۱۳۸٢/۱٢/٢٤

0

 

قورباغه اي پريد توي حوض

ماه پاره پاره شد

 

0

 

در جنگل دور

همخواني داركوب و آواي تبر

 

0

 

يك گاري كهنه از علفزار گذشت

پروانه پريد

 

0

 

سايه اي گذشت از كنار آبگير

شور قورباغه ها فرو نشست

 

0

 

ماهيان در دل رود

جست و  واجست كنان

ابرها موج زنان

 

0

 

در  مه  صبحگاهي

اسب را ياد آن حفره باقي است

 

0






به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/٢٤
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٢/۱٢/۱٩

جعفر مدرس صادقی در مصاحبه با روزنامه شرق در مورد جايزه اشتراکی نکاتی گفته است که برای من تازگی دارد.

 جعفر مدرس صادقي و جايزه اي كه نگرفت
«جعفر مدرس صادقي»، نويسنده و مترجم، جايزه يك ميليون و دويست و پنجاه هزار توماني ادبي يلدا را نگرفت. اين نويسنده كه به خاطر نوشتن مجموعه داستان «آن طرف خيابان» كانديداي دريافت جايزه بهترين مجموعه داستان از جايزه ادبي يلدا شده بود در اعتراض به اهداي جايزه اشتراكي از دريافت آن صرف نظر كرد. او در پيامي كه به ناشر كتابش نوشته بود از او خواسته بود كه اين خبر را به برپاكنندگان جايزه يلدا بدهد. برپاكنندگان جايزه يلدا نيز اعلام كردند كه مبلغ اين جايزه سال آينده بر جايزه مجموعه داستان افزوده خواهد شد.    
روزنامه شرق ، دوم دی ماه ۱۳۸۲

• چرا جايزه يلدا را قبول نكرديد؟
به دليل اشتراكي بودن. فقط همين. و پيغامي هم كه براي جناب آقاي رمضاني، مدير محترم نشر مركز فرستادم و خواهش كردم كه به برگزاركنندگان جايزه ابلاغ كنند فقط همين يك جمله بود. اما حالا كه پرسيديد، بدم نمي  آيد كه توضيح بيشتري بدهم. من اصلاً از جايزه زياد خوشم نمي آيد. جايزه يك بدي  هايي دارد و يك خوبي  هايي. اولين بدي جايزه اين است كه نويسنده را مي  برند روي سن و براي او دست مي  زنند و به اين ترتيب نويسنده در معرض ديد تماشاچي  ها قرار مي  گيرد و بايد از آنها تشكر كند و احياناً از هيأت داوران هم تشكر كند كه به او جايزه داده  اند و اين كارها اصلاً در شأن او نيست و نبايد باشد. نويسنده بازيگر نيست كه برود روي سن. نمي  خواهم خداي نكرده به بازيگرها اسائه ادب كنم. اين فقط يك مسئله فني است. مي  خواهم بگويم كه كار نويسندگي با بازيگري فرق مي  كند. كار بازيگري اقتضا مي  كند كه بروي روي سن و اصلاً جاي هر بازيگري آنجاست. اما نويسنده بايد توي تماشاچي  ها باشد، نه روي سن. نويسنده بايد ببيند و كسي نبايد او را ببيند. نويسنده اگر در معرض ديد باشد و روي سن و زير نورافكن  ها، درست همان  جايي است كه نبايد باشد: خودش نمي  تواند چيزي ببيند و بر عكس، همه او را مي  بينند و براي او دست مي  زنند و شايد در چنين موقعيتي احساس بازيگري هم به او دست بدهد و كاري از او سر بزند و حرفي از دهنش دربرود كه اصلاً در شأن او نيست و به او نمي  خورد. و يك بدي ديگر جايزه اين است كه يك احساس رقابتي به وجود مي  آورد كه براي نويسنده هيچ احساس خوبي نيست. يعني اين تصور را به وجود مي  آورد كه مسابقه  اي در كار است. هيچ مسابقه  اي در كار نيست. هر نويسنده  اي براي خودش مي  نويسد و خواننده  هاي خودش را دارد. اگر قرار باشد كه نويسنده  اي بهتر از نويسنده  هاي ديگر باشد، اين را خواننده  ها و بعد از خواننده  ها، زمان ثابت مي  كند. جايزه خلوت نويسنده را به هم مي  زند و او را وارد مسابقه  اي مي  كند كه در هر صورتي، چه ببرد و چه ببازد، به نفعش نيست.  اگر ببرد، خيال مي  كند كه فتح بزرگي كرده است، در حالي كه هيچ خبري نيست و فقط هُلش داده  اند توي صحنه، در حالي كه جاي او آنجا نيست، توي تماشاچي  هاست، و اگر ببازد، خيال مي  كند كه به او توهين كرده  اند و به او گفته  اند ببين، كتاب تو از اين كتابي كه جايزه برده است بدتر است، در حالي كه اين طور نيست و تازه بخت با او يار بوده است كه از توي تاريكي نيامده است بيرون تا بتواند همچنان ببيند و بنويسد.اين از بدي  هاي جايزه. و اما خوبي  هاش. جايزه - هر جايزه  اي - معلوم است كه هر آدمي را خوشحال مي  كند و ذوق  زده مي  كند. خود من هم با همه اين حرف هايي كه زدم، معلوم است كه از جايزه بردن خوشحال مي  شوم و ذوق  زده مي  شوم. جايزه بيشتر از همه بچه  ها را ذوق  زده مي  كند و اين خوشحالي و ذوق  زدگي هم كه ما داريم مال بخش بچگي ماست كه همه ما كم و بيش داريم و چه خوب است كه داريم و هر آدمي لازم است كه آن كودك درون خودش را هميشه زنده نگه دارد و اين كودك درون خودمان را ما خيلي جاها و خيلي وقت ها لازم داريم و از جمله در زمان جايزه گرفتن.
اما جايزه اشتراكي. جايزه اشتراكي حسابش با هر جايزه ديگري فرق مي  كند. جايزه اشتراكي هم مي  خواهد جايزه باشد و هم نمي  تواند جايزه باشد. جايزه اشتراكي حتي آن كودك درون ما را هم خوشحال نمي  كند. خوشحال كه نمي  كند هيچ، تازه توهين  آميز و آزاردهنده هم هست. چون كه تكليفش معلوم نيست، چون كه ناقص و ناتمام است. جايزه دادن يعني اداي احترام و ستايش و اين اداي احترام و ستايش وقتي كه به  اكراه و ناتمام باشد، به هيچ دردي نمي  خورد. اهداي جايزه اشتراكي مثل همان از جا برخاستن نيمه  تمام بوسهل زوزني است در مقابل حسنك. بيهقي تعريف مي  كند كه وقتي حسنك را چند روزي پيش از اين كه به دار بزنند به مجلس بزرگان قوم آوردند، خواجه احمد حسن ميمندي و همه بزرگان ديگر به احترام او از جا بلند شدند. بوسهل زوزني هم (كه به خون حسنك تشنه بود) ناچار از جا برخاست، اما نه كامل. فقط نيم  خيز شد. خواجه احمد حسن ميمندي از اين حركت به  شدت عصباني شد و به بوسهل زوزني گفت : در همه كارها ناتمامي! من خيال مي  كنم بوسهل زوزني اگر هيچ زحمتي به خودش نمي  داد و از سر جاش تكان نمي  خورد، خيلي سنگين  تر بود.
   روزنامه شرق، هجدهم اسفند ۱۳۸۲






به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٧:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/۱٩
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٢/۱٢/۱۸

 

 

1

                                                         سبز است و رها

 گيسوي شلال بيد

                                    بر شانه آب.

 

2

 در دره پُر شكوفه

بيتاب ترنم است

                                  سنگ لب رود.






به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/۱۸
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٢/۱٢/۱٤

 

در يك اثر خوشنويسي ژاپني كه از قرن هجدهم باقي مانده، نگاره گر پير كلمه ريو را كه به معني اژدهاست چنان پيچ و تاب داده كه شكل ظاهري آن نيز همچون اژدهايي برافروخته جلوه می‌كند. شاعران جديد ژاپني هم ازين هنرنماييها دارند. در كتاب انديشه و احساس در شعر معاصر ژاپن كه هاشم رجب‌زاده ترجمه كرده است نمونه‌هايي از شعرنگاره‌هاي جديد ژاپني را می‌توان ديد. از جمله شعر باران كه حروف آن به شكل قطرات باران تمام صفحه را فراگرفته و شعر ساحل و دريا كه هماميزي موزون اين دو كلمه تصويرگر موجها و ماسه‌هاست.

   حس القايي اين شعر نقاشی‌ها يا شعر نگاره‌ها البته از شكل بصري كلمات ريشه می‌گيرد. يعني در واقع اين ظرفيت بايد در شكل نوشتاري كلمات  يك زبان وجود داشته باشد تا بتوان به چنين حسي رسيد. به همين دليل فكر نمی‌كنم كه شكل ترسيمي كلمات فارسي بتواند چنين تأثيري را در خواننده و بيننده ايجاد كند. البته بعضي خوشنويسان قديمي ذوقي به خرج می‌دادند و با تركيب كلمات، اشكالي مثل مرغ و اسب و شير می‌كشيدند. و يا در نقاشيخطهاي امروزي هنرمند می‌كوشد با تركيب خط و نقاشي مفهوم ذهني خود را بر پرده جان بخشد. از آنجا كه دستمايه هنرمندان خوشنويس ما عموماً شعر است شايد اين توهم ايجاد شود كه اينها از يك سنخ و يك جنسند. ولي نقاشيخط  ولو اينكه نوشتارش شعر باشد ماهيتاً با شعر نگاره  فرق می‌كند.

 

   به نظر من خط فارسي به خاطر تفاوت ماهوي كه با خط ژاپني دارد اصلاً امكان چنين بازيهاي تصويري را به شاعر نمی‌دهد و اصرار كساني كه می‌خواهند با شكلك كشيدن و فلش زدن و پاره پاره كردن كلمات  اين تصور موهوم را عملي كنند راهي به دهي نمی‌برد. عرض خود می‌برند و خوانندگان را به زحمت می‌اندازند.

    البته راههاي ديگري براي القاي حس از طريقي غير از دلالت معنايي كلمات وجود دارد كه شاعران بزرگ ما آن را به كار گرفته‌اند و آن استفاده از ظرفيتهاي صوتي و آوايي واژگان است. واج آرايي يا هم‌حرفي يكي از اين شگردهاست كه البته از بس مورد استفاده و سوء استفاده قرار گرفته ديگر در شنوندگان و بينندگان و خوانندگان ـ حداقل بدين شكل كه شاعران امروز بكار می‌برند ـ تأثير و تازگي خاصي ايجاد نمی‌كند. شگردهاي ديگري هم هست كه به چند مورد آن كه ديگران در شعر حافظ يافته‌اند اشاره می‌كنيم. از جمله در بيت زير كه كل غزلش از شاهكارهاي حافظ است:

 

من كه شبها ره تقوا  زده ام با دف و چنگ

حاليا سر به ره آرم، چه حكايت باشد!

 

به قول شفيعي كدكني، شيوه تركيب و تقطيع كلمات مصراع اول و امتداد هجاي پاياني كلمات «شبها/ تقوا/ با»  صداي دف را  باز می‌آفريند:

من كه شبها (فعلاتن)

                ره تقوا (فعلاتن)

                         زده ام با (فعلاتن)

                                    دف و چنگ...

 

و يا غزل ديگر او:

 

زلف آشفته و خوي كرده و خندان لب و مست

پيرهن چاك و غزلخوان و صراحي در دست

نرگسش عربده جوي و لبش افسوس كنان

نيم شب ، دوش ، به بالين من آمد ، بنشست...

 

كه به تعبير نادر ابراهيمي شروع پُر شتاب آن كه ضرباهنگش با تتابع اضافات و «واو»هاي ربط تشديد شده و پايان آرام آن كه سكته و ويرگول به آن دامن زده است تصويرگر موجهايي شتابنده اي است كه در پايان مسير خود به ساحل امن و آرامش می‌رسد. مصراع نخست غزل چهار واو ربط، مصراع دوم سه واو ربط، مصراع سوم دو واو ربط دارد و در مصراع چهارم از واو ربط خبري نيست. يعني پله پله كه پيش می‌آييم از ضرباهنگ غزل كاسته می‌شود و آنگاه كه معشوق به بالين عاشق می‌نشيند، از هيجان و هياهوي شعر هم كاسته می‌شود. و حس نشست و سكون و آرامش كاملاً به شنونده دست می‌دهد. و در بيت بعد وقتي می‌گويد:

 

سر فرا گوش من آورد به آواز حزين

گفت: اي عاشق شوريده من! خوابت هست؟

 

ريتم نجواگونه كلمات  حس ما را در مسير معناي شعر جاري می‌كند.

    بی‌شك نمونه‌هاي زيادي از اين هنرنماييها در شعر حافظ و ديگر بزرگان شعر فارسي و در دوران معاصر در اشعار نيما و اخوان و شاملو می توان يافت. و اين كار لازم را تعدادي از منتقدان ونكته بينان انجام داده‌اند. به نظر من شگردهايي كه بعضي نوآمدگان در زير هم‌نويسي و روي هم‌نويسي و شكستن كلمات انجام می‌دهند، از سر وا كردن خواننده است و سردستي ترين و سهل الوصولترين كاري كه يك شاعر بی‌بضاعت می‌تواند انجام دهد. براي اينكه به كسي برنخورد نمونه اي از كارهاي خودم را می‌آورم. چند سال پيش گفته بودم:

 

رؤيايي از ستاره و آيينه داشتم

و ريسمان كهنه و كوتاه

  ـ آه

تنهايي كبود عميقي است.

 

و براي اينكه حس شعر را تقويت كنم آن را بدين شكل نوشتم:

 

                          داشتم

                      آيينه

            ستاره و

رؤيايي از

و ريسمان

            كـ هـ نـ ه

                         و كوتاه

                    ـ آه!

تنهايي

          كبود

                عميقي

                           است.

   

قاعدتاً بالا رفتن كلمات براي نشان دادن آسماني بودن رؤياهايم بود (آنچه می‌خواهم و نيست) و پايين رفتن آنها براي القاي فرو ماندن و فرو رفتن در چاه سرخوردگيها (آنچه نمی‌خواهم و هست). تكليف كهنه و كوتاه هم كه معلوم است. بديهي است ــ البته آن موقع خيلي هم براي من بديهي نبود ــ كه اين شكل نگارش سطحی‌ترين برخوردي است كه مي توان با يك شعر كرد و آن را مثلاً آوانگارد نشان داد. يعني تحميل شرايط بيروني بر ذات شعر.

 






به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/۱٤
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٢/۱٢/۱٠

 

در نگاه نخست اصطلاح باغهاي خشك يك اصطلاح ساده جلوه می‌كند و خيلي كه بخواهيم در آن خيره شويم و چيزي از آن بيرون بياوريم حداكثر يك تعبير ساده شاعرانه براي بي ثمري و نابودي همه چيزهاي سبز و دوست داشتني خواهد بود. اما در فرهنگ ژاپن ، در فرهنگ كهن ژاپنی‌ها، باغهاي خشك ديرهايي هستند براي مراقبه و انديشيدن و پي به راز حيات بردن. عكس يكي از خشك باغها يا باغهاي شني را كه نگاه به عكسش هم آدم را يك جوري به رؤيا فرو می‌برد و به خوبي گوياي كيفيت اين باغهاست می‌آوريم. (چند تا عكس ديگر را  هم اينجا می‌توانيد ببينيد.)

 

  

 خشك باغ محوطه‌اي خالي است با ريگهاي سفيد كه به تقويت مراقبه و خلوت درون كمك می‌كند و در كساني كه می‌توانند با چشمهاي بازشان به اين جهان انتزاعي وارد شوند يك حس توازن پديد می‌آورد. مهمترين اين نوع باغها در شهر كيوتوي ژاپن هستند. راهبان هر روز ريگها را به شن‌كشهاي خود می‌آرايند و با ايجاد شيارهاي منظم، نوعي درياي آرام ايجاد می‌كنند كه هيچ چيز آنها را نياشوبد، حتي باد.

  در دل اين ريگها سنگهايي را نيز تعبيه می‌كنند كه همه شان را همزمان نمی‌توان ديد. و اين تعبيه نيز خود تعبيري است براي بينايان و دانايان كه جهان را هيچ گاه به تمامتش نمی‌توان مشاهده كرد و هر چه را كه  ناديدني است بايد در درون خود بيابيم. سنگهاي بر آمده از ريگها كه به شكل نمادين ـ و با نظمي قابل درك اما نه آشكار ـ چيده شده‌اند، در  آيينهاي ويژه اي كه فقط راهبان در آن شركت دارند، در جاي خود نشانده می‌شوند. هر سنگ را بايد بر اساس نوع آن نشاند. تأثير روحي  ـ و صد البته بصري ـ  اين باغهاي خشك را گياهان انبوه رسته در اطراف و بيرون ديوارهاي باغ تشديد می‌كند:

 

                                           راهي خشك به روشن شدگي.

(بر گرفته از: ژاپن، روح سرگردان. نلي دله، ترجمه ع. پاشايي، تهران، انتشارات روزنه، 1382، ص 99 ـ 95)

 

 

☺☺حالا از باغهاي شني ژاپن شما را می‌برم به باغ سنگي درويش خان در اطراف شهرستان سيرجان. اولين بار حدود 12 سال پيش بود كه اين باغ را ديدم؛ و درويش خان را با آن چماق  چوبي فلز نشانش. و كله گرگها و تكه‌هاي سنگي كه به درختهاي خشك شده باغش آويزان شده بودند. اين منظره غريب و باور نكردني حس عجيبي به آدم می‌داد. گويي كه قدم در كتابهاي افسانه‌اي گذاشته‌ايم و با شخصيتهاي اسطوره اي آن ملاقات می‌كنيم. در مورد درويش خان كر و لال، پرويز كيمياوي فيلم داستانيي در دهه پنجاه با اسم باغ سنگي ساخته است (سال 1355) كه البته ربطي به اصل ماجراي اين شخص ندارد. درويش خان را گويند در اعتراض به طرح اصلاحات ارضي در سال 1342  به بياباني در اطراف سيرجان پناه برده و باغي با تنه‌هاي خشك درختان و سنگهاي آويخته بر شاخه‌هاي آن ساخته است. (چيزي در همين حدودها!) ديدن باغ سنگي سيرجان ذهن مرا تا مدتها به خود مشغول داشت و آخرش از يكي از غزلهايم سر در آورد. البته غرض از اين همه مقدمه‌چيني قالب كردن غزلم نبود. تداعي معاني بود. ظاهراً من هم مثل استاد باستاني پاريزي به بيماري پرواز ذهني و حرف تو حرف آوردن و ربط دادن همه چيز از همه جا به خاك پاك كرمان، دچار شده‌ام. حوالت تاريخي ماست به قول استاد فرديد!

 






به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/۱٠
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٢/۱٢/٩

 

 

در دور دست

                نيمه شبان

                                  بسته شد دري.

 






به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/٩
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٢/۱٢/۳

 

گوش تا گوش

صندليهاي آرام

يك سخنراني دست اول

در مضرّات فرياد.

 






به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/۳
    لینک مطلب   نظر شما ()