خرد فاش نشد

عقل سرگشته فقط چون و چرايي زد و رفت

واعظ امشب سخن از هول قيامت مي‌گفت

مستي از پنجره لا حولُ ولايي زد و رفت

بود بر منبر ايام بسي چلّه نشين

هر يكي, يك دو سه روزي من و مايي زد و رفت

اي خوش آن دست كه با وعده حبل اللهي

چنگ در تفرقه زلف دوتايي زد و رفت

باز كن پنجره بسته روحم اي عشق

كه از آنجاي توان بال به جايي زد و رفت.

..........

عاقبت طوطي من لال در آمد از كار

چلّه چلچله‌ام كال در آمد از كار

وعده‌ام داد شب هجر به پايان برسد

وعده يكشبه‌اش سال در آمد از كار

خواب ديدم صنمي آب به‌رويم پاشيد

وسط معركه غسّال در آمد از كار

صاحب كشف و كرامات, شنيدم مشتش

عاقبت وا شد و رمّال در آمد از كار

دل وامانده چو شاهين قضا را پاييد

كفتري بي پر و بي بال در آمد از كار

خواستم نظم كنم عاقبتت را اي شيخ

خود بخود قافيه‌اش ضال در آمد از كار

محرم راز دل ساده ارفع, بُن كار

سر بازارچه طبّال در آمد از كار.

.........

تو از جراحت زخم زبان چه مي‌فهمي؟

ز غربت و شب و اشك روان چه مي‌فهمي؟

تو از خجالت اهل و عيال بي‌خبري

ز سفره تهي از پاره نان چه مي‌فهمي؟

نديده‌اي شب و كولاك و برف و زوزه گرگ

ز وحشت رمه بي شبان چه مي‌فهمي؟

تو داس و ياس نديدي كه هم‌بغل بشوند

ز رعشه جگر ارغوان چه مي‌فهمي؟

نديده‌اي سر گلدسته بريده شده

ازين مناره دور از اذان چه مي‌فهمي؟

تو از تبار بهاري و ساز و برگت كوك

ز شروه‌خواني پير خزان چه مي‌فهمي؟

سلام آينه بر سنگ باورت شده است

تو از جرنگ دل ديگران چه مي‌فهمي؟

تو طفل عافيتي, گر بيان كند ارفع

حديث غم به هزاران زبان, چه مي‌فهمي؟

 

 






به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٧/۱۳
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٢/٧/۱٠

 

دل خشكي داري

                          دست و داماني خيس:

رختي آويخته بر شاخه بي برگ درخت.

...............................................

طرح از : هادی حيدری 

..............................................................

بعد از درج شعر مترسک، مژگان بانو غزلی درين باب که در خاطرشان بود مرقوم فرمودند که به جهت تناسبش با موضوع در اينجا اضافه می‌شود. اگر کسی گوينده اين شعر را می‌شناسد بگويد که در ذيل غزلش بنويسيم:

عمری تمام جسم من از جنس کاه بود

 شب بود يا که روز برايم سياه بود

 کارم فرار دادن زاغان پير بود

 اما تمام سعی و تلاشم تباه بود

 در کشتزار دهکده هر روز گوش من

 لبريز از کنايه و از قاه قاه بود

 قلبم ولی صبور چرا؟ چون که شانه ام

هرشب برای شب پره ها تکيه گاه بود

هی پيرمرد! حرف مرا گوش می کنی؟

 گفتم تو را که ساختنم اشتباه بود...






به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٧/۱٠
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٢/٧/٩

 

 

يادداشت هفتهء گذشته در مورد روز شعر نقد و نظرهاي متفاوتي را برانگيخت كه از ديد من بسيار فرخنده و خوشايند بود. البته جميع دوستاني كه بر آن مطلب يادداشتي قلمي كرده‌ بودند ـ مخصوصا آنهايي كه مضمون آن را نپسنديدند ـ حرمت ريش جو گندمي ما را نگه داشتند و به اظهار مخالفت دوستانه بسنده كردند كه وسعت نظر و شرح صدر آنها را مي‌ستايم. در اينجا گزيدهء نظرهاي دوستان را يكجا مي‌آورم تا تصوير روشنتري از مباحث مطرح شده در دست باشد. پيش از آن دوست دارم يكي دو نكته را يادآور شوم.

   ـ بعضي از عزيزان بر اين باور بودند كه يادداشت من احساساتي و شتابزده بوده است. اعتراف مي‌كنم كه چنين بوده است. زيرا ذات اين رسانه چنين اقتضا مي‌كند كه آدم احساساتش را در مورد يك موضوع بي آنكه آن را كاملا در ذهنش پرورده باشد بر صفحات رايگان وب جاري كند. بي شك اگر فرصتي فراهم شود كه با طمانينه پيرامون چنين موضوعاتي بينديشم و بنويسم از لوني ديگر از كار در خواهد آمد. جاي چنان مطلبي بيشتر در صفحات جرايد كاغذي است.

  ـ در مورد شعر شهريار آنچه گفته‌ام اگر چه تند بود و خالي از ملاحظات رايج و فاقد مثالها و مصداقهايي كه حرف مرا به كرسي بنشاند, و از اين بابت مستحق توبيخ و تذكر شايد؛ ولي الله بختكي و ديمي هم نبوده است. يعني ديد من نسبت به شعر شهريار چنان است كه آمد. شعرهاي استاد را خوانده‌ام و با بعضي از آنها حال هم كرده‌ام. اما در مجموع آنچه از شعر شهريار در ذهن من است همان است كه نوشتم. اگر چه مي‌شد با كمي محافظه‌كاري تلخي و تندي آن را گرفت. ولي چه مي‌شود كرد كه تير از چله گذشته است!

 

سعيدي : شهريار را بسيار دوست درام چرا که روزهای زيادی با غزل هايش گريسته ام. باتمام عاطفه‌ای که بين من وغزليات او پل بسته است. جسارت تو را می پسندم. اما فکر می کنم کمی عصبی نوشته ای . موافقم که در ايران گزينه های برتری می‌توان يافت يکی نه که چندين تا... شايد اين نقد تند شما در اين موقع مناسب باشد اما من سيد علی را می‌ستايم که نقدهای خالی از احساسات می نويسد. در اصل همه حرفهايت درست است اما کمی احساساتی شده‌ايد و اين لحن نوشته شما را از حالت بی طرفی خارج مي‌کند.

 

اخوي : در مورد شهريار واقعاٌ گل گفتی و بجا گفتی . ولی به گمانم اصل مسئله فرا تر از اينهاست و همان ناسيوناليسم کوريست که آفت همه ارکان جامعه است.

 

رضا كرمي:  با سخنان شما در رابطه با استاد شهريار موافق نيستم.

 

جليل آهنگرنژاد : خيلی ها با شهريار موافق نيستند . ولی بنده اعتقاد دارم که شاعر بزرگيست .

 

عباس نادري :  جانا سخن از زبان ما می گويی . راستی ! با آن همه اعتراض اهالی فرهنگ ، ظاهرا آن تصميم کاملا غلط ، هنوز هم پابرجاست!  شهريار - البته - شاعر خوبي بوده ، اما هر چيز حساب و كتابي دارد . ايشان شاعر خوبي بوده  اما نه  در آن حد كه با پيشي گرفتن از يلاني چون فردوسي، سعدي و حافظ و ...روز ملي شعر پارسي را به نام وي ثبت كنند .

 

صادق رحماني:  متاسفانه مسئله مقدار زيادی سياسی شده است .

 

مژگان بانو : چند وقت پيش در خدمت بانو سيميندخت وحيدی بودم... از شهريار بسيار حرف زدند اما همه در اين امر متفق القول بودند که از شهريار آنطور که شايسته نام شهرياری اش است تقدير نشده.

 

محمدرضا تركي : احتمالا اين روزها نثر روزنامه اي زياد خوانده اي! خودت هم مي داني كه اوستا و شهريار آدمهاي بزرگي بودند. مخصوصا اوستا...! خيلي برتر از خيلي از آدمهاي دولتي و غير دولتي امروز و ديروز با آن همه شعار وادعا. شايد به خاطر همين بزرگي است كه كوتوله‌ها هنوز به مرده آنها دخيل مي بندند و.... و  مي‌دانم كه دلخوري آن سيد جليل هم از همين جماعت است نه از آن دو عزيز. رحمه الله عليهم رحمه واسعه!

 

حيدر ميراني: در مورد شهريار نظر من هم اين است كه شهريار با وجود اين شاعر توانايي بوده اما در حد و اندازه‌هايي نيست كه روز ملي شعر ايران با  وجود بزرگاني مثل فردوسي بزرگ و سعدي شيرين سخن, حافظ و .... كاملاً نا عادلانه است ...

 

سيامك بهرام‌پرور : در باب استاد شهريار فقط می توانم اين را بگويم که برخی غزليات ايشان کارهايی بسيار ناب و زيبايند ... اما در باب اينکه ايشان قائم مقام حافظند و قس عليــهذا با شما کاملا موافقم. در مورد اينکه آيا نمی شد روز بهتری را انتخاب کرد باز هم فکر می کنم حق با شماست ....به نظر من با داشتن بزرگی چون حافظ که دنيا بر شاعرانگی‌اش مهر تاييد می‌زند ، نام نهادن روز ديگری برای روز شعر کار هوشمندانه و منصفانه‌ای نيست . چنانکه حتی در متاخرين به قلل بسيار رفيع تری از استاد شهريار می توان نظر داشت ...

 

ساده دل: موافقم !

 

صالح دُروند :  من هم حدودآ مخالفم.

 

بهمن ساكي : کسانی که اين نامگذاری را انجام و تحميل کرده اند از ادبيات چيزی که هيچ . هيچ را هم نمی‌فهمند کسانی به کوه رفته اند معنی قله را می فهمند نه کسانی که هنر بزرگشان گرفتن مدرک دکتری ادبيات و غيره است . اين يک دهن کجی بزرگ به ادبيات و قله های مرتفش بود .

 

حسين شكربيگي : خودت را ناراحت نکن هنر فرمايشی نيست!

 

فرهنگ:  ياد داشت آن جناب جفايی بود نا بخشودنی در حق پسر عمويشان. راستی آقا سيد از کی نقد اينگونه شده است که فقط بد و بيراه بگوييم و بس. واقعا در شهريار هیچ نکته مثبتی نيافتيد که اشاره کوتاهی هم به آن بکنيد؟ فارغ از داستان نامگذاری که شايد از اساس درست نباشد٬ شايد منصفانه تر اين می‌بود که از خود بپرسيم آيا ما خود در حد و اندازه ای هستيم که شهريار را نقد کنيم؟ و بدتر از آن عکستان واقعا توهين اميز است. شايد کار خودتان نباشد اما نصبش در سايت‌تان دور از شان شما می‌نمايد. الله الله في الانصاف!!

 






به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٥:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٧/٩
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٢/٧/۱

 

اين كلاغ هم سر اينكه

                                  كدام كاج ده بلندتر است

پرهايش سفيد شد.

                                                     ( امير خادم الحسيني )






به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٧/۱
    لینک مطلب   نظر شما ()