۱۳۸٢/۱۱/٢٠

 

 

ياد فرخي, شاعر يزدي لب دوخته دوره استبداد بخير!  كرمانيها مي‌گويند مردم يزد محافظه‌كار و ترسو هستند. من با اينكه خودم اجدادم همگي از خاك پاك يزد هستند, گاهي فكر مي‌كنم كه نكند اين موضوع واقعيت داشته باشد! نمونه بارز دوران اخير كه شاهد زنده‌اي بر ترسو بودن يزديهاست, همين سيد جليل القدر است كه براي حفظ نظام خودش را بدجوري ضايع كرد! ولي نه. ما فرخي يزدي را هم داريم. و آن شعرهاي تلخ و سرنوشتي تلختر از شعرهايش را. اين بار مي‌خواهم از زبان شعرهاي فرخي مرثيه بر اوضاع امروزمان بخوانم. مرور چند رباعي فرخي بد نيست.

 

اين غنچه نو شكفته خوش وا شده است

وين غوره نارسيده حلوا شده است

آن را كه براي نوكري آورديم

ديري نگذشته زود آقا شده است

 

تا بخت من و تو خوابتر از همه است

چشم من و تو پُر آبتر از همه است

هرچند ادارات خرابند, و ليك

عدليه ما خرابتر از همه است

 

در كشور ما كه دزد را واهمه نيست

جز گرگ, شبان براي مشتي رمه نيست

آنجا كه مضار است براي همه است

وآنجا كه منافع است مال همه نيست

 

دردي بتر از علت ناداني نيست

جز علم دواي اين پريشاني نيست

با آنكه به‌روي گنج منزل دارد

بدبخت و فقيرتر ز ايراني نيست

 

آخر دل من ز غصه خون خواهد شد

وز روزنه ديده برون خواهد شد

با اين افق تيره خدا داند و بس

كين مملكت خراب چون خواهد شد

 

اسرار نهفته گر نگفتي بهتر

وين راز نگفته گر نهفتي بهتر

كز بهر زمامدار امروز نيست

سرمايه‌اي از پوست كلفتي بهتر

 

يك عمر چو جغد نوحه‌خواني كرديم

نفرين به اساس زندگاني كرديم

جان كندن تدريجي خود را آخر

تبديل به مرگ ناگهاني كرديم

 

يك عمر درين محيط گرديدم من

وين بُلهوسان را همه سنجيدم من

فهميدنم اين بود كه از اين مردم

در هيچ زمان هيچ نفهميدم من!

 

 

کاريکاتور از : هادی حيدری

 






به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۸:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱۱/٢٠
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٢/۱۱/۱۳

 

 

حيرت‌زده‌ام, تشنه يك جرعه جوابم

اي مردم دريا برسانيد به آبم

آيا پس ِ اين دشت رهي هست, دهي هست؟

يا اينكه به بيراهه دويده‌ست شتابم

من كوزه به‌دوش آمده‌ام چشمه به چشمه

شايد كه ترا ـ اي عطش گنگ! ـ بيابم

آهي و نگاهي و ... دريغا كه خطا بود

يك عمر كه با آينه‌ها بود خطابم

هر صبح حريصانه من و حسرت خفتن

هر شب من و اندوه كه حيف است بخوابم

چون صاعقه هر بار كه عشق آمد و گل كرد

يك شعله نوشتند ملايك به حسابم

مي‌نوشم ازين تلخ, اگر آتش اگر آب

حيرت‌زده‌ام, تشنه يك جرعه جوابم.

                                                                           اسفند 69 

 

حكايت تحرير اين غزل قديمي, حكايت بي‌خوابي است در اين سحرگاه عيد قربان. به قول آن شاعر قديمي حكيم لاادري :

 

تا در غم عشق زار و حيران گشتيم

زاهد بوديم, نامسلمان گشتيم

از بهر بتي كه كيش و قربان دارد

از كيش برآمديم و قربان گشتيم.

 اين هم کاريکاتوری از هادی حيدری مطابق اوضاع و احوال اين روزها.






به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٤:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱۱/۱۳
    لینک مطلب   نظر شما ()