۱۳۸٢/٥/۳۱

 

در پياده‌رو

ازدحام كفشها و برگها.

 

توي جيب من

                     هزار واژه يتيم.

 

كاش اين مغازه باز بود

كاش هرچه دفتر سفيد داشت...

 

روي شيشه مغازه  آه مي‌كنم

مي‌نويسم:

                  اي غروب لعنتي!

 

تهران ـ آذر 1370

................................................................................................

نقاشی از: مريم   

 

 

 






به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٥/۳۱
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٢/٥/٢٦

 

در يك ماه گذشته فضاي اين صفحات , چون مي‌نگرم, بيش از حد به بوي اندوه آغشته شده است. از اين رو, دوست دارم با چند شعر كوتاه كه بازسرايي هايكوهاي ژاپني است خانه‌ دلم را حسابي بتكانم.

 

سبز است و رها

گيسوي شلال بيد

                            بر شانه آب.

 

 

در دره پُر شكوفه

بيتاب ترنم است

                          سنگ لب جوي.

 

 

در بارش ماه

تنها  منم  و   اين پُل چوبي تباه.

 

 

باران بهار

وين مورچه‌ها    كه ناگهان 

                                            بر سر آب.

 

 

در بارش بي دريغ تابستاني

يابوي نفس بريده جان مي‌گيرد .

 

 

باران بهار

بر كاسه سائلان

                         ـ چه بي منّت و مزد .

 

.....

.....

 

  اين نقاشي هم كه اثر دست مريم من است و چيزي از دنياي پاك كودكي با خود دارد,

 تقديم آنهايي باد  كه با كودك دلشان هنوز حرفهايي براي گفتن دارند.

 

 

 

 






به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٥/٢٦
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٢/٥/٢٤

 

ابرهاي همه عالم شب و روز

در دلم مي‌گريند.

 

محمود گفت: امروز دريا بوي مرگ مي‌دهد. و بوي دريا او را با خود برد.

ياد شعر حسين سروش افتادم كه گفته بود:

 

و دريا, نه راهي براي عبور

كه ليلاي من

                   غريق مي‌خواهد.

 

     از ديشب تا حالا طنين ضجّه‌هاي زن محمود كه از آن دور, از پشت تلفن, مي‌خواهد كمكش كنم در گوشم است. مي‌گويد:‌‎ «گناه است محمود...» و مي‌بارد. و چه راهي مرا جز اين كه بگويم دعا كنيد. معجزتي دور از دسترس. و اميدي كودكانه كه از دريا باز آيد  و سيگاري سبك بگيراند. دلم مي‌گيرد و نمي‌دانم ديشب در كدام گوشهء آن درياي ملول, با كدام ماهي و مرجان, بدون پاكت سيگارت سر كرده‌اي.

     خودش اصرار داشت كه با اين كاروان برود. و اين كاروان مقدّر, ترا چون رودي به دريا برد.

             وز كاروان چه مانَد جز آتشي به منزل؟

     آتش گرفته‌ام. تا ديشب فكر مي‌كردم كه مرگ حكمت حيات است. و با اين حرفهاي معقول, ذهنم چنان شده بود كه در مرگ آشنايان كمتر اشك در چشمانم مي‌گشت. و مي‌گفتم گريه بر تقدير فراز آمده چه حاصل؟ ولي نه. ديشب در حياط خانه بغضي چنان نفسگير در گلويم خانه كرده بود كه دوست داشتم آخر شبي چنان نعره‌اي بركشم بيخودانه  كه خدا هم در آن دورهاي نزديك بشنود. به تلخي مرگ فرو خوردمش اما, حرمت همسايگان خفته را. 

 

دست مي‌گذارم روي شانه‌اش. مي‌خواهم بپرسم چرا؟ جوابم را  مي‌دانم. در وجودش معرفت نايابي بود كه به مصلحت‌انديشيهاي مرسوم مردم زمانهء ما، و زرنگ‌بازي شهريها، آلوده نشده بود. در خونش بود و كاري جز اين نمي‌توانست كرد. به دريا مي‌زند و مي‌رود. و اينجا منم و اين ابرهاي دراز دامن كه در لكنت بغض من بوي دريا مي‌دهند.

  






به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٥/٢٤
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٢/٥/٢۳

 

گر سنگ ازين حديث بنالد عجب مدار

فاجعه است. استاد سيد علي اكبر صنعتي, مجسمه‌ساز و نقاش, بزگترين هنرمند كرمان در سدهء اخير, در بستر بيماري افتاده است و براي پرداخت هزينه‌هاي درمان او,  آثارش را به فروش گذاشته‌اند. چه دردناك است كه در برابر چشمان ناتوان يك هنرمند آثارش ـ پاره‌هاي تنش ـ ميراث فرهنگي ما ـ سند شصت سال تلاش و خون دل خوردن ـ  به ثمن بخس به تاراج رود. اصل خبر را در هفته‌نامهء فردوس كوير به روايت وحيد قرايي بخوانيد. روح الله هم در وبلاگ رفسنجان قلمش را لختي در اين باب گريانده است. اي واي اي واي!

  تصوير دو فقره از آثار استاد را كه چهره‌نگاري دو نفر از مشاهير ادب معاصر است, بنگريد.

چهرهء جلال آل احمد، آبرنگ، ۱۳۷۲

چهرهء نيما يوشيج، آبرنگ، ۱۳۵۹ 

چند پيوند:

               ـ تصوير تعدادي از پيكره‌ها و و نقاشي‌هاي استاد

                 در سايت ققنوس

 

               ـ چهره‌هاي ماندگار

               ـ موزه صنعتي ( 13 آبان) در تهران 

                                                                             






به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٥/٢۳
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٢/٥/۱٩

 

 

                                                    براي دايي حسينعلي

 

1

جيغ بلند باد

وقتي كه ساعت از نفس افتاد

                                              روي رف قديم.

 

2

 در ساعت چهار

ديگر دريچه باز نخواهد شد

ديگر

شايد   كه هيچ دست

اين راز بسته را   نگشايد.

 

3

باور كنيد

خاكستر اتاق

از چشمهاي سرد شما     واقعي‌تر است

باور كنيد

اين نور محتضر

هرگز  دوباره شعله نخواهد بست.

 

4

اما    و ناگزير

پيراهن قديمي خود را   در آوريد

آن گاه     در قضاوت باران    رها شويد...

 

5

در گور بي اگر

خوابي چنان صريح

كه از پرده‌هاي مرگ   سكوت‌آزموده‌تر.

 

6

در ساعت سكوت

وقتي كه دست باد   گره خورد

وقتي كه ابر تلخ   بر آمد

وقتي كه آتش از تپش افتاد ؛

پشت همان دريچه   همان راز

پشت همان پسين‍  بناچار:

باران پُر مهابت مرداد

روياي موريانه و مردار.

 

7

در ساعت چهار...

 

                                   تابستان 1372

 

پسين:‌ همان بعد از ظهر است در گفتار رفسنجانيها.

 

.............................................

 

 

 عکس و طرح از : Misha Gordin






به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٥/۱٩
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٢/٥/۱٦

 

 

گزارش مرگ حلاّج

 

       نقل است كه روزي شبلي را گفت: يا بابكر! دست بر نه كه ما قصد كاري عظيم كرده‌ايم. چون خلق در كار او متحيّر شدند, منكر بي قياس و مقرّ بي‌شمار پديد آمدند. و جمله بر قتل او اتفاق كردند, از آنكه مي‌گفت: انا الحق. جنيد را گفتند: اين سخن كه منصور مي‌گويد تأويلي دارد؟ گفت: بگذاريد تا بكشند كه روز تأويل نيست.

    

     پس جماعتي از اهل علم بر وي خروج كردند و سخن او پيش معتصم تباه كردند. خليفه بفرمود تا او را به زندان بردند يك سال. ابن عطا كس فرستاد كه: اي شيخ! از اين كه گفتي عذر خواه تا خلاص يابي. حلاّج گفت: كسي كه گفت , گو عذر خواه! ابن عطا چون اين بشنيد, بگريست و گفت: ما خود چند يك حسين منصوريم.

 

      نقل است كه در شبانروزي در زندان هزار ركعت نماز كردي. گفتند: چون مي‌گويي كه من حقّم , اين نماز كرا مي‌كني؟ گفت: ما دانيم قدر ما!

 

      نقل است كه در زندان سيصد كس بودند. چون شب درآمد, گفت: اي زندانيان! شما را خلاص دهم. اشارتي كرد. رخنه‌ها پديد آمد. گفت: اكنون سر خود گيريد. گفتند: تو نمي‌آيي؟ گفت: ما را با او سرّي است كه جز بر سر دار نمي‌توان گفت. پس ديگر بار ببردند تا بكشند. صد هزار آدمي گرد آمدند. درويشي در آن ميان ازو پرسيد كه: عشق چيست؟ گفت: امروز بيني و فردا و پس فردا. آن روزش بكشتند و ديگر روز بسوختند و سيّوم روزش به باد بر دادند. يعني عشق اين است.

 

     خادم در آن حال از وي وصيتي خواست. گفت: نفس را به چيزي كه كردني بود مشغول دار و اگر نه او تو را به چيزي مشغول گرداند كه ناكردني بود. پس در راه كه مي‌رفت, مي‌خراميد. دست اندازان و عيّار وار مي‌رفت با سيزده بند گران. گفتند: اين خراميدن از چيست؟ گفت: زيرا كه به نحرگاه1 مي‌روم.

  

    چون به زير طاقش بردند به باب الطاق, پاي بر نردبان نهاد. گفتند: حاي چيست؟ گفت: معراج مردان سر  دار است. و ميزري2 در ميان داشت و طيلساني بر دوش. دست برآورد و روي در قبلهء مناجات كرد و خواست آنچه خواست. پس بر سر  دار شد.

 

     پس هر كسي سنگي‌ مي‌انداختند. شبلي موافقت را گُلي انداخت. حسين بن منصور آهي كرد. گفتند: از اين همه سنگ چرا هيچ آهي نكردي. از گُلي آه كردن چه سرّ است؟ گفت: آنها كه نمي‌دانند معذورند. از او سختم مي‌آيد كه مي‌داند كه نمي‌بايد انداخت.

     

     پس دستش جدا كردند. دو دست بريدهء خون آلود بر روي در ماليد. گفتند: چرا كردي؟ گفت: خون در روي ماليدم تا در چشم شما سرخ‌روي باشم كه گلگونهء مردان خون ايشان است.

  

      پس گوش و بيني ببريدند و سنگ روانه كردند. عجوزه‌اي پاره‌اي رُگو3 در دست مي‌آمد. چون حسين را ديد گفت: محكم زنيد اين حلاّجك رعنا را. تا او را با سخن اسرار چه كار؟

 

      بزرگي گفت: اي اهل معني! بنگريد كه با منصور حلاّج چه كردند تا با مدعيان چه خواهند كرد! عباسهء طوسي گفت: فرداي قيامت در عرصات حسين منصور را به زنجير محكم بسته بيارند كه اگر گشاده بيارند, جمله قيامت را به‌هم بر زند.

 

     نقل است كه شبلي گفت: آن شب به سر تربت او شدم و تا بامداد نماز كردم. سحرگاه مناجات كردم كه: الهي! اين بندهء تو بود , مؤمن و عارف و موحّد. اين بلا با او چرا كردي؟ خواب بر من غلبه كرد. قيامت را به خواب ديدم و خطاب از حق شنيدم كه: اين از آن با  وي كردم كه سرّ ما با غير در ميان نهاد.

 

      بزرگي به خوابش ديد ايستاده. جامي در دست و سر بر تن نه. گفت: او جام به‌دست سر بريدگان مي‌دهد.

                                                                      عطار.  تذكرة الاولياء , باب 72

 

1. نحرگاه: قربان‌گاه.    2. ميزر: دستار, سر بند.   3. رگو: لته, جامه كهنه.  

……..................................

 

سخن عطار در باب بر دار كردن حسين حلاّج حلاوتي دارد كه در هر بار خواندن بر آن بيفزايد. آنچه آمد خلاصه‌واري بود از مطالب اصل كتاب, به گزينش و سليقهء من با ايجازي تمام. كتاب چهار گزارش از تذكرة الاولياء عطار نوشتهء بابك احمدي (تهران, 1376, نشر مركز) نگاهي تازه دارد به اين متن كهن و در آنجا حق كتاب گزارده شده است و ما را در اين باب سخني نخواهد بود.

 

........................................

 

 

سخني و پرسشي در باب تقيه

در فرهنگ شيعه اصلي هست به نام تقيه كه مطابق آن فرد مي‌تواند ـ و در مواقعي بايد ـ هنگام ضروريات كه پاي جان در ميان است عقيدهء خود را پنهان دارد و جان قابل خود را از ورطهء خوف و خطر برون برد. با خواندن سرگذشت حلاّج و تالي او عين‌القضات همداني كه بر سر عقيدهء خود جان داد. و ديگراني كه در همهء تاريخ انديشهء بشري و همه جوامع بدين بلايا گرفتار آمدند, اين سؤال در ذهنم خلجان مي‌كند كه در شرايطي كه اظهار عقيده تبعاتي دارد و تلفاتي, آيا بايد تقيه كرد و بر گريزگاه شرعي پنهانكاري رفت و زورق جان به ساحل امن و امان  برد. يا به قولي: مي‌بايد ايستاد و جانبازي كرد؟ و آيا اصولا جان به مخاطره افكندن در راه عقيده, كار  دانشيان است و فرزانگان يا خطايي خلاف قاعده و منطق از آدمياني كه دچار عواطف غليظ ناپالوده‌اند؟

    از منظري دگر بنگريم. كساني هستند كه بر خلاف عقيدهء رايج يا در نقد آن, سخني و نظري مي‌گويند و چون به‌دست كارگزاران عقيدهء رايج به حبس و بند مي‌افتند و به تعزير و تنبيه و داغ و درفش گرفتار مي‌آيند,‌ بناچار و بر خلاف نظر قلبي و قبلي خود, اظهار ندامت آغاز مي‌نهند. آن اظهار عقيدهء نخست را  آيا ارزشي هست با اين انكار ناراست در پي, و اين اظهار ندامت را كه در دم تير است و تيغ,  آيا سرزنشي لازم است؟ از جامعهء خود نمونه آوريم. آيا نوري و گنجي را كه تاب آوردند و به وادي توبه و  ندامت نرفتند  بايد به گونهء قهرمانان ستود و كرباسچي و عبدي و امثالهم را كه در شرايط دشوار  كنار آمدند و به ظاهر ندامت آوردند (در باطنشان  هرچه بود باشد) بايد نكوهيد؟ ابراهيم نبوي طنز نويس با اين توجيه و توضيح كه قهرمان نيست و دلش هم نمي‌خواهد اداي قهرمانان را درآورد, توبه نامه نوشت ـ گيرم به زبان طنز ـ و رهايي يافت و پس از مدتي باز از سر گرفت آنچه بايد مي‌گرفت. اين موش و گربه‌بازي چيست و چه‌گونه مي‌شودش پذيرفت (من البته مي‌پذيرم). يحتمل, چون من كسي را كه خود در اين عرصه‌ها نيست و بدين مصيبتها گرفتار نه, سهل است كه حماسهء حلاّجيان را با آب و تاب نقل كند و در دل از كاري كه آنان كردند و خود تاب آن ندارد ذوقي نشان دهد. همين ذوق دروني از كاري كه بايست كرد و نمي‌توان كرد,‌ آيا خود نشان از راستي اين طريق (ابراز عقيده و پاي مصيبتهاي آن ماندن) دارد يا از مقوله‌ء عقده‌گشايي ناتوانان است و يا حكايت ساحل‌نشينان توفان نديده است و از دور دستي بر آتش داشتگان؟ اين پرسش اساسي را پاسخي در خور دادن بس دشوار است. نمي‌دانم شما مرد اين آزمون و مهياي پاسخي سزاوار آن هستيد يا نه؟ اگر اين است, مرا نيز رهنموني كنيد.

 






به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٥/۱٦
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٢/٥/۱٠

 

مي‌خواهم سر به دشت بگذارم

                                                 سودايي‌وار

از بس كه در آيينهء شب

چشمان سياه تو تجلّي دارد.

 

چشمان سياه تو

تقدير زنانهء حزيني است

                                      در آيينهء‌ شب.

 

چون ماهي موجزي

                             كه در تُنگ بلور

در خاطر بيقرار من

معني معطّري      بلا تكليف است.

 

اي خواهر اندوه!

                       كه چشمان سياهت

                                            هر شب

                                                 مهمان مقدّر من و آينه است ؛

از دامن دشتهاي نرگس

همراه نسيم   نكهتي باز فرست

تكليف ترانهء مرا روشن كن!

 

 

………………………………….

امشب درين هواي دمكرده مرداد ماه باران جانانه‌اي باريد. از آن دست كه كويريان را سزاست. پسته‌داران احتمالا نگران آنند كه پسته‌هايشان كه تازه مغز گرفته است خراب شود و لابد چيزي از اين لطافت سيال دستگيرشان نمي‌شود. بلكه آن را در اين بي‌وقت سال دشمن هم مي‌دارند. ظالمانه است شايد, اما تا باد چنين بادا! كم پيش آمده است و بهتر بگويم هنوز پيش نيامده بود كه من در يك روز دو يادداشت بنگارم. ولي باراني كه سر شب باريد مرا سر ذوق آورد و به قول خودم, سالها پيش از اين, چه تماشايي بود:

 

ايوان خواب آلوده مرداد

در بارش بي‌وقت بعد از ظهر.

 

..........................................

شعر بالا را من حدود ده سال پيش در حال و هوايي كه شديدا در وزن رباعي بودم گفتم و آزموني بود در گسترش وزن رباعي در شعر نيمايي. نيما خودش چند شعر نو در وزن رباعي دارد. ولي در گسترش افاعيل اين وزن كاري صورت نداده و در آوردن اركان اضافهء آن به احتياط قدم برداشته است و البته اين كاري است كه اندكي دشوار هم هست و از نوپردازان كمتر كسي را سراغ دارم كه در اين شيوه و سياق دستي بر آورده باشد. تا آنجا كه يادم است سپانلو كارهايي در وزن رباعي دارد به همان سبك شعري خودش. محمد مقدم از اولين شاعران نوپرداز كه بر نيما هم مقدم است, كاركهايي در وزن رباعي دارد كه لازم است در آنها تامل بيشتري رود. او البته وزن شعرش به شيوهء وزن شعرهاي نو نيما نيست و در ميانه شعر, خود را از قيد وزن مي‌رهاند و باز ارجاعي دارد به وزن و باز آن را وا مي‌نهد. و در اين كار تعمدي داشته است و قصدي براي نوآوري. ولي پذيرش چنين نوگرايي‌هايي در فضاي ادبي دههء بيست و سي معلوم است كه تا چه حد بوده است.

باري, توضيح اين شيوه در اين مختصر نمي‌گنجد و محتاج مقالهء مستقل و مستوفايي است كه چند سالي است در پي آنم ولي وقت و بخت ياري نمي‌كند. فعلا به همين مختصر بسنده مي‌كنم و مي‌روم.

  شب شهادت حضرت زهراست و من اين سطرها را به‌ احترام اين اوقات سياه مي‌نگارم.

 

اي باغ شهود!

گلهاي محمدي دامانت را

                                      صد بار درود!

اين عطر عفيف

مرهون بنفشه‌زار گيسوي شماست. 

 






به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٥/۱٠
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٢/٥/۱٠

 

پُر از غروب شدم

                         وا كنيد پنجره‌ها را

كه  آفتاب بروبد    غبار حنجره‌ها را

درين سكوت لبالب به من پناه ده اي عشق

به من كه باختم امشب تمام قافيه‌ها را

اميد داشتم اما شتاب حادثه نگذاشت

كه وقف چشم تو باشم تمام ثانيه‌ها را

به لحن آه,   به خط عزا,   به لهجه غربت

به سبك گريه  نوشتم كتاب مرثيه‌ها را

درين هميشگي باد  كجاست آتش فرياد

كه تا هميشه بشورد سكوت آينه‌ها را

چه سرنوشت غريبي: بهار و ـ فاصله ـ و باغ

دلم گرفته برايت   دلم گرفته ـ  بهــــــــــارا !

............................................

با سلام و عرض ارادت به همه دوستانی که با خواندن اين صفحه و بيان نظرهايشان خاطر ما را شاد می‌کنند!






به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٥/۱٠
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٢/٥/٤

ا 

خودكارهاي خفته روي ميز

و واژه‌هاي خفته در خودكار.

 

اي آسماني‌تر!

در كوچه‌هاي تنگ بعد از ظهر

و خانه‌هاي تلخ لب بسته

شعري اگر داري

پشت دري بگذار و

                          پنهان شو. 

 

اي آسماني‌تر!

گنجشكهاي خيس

با دستهاي كودكان شهر

پيوند غمگينانه‌اي دارند

شعري گر داري

                     توي قفس بگذار

زير درخت آسمان

                         پروازهاي مرده بسيارند.

 

شب آمد و

خورشيد را از شاخه‌هايش چيد

و شاعران با دستهاي تنگ

از كوچه‌هاي تنگ برگشتند

و پشت درها      دفتر شعري

در باد

        شيون كرد.

 

 

 

 






به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٥/٤
    لینک مطلب   نظر شما ()