۱۳۸۱/۱٢/٢۸



گفتن از نوروز در اين حال و هوايي كه ما داريم شايد وجهي نداشته باشد. ولي به احترام طبيعت و معصوميت همه كودكاني كه در اين روزها بهانه‌هاي خوشي براي شاد بودن دارند. بر اين روز و اين جشن كهنسال درود مي‌فرستم و با دو شعر شرقي, يك رباعي از خيام نيشابوري و يك هايكو از ايسا شاعر ژاپني آن را گرامي مي‌دارم.

خيام
بر چهرة گل نسيم نوروز خوش است
در صحن چمن روي دل‌افروز خوش است
از دي كه گذشت هرچه گويي خوش نيست
خوش باش و ز دي مگو كه امروز خوش است.

ايسا
كبوتر به جغد گفت:
اخمهايت را وا كن عزيزكم!
درين باران بهاري.






به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۱٢/٢۸
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸۱/۱٢/٢٦



اگر نگاه تو باشد زلال مي‌مانم.

نمي‌دانم اين گفته از كيست كه در شعر اولين كلمات هديه خدايان است. چند سال پيش مصراع بالا كه احتمال دارد هديه خدايان باشد بر زبانم گذشت و زور و زاري بسيار زدم تا غزلي بر مبناي آن كارسازي كنم و كردم. مثلا يادم مي‌آيد كه در اين مايه‌ها گفته بودم اين بيت را :

دوباره اين گره كور بر زبانم چيست
كه در تلفظ نام تو لال مي‌مانم

و به خيال خودم همين كه توانسته‌ام كلمات كور و لال را در بيت جا بيندازم شق القمر كرده‌ام! كمي كه بزرگتر شدم فاتحه غزل را خواندم. ولي بعد از ده دوازده سال كه از آن ماجرا مي‌گذرد هنوز آن مصراع نخست در ذهنم طنين انداز است و خاطره گرمش باقي.
امشب حرفي غير از اين ندارم و با يك كاريكاتور شاعرانه از اردشير رستمي رفع زحمت مي‌كنم.






به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱٢/٢٦
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸۱/۱٢/٢٤

۱
از کبود جاده‌های در به در
بی عصای بی عصا رسيده‌ام
ای درخت شعله در شبی شديد!
کوه آفتاب!
دستهای بی تکلّم مرا
با تلاوت تو کاش نسبتی!

۲
امشب ای شگفت
بار عام واژه‌های پا برهنه‌ام
در رساله‌های ايمن خدا
آه
دستهای روشن مرا نگاه کن!





به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۱٢/٢٤
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸۱/۱٢/٢۱



در حال و هوای محرم، بازخوانی يک رباعی از يک شاعر گمنام دورهء صفوی (قرن يازدهم هجری) شايد بد نباشد. شاعران سبک هندی استعداد خوبی برای تصويرسازی داشتند اما به آراستگی و استحکام کلام اهميتی نمی‌دادند و بهتر بگوييم سواد خيلی از آنها که از مردم کوچه و بازار بودند به اين حرفها قد نمی‌داد. رباعيی که می‌نويسم همين ويژگيها را دارد و شاعر توانسته درک عناصر طبيعی را از حادثه شهادت امام حسين (ع) به تصوير بکشد و همدلی آنها را برانگيزد. ولی ای کاش مصراع سوم رباعی را شاعرانه‌تر بيان می‌کرد. بگذريم. اينها توقعات زيادی از يک شاعر مرده است.

مه : پيرهن دريده می‌گرداند
کوکب : اشکی به ديده می‌گرداند
تا خلق شوند آگه از خون حسين
خورشيد ، سر بريده می‌گرداند.







به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱٢/٢۱
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸۱/۱٢/۱٩

۱.
قند پشت قند
ظهر ليوان مزه شب داشت.




۲.
دو طرح از جناب كينو کاريکاتوريست آرژانتينی







به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱٢/۱٩
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸۱/۱٢/۱٧




لطفا از آوردن اطفال خودداري كنيد

زندگي يك بازي تلخ است
زندگي يك بازي شيرين.
بازي هر هفته بين آبي و قرمز
بين استقلال و پيروزي
بين استثنائاً و هرگز.

اي برادرها ؛ برادرها!
دسته اول ؛ دسته آخرها!
توي ورزشگاه آزادي
شوتهايي تازه بايد كرد
از جناح چپ
يا جناح راست، يا هر دو
توپها را راهي دروازه بايد كرد.

زندگي يك بازي تلخ است
زندگي يك بازي شيرين.
يك تماشا
يك گُل رنگين
و غروب جمعه از استاديوم تا خانه
ـ يا خوشحال يا غمگين
مي‌روي تا هفته‌اي ديگر
بازي آشفته‌اي ديگر.

اي برادرها ؛ برادرها!
دسته اول ؛ دسته آخرها!
توپ و تشويق و تماشاچي
هر سه بي‌كارند اين هفته
بازي انگاري سر كاري است

شوت بايد بود!



توضيح پس از تحرير:
اين شعر فلسفي را مرحوم امير علوي در دي ماه سال 1370 گفته و هرگونه شباهت آن با وقايع اخير اتفاقي است.




به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱٢/۱٧
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸۱/۱٢/۱٥

امشب در وبگرديهايم پايم به وبلاگ چوپان وا شد و چشمم به جمال غزاهايش روشن. وصف آقای حسن قريبی و غزلهايش را در وبلاگ غزل معاصر خوانده بودم و وقتی اينجا رسيدم ديدم که چوپان کجاست درين بحر تفکر ما کجاييم! چوپان غزل را مدرن می‌گويد و کلامش استوار است.
با اجازه در اينجا يکی از غزلهايش را می‌نويسم.



آن سوي اين شب

فرياد زد : برگرد امشب وقت رفتن نيست
اين منطق جمع است ، تنها حرفی از من نيست
تاريك روشن ،بهتر از تاريكِ تاريك است
قدري فروتن باش ،اين جاده فروتن نيست
او گفت : حق با توست ، مي دانم ، ولي تا كي؟
مدت زمان اين شب تاريك ، روشن نيست
آن سوي اين شب ،جور ديگر مي شود، ــ بي شك
جاده سفر را دوست دارد ، جاده دشمن نيست!
هر راه الزامأ ندارد چاه ، خوشبين باش
درضمن نام من هر آنچه هست بيژن نيست!
ناچار اينجا با تمام آنچه مي گويي
جاي تو شايد باشد اما جاي من نيست.

حسن قريبی






به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱٢/۱٥
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸۱/۱٢/۱٢

1
رؤيايي از ستاره و آيينه داشتم
و ريسمان كهنه و كوتاه
ــ آه!
تنهايي كبود عميقي است.



2
روي ديوار آيينه‌اي بود
بين تنهايي و
من.





به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱٢/۱٢
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸۱/۱٢/۸


همه اين كتابها را خوانده‌ايد؟
اگر كتابخانه داشته باشيد حتماً اين سؤال برايتان آشناست. مردم به كتابخانه‌تان مي‌آيند, همه جا را با تعجب نگاه مي‌كنند, گاهي به به‌اي مي‌گويند و سرانجام دلشان نمي‌آيد بدون سؤال بيرون بروند و همان پرسش هميشگي قديمي را بر زبان مي‌آورند. يكي‌شان كه پيرزن مهرباني بود, با صداقت تمام گفت : «تعجبم. ماشاءالله مغز به اين كوچكي چه طور اين همه كتاب تويش جا مي‌گيرد؟» رفيق قديمي دوستداران كتاب , والتر بنيامين عزيز , پاسخ اين پرسشگران متعجب را داده است : در اينجا كافي است جوابي را نقل كنم كه آناتول فرانس به آدم بي‌ذوقي داد كه با تحسين كتابخانه‌اش را بازديد كرد و سرانجام همان پرسش كليشه‌اي را مطرح كرد :
ــ و شما آقاي فرانس! همه اين كتابها را خوانده‌ايد؟
ــ فقط يك دهم آنها را. مگر شما هر روز در همه ظرفهاي چيني‌تان غذا مي‌خوريد؟
مي‌بينيد كه اين مشكل من و شماي تنها نيست...

مطلبي كه نقل كردم مقدمه يك مقاله خواندني است با عنوان كتابهاي ناخوانده از احمد اخوت نويسنده و مترحم اصفهاني كه در آخرين شماره مجله جهان كتاب چاپ شده است (ش 163 ـ 164 ؛ بهمن ماه 81).

نويسنده در اين مقاله به مقوله كتابهاي ناخوانده كتابخانه امثال من و شما ـ جماعت علاف اهل دل ـ پرداخته است. منظور از كتابهاي ناخوانده هم كتابهايي است كه خوانده نمي‌شود و هم كتابهايي كه مثل مهمان ناخوانده به حريم كتابخانه ما راه مي‌يابند و كسي حوصله تحويل گرفتن آنها را ندارد. احمد اخوت خاستگاه و منشاء كتابهاي ناخوانده را متاثر از سه عامل مي‌داند :
1. جنون خواندن. جنون خواندن درجه‌هاي مختلفي دارد و اين اصطلاح را براي كساني به كار مي‌برند كه اشتهاي سيري ناپذيري براي خواندن همه جور كتاب و در همه زمينه‌ها دارند و دائم با كتابهاي جديد در حال مسابقه گذاشتن هستند و مي‌خواهند هر چه زودتر آنها را ضربه فني كنند.
2. علاقه به زمينه‌هاي پژوهشي متعدد. تا وقتي جوان است همه چيز جهان برايش جالب است. آرزو دارد متخصص داستان شود. به مطالعه و پژوهش و طبقه‌بندي قصه‌هاي عاميانه بپردازد. به زبان‌شناسي هم علاقه دارد. اما متاسفانه خواستن با توانستن خيلي فاصله دارد و طرف پس از مدتي كه در همه اين رشته‌هاكار كرد متوجه مي‌شود كه به هيچ كدام از آنها نرسيده است.
3. احساس مالكيت. بيشتر ما واقعاً كتابهايمان را دوست داريم و هر يك از آنها خاطرات زيادي را برايمان زنده مي‌كنند. اما گاهي كتابهايي وارد كتابخانه ما مي‌شوند به اين علت كه دوست داريم مالك آنها باشيم. و حس مالكيت كتاب جاي لذت خواندن آنها را مي‌گيرد.
اين مقاله البته مفصل است. پس از خواندن اين مقاله من متوجه شدم كه تلفيقي از هر سه اين بيماريها به نوعي در من وجود دارد. خدا آخر و عاقبت ما را ختم به خير كند! زن من چه نمي‌كشد از دست من! و ايضاً بسياري ديگر از حضرات همين مشكل را دارند.

اين هم كاريكاتوري از يوري كوزوبوكين كاريكاتوريست اوکرايني در همين حال و هواها.






به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱٢/۸
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸۱/۱٢/٧

ادای دينی به يک همشهری ناديده

حاصل وبگردی چند ماهه من هر چه که بود ، يکی از خوبيهايش آشنايی با دوستان نازنينی در گوشه و کنار اين جهان درندشت بود. يکی از اين عزيزان مسعود ناصری است که ساکن آمريکاست و سايت پر و پيمانی به نام کاربافو دارد. کاربافو همان عنکبوت است در گويش مردم کرمان. در اين سايت ما با نوشته و انديشه‌های اين کرمانی مهاجر ، گزيده‌ای از بهترين شعرهای معاصر از نيما و شاملو و اخوان و فروغ و سپهری با ترجمه لاتين آنها و گزيده اي از اشعار ديگر شاعران معاصر و پيوند به سايتهاي مورد علاقه ناصري سر و كار خواهيم داشت.
ناصري در سال 1333 در كرمان به دنيا آمده و سال 1357 به ينگه دنيا كوچيده است و در آنجا با يك خانم مهاجر كوبايي ازدواج كرده و دو فرزند دارد. يك پسر 12 ساله و يك دختر 11 ساله.
از سال 1986 تا 1991 پيك ماهانه را منتشر مىكرده كه يك نشريه عمومي با گرايش هنر و ادبيات بوده است. و از سال 1999 با روزنامه ايرانيان همكاري دارد.
در سايت كاربافو مصاحبه خواندني ناصري را با خودش حتما بخوانيد.

اين هم عكس همشهري ما.






به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱٢/٧
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸۱/۱٢/٤

چندی است لباسهای دلتنگی من
در گنجه واژه‌ها نمی‌گنجد
دلواپسم ای شعر نياويختنی!



ضمنا از تذکر بجای دوست ناشناسم در مورد رباعی فواد کرمانی ممنونم. چشم!




به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۱٢/٤
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸۱/۱٢/۱


اين تيره دلان روی ولی نشناسند
کورند و جمال ازلی نشناسند
آنان که علی علی زنندی شب و روز
ترسم که عمر را ز علی نشناسند


فواد کرمانی.




به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٦:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۱٢/۱
    لینک مطلب   نظر شما ()