۱۳۸٢/۱/۳۱

شاعران و عکسشان


قديمها بعضي از عكاسان بساط كوچك خود را با اين بيت مي‌آراستند:
ما نمانيم و عكس ما ماند .... گردش روزگار بر عكس است
دوست شاعرم عبدالجبار كاكايي يادداشتي در مورد وضعيت بازار نشر شعر در سال 1381 نوشته‌اند كه امروز به همراه عكس زيباي ايشان در صفحهء آخر روزنامه جام جم چاپ شده است.

آقاي كاكايي در مورد نابساماني بازار نشر شعر به اين نكته اشاره كرده‌اند كه:
«ميزان چاپ مجموعه شعر در سال 81 که دنباله جرياني است که از سال 75 به بعد رو به تکامل است - افزايش يافته است . البته اين جريان تبديل به يک چشم و هم چشمي شده است ؛ طوري که در اکثر مجموعه ها عکسهايي با ژستهاي مختلف از شاعران آن مجموعه چاپ مي شود. اين جريان به جاي اين که سوددهي داشته باشد، زيانبار است.»
تلويحا مي‌شود از گفتار ايشان چنين برداشت كرد كه شايد يكي از دلايل نابساماني بازار نشر شعر همين قرتي‌بازيها باشد. من البته با اين برداشت تلويحي موافق نيستم و حجت قاطع من هم همين عكس ايشان است كه كنار نوشته‌شان چاپ شده است.
امروزه در بسياري از روزنامه‌ها عكس نويسندگان مطبوعاتي و شاعران و هنرمندان و سياستمداران و دانشمندان و ... بسياري ديگر و حتي خلافكاران ــ بلانسبت بقيه ــ در كنار نوشته‌ها و شعرها و گزارشها و مصاحبه‌ها و مقالات و تفسيرهاي و اخبار مربوط به آنها به چاپ مي‌رسد و هيچ كس آن را قرتي بازي نمي‌داند. حتي در همين وبلاگها هم وبلاگ نويسان خوش ذوق عكسي از خود در كنار وبلاگشان مي‌گذارند و اين هم بخشي از امر اطلاع رساني است و چيز غريبي نبايد باشد. خوانندگان پير و جوان هم معمولا عكسهايشان زينت بخش كاست آثارشان است و چه بسا اين امر در فروش آثارشان بي تاثير نباشد. حتي اگر نيت پديدآورندگان آثار هنري از درج عكسشان تبليغ و بازاريابي باشد به نظر من بر آن گرفت و گيري نيست. اين بخشي از فرهنگ رسانه‌اي است كه ما آن را پذيرفته‌ايم و بايد هم بپذيريم. چون بقيه اجزاي آن را هم پذيرفته‌ايم و اين جزو لاينفك آن است. به نظر شما نيست؟ و آيا كسي را بابت چاپ عكسش بر جلد كتابش مي‌توان مؤاخذه كرد و شايسته شماتت دانست؟


اسپريچو ۲


Blogsky سرويس دهنده جديدي است كه امكانات خوبي براي وبلاگ نويسان ايراني مهيا كرده است. درباره مزاياي اين سايت ما البته روي حرف بزرگترها حرفي نمي‌زنيم و پيشكسوتان عرصه بلاگ نويسي حق مطلب را ادا كرده‌اند. ما براي ارضاي حس كنجكاوي خود سري به اين سايت زديم و ثبت نام هم كرديم و در آنجا وبلاگ اسپريچو را آزمايشي راه انداختيم و ديديم الحق كه بزرگان چه خوب گفته بودند. باري ما فعلا مطالب همين وبلاگ را در آنجا هم كپي مي‌كنيم تا چه پيش آيد! انصافا مديران سايت مذكور سنگ تمام گذاشته‌اند و كار آدمهاي ناواردي مثل بنده را راحت كرده‌اند. به طور مثال ما اين دو تا عكس را كه در يادداشتهاي قبلي كار گذاشته بوديم و به جهت تفاوت اندازه‌هايشان چيز بدريختي شده بود در آنجا راحت با چنگك كوچك و بزرگ كرديم تا ميزان شدند و بيش از چند ثانيه وقت مبارك ما را نگرفت. و بسي امكانات حاضر و آماده ديگر كه تا نروي نداني.
خداش خير دهاد آنكه اين عمارت كرد!





به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱/۳۱
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٢/۱/۳٠



شبيه غنچهء بغضي در آستانهء باد
پُر است پردهء خاموشي من از فرياد
ولي دريغ ازين غنچه‌هاي بي‌فرجام
كه ناشكفته و آشفته مي‌روند از ياد

تو همچو باد گذشتي و در دلت نگذشت
كه من چه تلخم و تاريك.. خانه‌ات آباد!
به پيشمرگ نگاهت كه ابر و آتش بود
هزار نرگس سرمست از نفس افتاد

اگر چه شعلهء من در مسير پاييز است
تو اي بهار معطر سرت سلامت باد!

تير 1372





به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱/۳٠
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٢/۱/٢٥

چاه بلند شب
و لهجه نسيم
از لابلای شرجی نيزار:

مادر!
آبی به پشت بام بپاش امشب
وقتی که عطر ماه
با بوی کاهگل به هم آميخت
از آن ستاره‌های کويری
يک بُقچه نذر غربت من کن.

امشب
هوا هوای دوبيتی است.

.................................
دوست دارم اين شعر را با دو عکس از دو عکاس کاملا متفاوت همراه کنم.
حالا اين عكسها چه ربطي به شعر من دارد نمي‌دانم. ولي از آنها خوشم مي‌آيد.
يکی آقای Jeff Alu كه عكسهاي خاكستري شاعرانه‌اش نمايشگر زوالي دردناك است.


و ديگري خانم Marise Laget كه عكسهايش تركيب‌بنديهاي انتزاعي و رنگآاميزيهاي مسحور كننده‌اي دارد.






به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱/٢٥
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٢/۱/۱٩

پايين يادداشتهايي كه دوستان وبلاگي قلمي مي‌كنند جايي هم براي درد دل و حرف حساب ديگران منظور شده است. Comment بازخورد و محل تلاقي نظرگاههاي بينندگان و خوانندگان يك وبلاگ است. درست است كه اغلب يادداشتهاي بخش بازخورد وبلاگها را احوال‌پرسيها و تعارفات دوستانه تشكيل مي‌دهد و از نقد جدي در آنها خبري نيست. با اين حال در آنها حرفهاي حسابي هم كه به درد صاحب وبلاگ و ديگر خوانندگان هم بخورد كم نيست.
گاه كامنت عرصه كشمكشها و مجادلات كلامي جدي مي‌شود؛ و به قول علما تضارب و تعامل آرا و انديشه‌ها. گاه صاحب يك وبلاگ طرحي و پرسشي در مي‌افكند و عقايد ديگران را به چالش مي‌طلبد. ما فعلا به اين كاركرد بخش بازخورد صفحات وبلاگ كاري نداريم. چيزي كه براي من جالب است و در اينجا بدان مي‌پردازم، عنوانهايي است كه اين كامنتها در وبلاگهاي مختلف دارند. در قالبهاي آماده‌اي كه مورد استفاده اكثر وبلاگ‌نويسان قرار مي‌گيرد، عنوان اين بخش پيامهاي ديگران و ديدگاههاي خوانندگان است. بعضي از اهل ذوق كه حالي دارند و دستي به سر و روي قالبهاي خود مي‌كشند، عنوان كامنتها را به سليقه خود تغيير مي‌دهند. بعضي از اين عنوانها واقعا جالب است و تآمل برانگيز. در يك جستجوي سر دستي كه من در وبلاگهاي دم دست انجام دادم چند عنوان متفاوت و قابل توجه يافتم كه فهرستشان را مي‌آورم. به نظر من عنوانهاي متفاوت در بينندگان اشتياق بيشتري براي نظر دادن ايجاد مي‌كند. اگر چه فراموش نبايد كرد كه اگر وبلاگ حرفي براي گفتن نداشته باشد، رنگ و لعاب كامنتها هم نمي‌تواند كاري براي صاحبش بكند.

براي دلم : حرفي به من بياموز.
شادي شاعرانه : گفتني‌ها كم نيست، من و تو كم گفتيم.
(جزو اول اين كامنت را در وبلاگ چار ديواري هم مي‌توان ديد : گفتني‌ها كم نيست.)
خاطرات يك نوزاد : راهنمايي بزرگترا.
من چه سبزم امروز : آواي سبز.
گور به گور : كلمات انتظار مي‌كشند.
مژگان بانو : شما چي فكر مي‌كنيد؟
بي معني : كيسه نظرا.
امير فرشاد ابراهيمي : هر چه مي‌خواهد دل تنگت بگو.
آي آدما : حرف حساب.
اتاقك چوبي : نظر همدلان.
غريبستان : غريب‌نوازان.
آواز يك دلقك : حرفاي ديگه.
زياده نويس : رد پا.
كتيبه زخم : تنها صداست كه مي‌ماند.
الهه ناز : تو نيز چيزی بگو که جانم ازين غم رها شود.
اگر اشتباه نكنم هادي محمد زاده قبلا در وبلاگهاي رباعي و ادبستان از شعرهاي حافظ مدد مي‌گرفت:
مرحبا اي پيك مشتاقان بده پيغام دوست.
نه به نامه‌اي پيامي نه به خامه‌اي سلامي.
ديريست كه دلدار پيامي نفرستاد.

ولي الان اين عادت را ترك كرده است.

براي اينكه بحث كامنت بدون نظر خواهي تمام نشود، شما هم اگر كامنت جالب و بامزه‌اي سراغ داريد بنويسيد شايد يك جايي به درد يك كسي خورد.






به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱/۱٩
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٢/۱/۱٦


قاب عكس قديمي
روي رف خاك مي‌خورد؛
عطسه كردم
قاب خالي شد از خاطراتش.






به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱/۱٦
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٢/۱/۱٢



و هر بهار
پيوند خستگان زمين
با ساقه‌های نورس گندم
و شکوه‌های کهنهء باران
با خاک مادرانهء‌ غربت.

آه ای زمين گرفتهء ناکام!
ما هنوز
از گندم گناه تو نان می‌خوريم.





به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٦:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱/۱٢
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸٢/۱/٦


در روزگار نوجواني عيد نوروز و ماراتن ملال آور ديد و بازديد اصلا برايم جالب نبود. چرا كه اوقات تنهايي مرا تلخ مي كرد و با آنكه هنوز سن و سالي از من نگذشته بود، سال نو را نشانه‌اي از گذر سالهاي پربار عمر مي‌ديدم و اين بيت صائب تبريزي را حسب حال خودم مي‌دانستم:
بس كه بد مي‌گذرد زندگي اهل جهان
مردم از عمر چو سالي گذرد عيد كنند.

در همان عوالم بود كه يك روز عيد كه حسابي از اوضاع روزگار كلافه بودم نشستم و در مايه‌هاي غليظ رمانتيك به سبك نوكلاسيكهاي معاصر يك چارپاره در مذمت احوالات عيد پرداختم. از آن شعر دو بند آخرش يادم مانده است:
عمر من چون سالهاي پيش
پوچ در تكرارها بگذشت
از گذرگاه بهار افسوس
بارها و بارها بگذشت
…..
عمر من افزون شد و غمگين
خويش را در خويش بنهفتم
سال ديگر آمد و خود را
بار ديگر تسليت گفتم.

از اين وقايع چند سالي گذشت و من در عنفوان جواني ــ به قول ادبا ــ چنان كه افتد و داني، وارد 20 سالگي شدم و در دانشگاه تهران ادبيات فارسي مي خواندم و تحت تاثبر فضاي فيلمهايي مثل عروسي خوبان فكر مي كردم ارزشها بدجوري استحاله شده و ماديات جاي معنويات را گرفته و باغ از پرندگان تهي مانده و … از اين جور حرفها. در فروردين 1368 به جاي لذت بردن از بهار و طبيعت ، نشستم و بهاريه‌اي در حال و هواي احوال محزون و مسخره‌ام كارسازي كردم كه غزل بدي هم نشد. و اين است آن غزل:

صداي شعله ور تازيانه‌ها گل كرد
و زخمهاي ستم روي شانه‌ها گل كرد
پرنده‌ها همه رفتند و باغ تنها ماند
گذشت برقي و در آشيانه‌ها گل كرد
نگاه عشق نتابيد و شعرها پژمرد
صداي زرد خزان در ترانه‌ها گل كرد
از آسمان سترون نريخت باراني
هزار بار تمناي دانه‌ها گل كرد
به باغ عشق كسي تخم خشكسالي ريخت
ملخ ز شاخه به جاي جوانه‌ها گل كرد
طنين هيچ درين شهر بي‌صدا پيچيد
و در سكوت مه آلود خانه‌ها گل كرد.

و اكنون با گذشت 14 سال از آن ماجراها هنوز هم عيد كه مي‌آيد هرچه مي‌گردم بهانه دندانگيري براي الكي خوش بودن نمي‌يابم و به اسم كشيك نوروزي از خودم و ديگران فرار مي‌كنم و به خلوت سنگين اداره پناه مي‌برم و با اين قبيل هايكوهاي ژاپني (البته به روايت من) تسلا مي‌يابم.
بي زحمت خلق ، اولين روز بهار
بر كهنه گليم خود چه اوقات خوشي!

به نظر شما ايراد از من است يا فرستنده ها ايراد دارند؟





به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٧:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱/٦
    لینک مطلب   نظر شما ()