۱۳۸۱/۱٠/٢٦

نيما يوشيج ـ از پيشگامان شعر نو ـ صبحگاه روز سيزدهم دي ماه 1338 سر به بالين مرگ نهاد و آنچه از او باقي ماند، اندكي شعر چاپ شده و يك گوني شعر چاپ نشده بود. «پيرمرد» در وصيت نامه اش دكتر محمد معين را كه به عمر يك بار هم نديده بود ، قيم كرد كه بر چاپ آثارش نظارت كند و جلال آل احمد و ابوالقاسم جنتي عطايي او را مدد رسانند. كمتر از يك سال پس از مرگ نيما ، افسانه و رباعيات در سازمان چاپ كيهان در دو هزار نسخه از چاپ در آمد. افسانه را جنتي آماده كرده بود و رباعيات را پرويز داريوش و جلال آل احمد. در اين دفتر، 261 رباعي نيما از ميان دو برابر اين تعداد رباعي انتخاب شده بود.
به نوشتهء آل احمد ، نيما رباعياتش را سال آخر عمر به تشويق و پيگيري او جمع آوري كرد. اين رباعيات در سالهاي مختلف سروده شده و فاقد تاريخ است و سه تا از آنها كه تاريخ دارد مربوط به سالهاي 1335 و 1336 است. نيما در مقدمهء رباعيات آورده : «من اين رباعيات را براي اين ساخته‌ام كه نه فقط قلم اندازي كرده باشم، بلكه به آساني وصف حال و وضعيت خودم را در اين زندگاني تلخ بيان كرده باشم.» شاعر در بعضي رباعياتش به خودش اسم يا تخلص «صدقاي سرود» داده است. منتخبي از رباعيات نيما در سال 1346 به اهتمام سيروس طاهباز با نام آب در خوابگه مورچگان چاپ شد. اين نام برگرفته از يكي از رباعيهاي نيماست و گوياي شوري است كه او در شعر سنتي فارسي در انداخته است. اين دفتر 420 رباعي دارد و به گفته طاهباز، مجوز او براي گزينش رباعيات ، يادداشتي از نيما در صفحه آغاز دستنويس رباعيها بوده است و نشانه‌هايي كه خود شاعر مشخص كرده بود. شمار رباعيات نيما در مجموعه آثار او به 595 رباعي مي‌رسد.
نيما به غير از رباعي ، اشعار ديگري نيز در قالبهاي سنتي مثل مثنوي و قطعه و قصيده دارد و اگر از آثار او فقط همين شعرهاي قدمايي مانده بود ، اكنون او را شاعري معمولي مي‌دانستيم با رگه هايي از طنز و هوشمندي و لنگي و ناهمواري در كلامش. و در تاريخ شعر فارسي نقطه صفري بود در كنار نقطه صفرهاي بي‌شمار ديگر كه احتياج به هيچ بررسي يا برجسته نمايي نداشت. اما شعرهاي نو او ما را ملزم مي‌كند كه كنار اشعار سنتي‌اش هم درنگي بجاي آريم. در رباعيهاي نيما به ندرت به رباعيي جاندار و پر شور و با پايان بندي محكم و كوبنده بر مي‌خوريم و بسياري از آنها در معيارها و موازين شعر سنتی فارسی ضعيف و پيش پا افتاده جلوه مي‌كند و حتي بعضي‌هاشان دچار سستي و نادرستي قافيه است. ولي تعدادي كم شماري هم هست كه تازگيهايي در شيوه روايت ، فضا سازي و ايجاد حالتهاي حسي دارد كه در انبوه رباعيهاي كم مايه و در پس زبان شعري زمخت و رام نشدني نيما رو نهان كرده است. در اين فقره رباعيات ، نيما برای همگوني و همپايگي مصراعهاي چارگانه و پيوستگي روايي آنها اهميت خاصي قائل شده و اين خلاف آن ساختاري است كه معمولآ در رباعيهاي فارسي سراغ داريم. در ساخت مرسوم رباعي ، تمام تأكيد بر مصراع چهارم است و گاه شاعر از ساماندهي لفظي و معنايي سه مصراع ديگر غافل مي‌ماند. البته نيما به خاطر نداشتن تسلط و ممارست كافي در شعر سنتي ، نتوانست اين تغيير ساختاري را در قالب رباعي جا بيندازد. رباعيهاي نيما هر چه بود ، نقطه آغاز تحول اين قالب كهن شعر فارسي بعد از رخوت دويست ساله آن بود و تعدادي از شاعران نوپرداز را ترغيب كرد كه در رباعي دست به تجربه‌هاي زباني و تصويري جديدي بزنند. (ادامه دارد...)

اصل مقاله را در منبع زير بخوانيد:
رباعی : از نيما تا بعد. مروری بر جريان رباعی از ۱۳۰۰ تا ۱۳۸۰
سيد علی ميرافضلی، نشر دانش، سال ۱۹، ش ۱ ، بهار ۱۳۸۱ ، ص ۵۲ ـ‌ ۴۷





به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٦:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۱٠/٢٦
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸۱/۱٠/٢۳

۱.
وقتی که خيال بود و تشويش نبود
يکرنگی من مصلحت انديش نبود
با چند خط ساده و رو راست ، دلم
نقاشی کودکانه‌ای بيش نبود.

۲.
هنگام سحر بر لب آيينه رود
تصوير من انعکاس تنهايی بود
ناگاه درون آب سنگی افتاد
آيينه شکست و صورتم پر پر شد...

۳.
سرتاسر شب خسته فرو می‌بارد
اين برف که آهسته فرو می‌بارد
بر سقف و ستون خانه، سرتاسر شب
آهسته و پيوسته فرو می‌بارد.

۴.
خورشيد خموشانه پس کوه غنود
آبی همه نيل گشت و آتش همه دود
ای تازه‌ترين ستاره در باغ کبود!
از مات درين شبانه بسيار درود!





به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱٠/٢۳
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸۱/۱٠/٢٠

دلتنگی ما ساکت و تعطيل گذشت
با جمعه و سينما و آجيل گذشت
تا چشم به‌هم زديم يک فصل دگر
مفعولُ مفاعلن مفاعيل گذشت.

اين رباعی يادگار يکی از جمعه‌های کوی دانشگاه تهران است. و اين غروب جمعه آن را دوباره بيادم آورد.




به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱٠/٢٠
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸۱/۱٠/٢٠

در سال 1374 من تجربه‌هايي در بازسرايي شعرهاي كوتاه ژاپني _ عمدتاً هايكو _ داشتم. چند نمونه از شعرهايي كه نوشتم اينجا مي‌آورم:

1.
پرواز بادبادك رؤيا
از بام خانه‌هاي تهيدست.

2.
خطي بجاست در وسط برف
رودي رهاست
خسته و تنها.

3.
باران بهار
بر كاسه سائلان
چه بي منت و مزد.

4.
برفهاي مهربان!
از شكاف سقف خانه‌ام خوش آمديد!

5.
باد: سوگوار و دربدر
ماه: شب به شب تكيده تر.

6.
بي آنكه سؤالش به جوابي برسد
مي‌لغزد و آه مي‌شود
شبنم خُرد.

7.
آوخ كه چه پير مي‌نمايد امشب
اين كاج كه با دست خودم كاشته‌ام.

8.
در گوشه باغ
توپ باران خورده
چون خاطره‌اي از نفس افتاده
_ رها.

9.
پيرمردان را كنار منقل آتش
نقل «روزي روزگاري ...» بود.

10.
باران بهار؛
نجواي تو در سكوت شيرين حياط.





به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۱٠/٢٠
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸۱/۱٠/۱٥

در سال 1897 ميلادي يازده نفر از شاگردان بارن ويكتور روزن (1908 م) به‌مناسبت بيست و پنجمين سال استادي او در كرسي ادبيات عرب دانشگاه پطرزبورگ يادنامه‌اي به نام مظفريه فراهم كردند و به‌چاپ رساندند. نام مظفريه برگرفته از اسم كوچك روزن يعني ويكتور بود كه در زبان لاتين به معني پيروز يا همان مظفر عربي است. از جمله مقالاتي كه در اين يادنامه به چاپ رسيد، مقاله والنتين ژوكوفسكي ايران‌شناس روس و شاگرد روزن بود با عنوان عمر خيام و رباعيات سرگردان. ژوكوفسكي در بخش اول مقاله اش شرح حال خيام و رباعيات منسوب به او را از منابع كهن گرد آورد و در بخش دوم مقاله، 82 فقره از رباعيات منسوب به خيام را كه در ديوانهاي شعرا و تذكره‌ها و مجموعه‌هاي خطي به نام شاعران ديگر نقل شده به عنوان رباعيات سرگردان معرفي كرد.
مقاله ژوكوفسكي سرفصل جديدي در حوزه خيام پژوهي و بررسي علمي رباعيات منسوب به خيام بود. منظور ژوكوفسكي از رباعيات سرگردان رباعياتي بود كه در منابع به نام چند شاعر مختلف روايت شده و تشخيص اينكه گوينده اصلي رباعي كيست دشوار يا محال است. يكي از مباحث اصلي در بررسي رباعيات خيام اين است كه كدام يك از رباعياتي كه در مآخذ گوناگون و در تاريخهاي مختلف به او نسبت داده‌اند از خود اوست و كدام يك از شاعران ديگر.
البته اين مشكل فقط مخصوص رباعيات خيام نيست. بسياري از رباعي سرايان معروف فارسي رباعياتشان يك يا چند مدعي جدي دارد و اگر بنا بر پالايش مجموعه رباعيات آنها بر اساس مباني علمي و پژوهشي باشد سهم زيادي براي خود آنها باقي نمي‌ماند. از جمله اين افراد ، ابوسعيد ابوالخير صوفي معروف نيشابوري است كه در اوايل قرن پنجم هجري مي‌زيست و در منابعي كه قديمترين آنها دو قرن با زمان حيات او فاصله دارد (مرصاد العباد نجم رازي در 621 ق) از يك تا دويست رباعي به او نسبت داده‌اند. در مورد خيام و ابوسعيد ابوالخير و چند رباعي‌سراي معروف فارسي مثل اوحد كرماني و مولوي و بابا افضل كاشاني اگر فرصتي دست داد من در بخشهاي ديگر توضيحاتي مي‌دهم.
مشكل رباعيات سرگردان از اينجا ناشي مي‌شود كه منابعي كه ما در اختيار داريم بسيار محدود و پراكنده و به دور از بينشهاي علمي و تحقيقي است. البته نبايد انتظار داشت بنده‌خدايي 800 كه سال پيش در گوشه اي از سرزمين پهناور ايران مي‌زيسته و علاقه‌اي به گردآوري اشعار مختلف شاعران همعصر يا پيش از خود داشته است مطابق موازيني عمل كند كه امروزه كمابيش در پژوهشهاي ادبي رعايت مي‌شود. بخصوص آنكه دشواريهاي ارتباطي آن زمان مانع از آن مي‌شده است كه يک اديب سنتي از جميع تحولاتي كه در حيطه ادب فارسي صورت مي‌گرفته و شامل حوزه جغرافيايي وسيعي از مرزهاي چين تا دروازه‌هاي اروپا بوده است مطلع شود و بفهمد شعري كه در گوشه كتابي و بياضي و مجموعه خطي خوانده است واقعا از خيام و ابوسعيد و مولوي بوده يا نه.
بگذريم از اينكه امروزه هم با وجود گسترش امكانات و فراهم بودن زمينه‌هاي تحقيق، باز هم معضل رباعيات سرگردان به ساماني نرسيده و حتي پيچيده‌تر هم شده است. اين بحث را با ذكر سه نمونه از مصاديق رباعيات سرگردان در دوره معاصر كه در بعضي آنها شائبه سرقت ادبي هم مي‌رود به پايان مي‌برم و جزييات ديگر را به بخشهاي بعدي در روزهاي آينده موكول مي‌كنم.

1. علي اشتري متخلص به فرهاد از شاعران معاصر است كه در عرصه غزلسرايي در زمان خود كمابيش اسم و رسمي داشت و دو سه مجموعه شعر هم از او به چاپ رسيد. در ديوان او (ص 109) اين رباعي معروف به چشم مي‌خورد:

در خدمت خلق بندگي ما را كُشت
وز بهر دو نان دوندگي ما را كُشت
هم محنت روزگار و هم منت خلق
اي مرگ بيا كه زندگي ما را كُشت.

اين رباعي از واعظ قزويني (متوفي 1089 ق) است كه شاعري متوسط بود همعصر صائب تبريزي و در ديوان او (ص 561) به چاپ رسيده است. و دستنويسهاي ديوان او لااقل 300 سال قبل از به دنيا آمدن علي اشتري تحرير و كتابت شده است.

2. در گزينه اشعار علي موسوي گرمارودي شاعر معاصر كه بهاءالدين خرمشاهي فراهم آورده (ص 209) اين رباعي نقل شده است:

دردا كه دواي درد پنهاني ما
افسوس كه چاره پريشاني ما
بر عهده جمعي است كه پنداشته‌اند
آبادي خويش را به ويراني ما.

هم بهاء الدين خرمشاهي در عرصه تحقيقات ادبي صاحب كشف و كرامت و منصب و صدارت است و هم استاد گرمارودي. با اين حال هيچ كدام از اين گردان‌فرازان متذكر اين نكته نشده‌اند كه رباعي مذكور در اصل از آن شاعر گمنام بخت برگشته‌اي به اسم صافي اصفهاني (متوفي 1219 ق) است و منابعي كه اين رباعي را به اسم او آورده‌اند قبل از تولد استاد فراهم شده‌اند.

3. در كتاب رباعي امروز كه گزيده رباعيات شاعران نسل انقلاب است (ص 20) اين رباعي به اسم سياوش اسلامي نقل شده است:

گر چشم گشايم به جمال تو خوش است
ور ديده ببندم به خيال تو خوش است
هيچ از تو بجز فراق تو ناخوش نيست
آن نيز به اميد وصال تو خوش است.

اين رباعي زيبا نيز صاحبي دارد كه در اوايل قرن دهم هجري و حدودا 400 سال پيش از اين مي‌زيست و شاعر سرمست رباعي گويي به نام فدايي لاهيجي (متوفي 927 ق) بوده است. جالب اينجاست كه هر سه رباعي فوق در زمان حيات مدعيان امروزي آنها و با نظر و نظارت آنها چاپ شده و تقصير آن را به گردن بي‌سوادي و بي‌دقتي كاتبان و گردآورندگان اشعار هم نمي‌توان انداخت.
حال تصور كنيد چندين سال ديگر را، كه كسي مي‌خواهد گزيده‌اي از رباعيات شاعران امروز فراهم آورد و بي‌خبر از اصل قضيه، اين رباعيات را به اسم شاعران مدعي مي‌نويسد نه شاعران اصلی! اگر اين نقل چند بار تكرار شود خودش سندي مي‌شود كه آيندگان را نيز به خطا خواهد افكند و اثبات نادرستي آن كار هر كسي نيست. احتمالا عين همين اتفاق در سده‌هاي پيشين براي رباعيات منسوب به خيام و ابوسعيد و ديگران هم افتاده و اكنون سندهاي مكتوبي از اين دست، براي پژوهشگران حجتي است قاطع در انتساب آن رباعيات به شاعران ذكر شده. و كيست كه به ياد آرد كه روزي شاعری گمنام در گوشه خلوتي بر سر ذوق آمده و شعري آفريده كه اكنون نصيب شاعر ديگري شده است و بدان فخر مي‌فروشد؟





به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱٠/۱٥
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸۱/۱٠/۱٢


علي حيدري زاده همشهري من است و هم سن و سال من. كتاب شعرش هم پُر بدك نيست.
مجموعه‌اي است از غزل و دوبيتي و رباعي.


_ فريادهاي بي صدا. علي حيدري زاده. قم. كتاب آشنا. 1379


1.
چشمم بدون عشق تو زمزم نمي‌شود
هرگز غرور عاشقي ام كم نمي‌شود
صد كاروان خاطره از دشت غم گذشت
بي عشق چشمهاي تو غم ، غم نمي‌شود
قلبي كه در دو راهي ترديد مانده است
جز با صداي دوست مصمم نمي‌شود
عهدي كه از تهاجم غفلت شكسته شد
بي رشته‌هاي عاطفه محكم نمي‌شود
دل را براي لحظه بي تو گريستم
بعد از غروب فرصت ماتم نمي‌شود
بايد تمام وسعت دل را به خون نشاند
با يك دو قطره اشك محرم نمي‌شود. /ص 15 /

2.
سپيدار سبز تبر خورده ام
كه زخم تبر بي خبر خورده ام
درين جنگل خشك هيزم شده
شب و روز بوي خطر خورده ام
درختي بدون پرستو مباد
كه من حسرت بال و پر خورده ام
و يك شب در آن لحظه سرنوشت
كه من بودم و قلب سرخورده ام؛
نگاهي نگاه مرا سست كرد
گمانم به يك عشق بر خورده ام
مرا عاشق او لقب داده اند
عجب تهمتي معتبر خورده ام
فراموش كردم كه من نان عشق
زماني ز دست پدر خورده ام
پس از آن زماني به خود آمدم
كه ديدم فريبي دگر خورده ام. / ص 22 /

3.
شيشه پنجره‌ام از نفس سايه شكست
آن طرف بغض غريبانه همسايه شكست
فصل خورشيد شد و ذوق لطيفي نشكفت
غزل عاطفه را شاعر بي مايه شكست
مهر تو زينت آيينه احساس دل است
حرمت آينه و اين همه آرايه شكست
چشم تو سوره عشقي است پُر از آيه يأس
بارها قلب من از خواندن هر آيه شكست
به نگاه من و تو تهمت شهوت زده اند
كمر عشق ازين تهمت بي پايه شكست
مدتي گر چه از آن واقعه تلخ گذشت
مانده بر شيشه اشعار دلم جاي شكست. / ص 48 /

4.
زمانه از من و تو چشم كور مي‌خواهد
و آرزوي مرا از تو دور مي‌خواهد
چگونه باز درين دشت گام برداريم
كوير خاطره رد عبور مي‌خواهد
هنوز قايق دل در تلاطم احساس
براي موج تو عشقي جسور مي‌خواهد
اميد بال گشودن ز خاطرش رفته ست
دلي كه در قفس غم حضور مي‌خواهد
ز دست خسته ما كار بر نمي‌آيد
كه روز واقعه مردي غيور مي‌خواهد
از آسمان صداقت سقوط خواهد كرد
كسي كه بال و پرم را به زور مي‌خواهد
براي آنكه بتابد شعاع شعله عشق
حضور آينه را اين سطور مي‌خواهد. / ص 54 /

5.
امشب به رسم آينه مهتابي‌ام كنيد
چشمي زلال هديه بي خوابي‌ام كنيد
گم كرده رويشم، چه قدر خشكسالي است
اي ابرها! نگاه به بي آبي‌ام كنيد
در من هميشه حسرت دريا شناور است
حتي اگر نشانده و مردابي‌ام كنيد
دارم كنار بركه غم سنگ مي‌شوم
اي رودهاي عاطفه! مرغابي‌ام كنيد
اين روزها سياه سياهم كبوتران!
در آسمان خاطره‌ها آبي‌ام كنيد
در من نياز ركعت مرگي شكفته است
اي تيغهاي فاجعه! محرابي‌ام كنيد
اي لحظه‌هاي سبز، تپشهاي سرخ عشق!
فكري براي اين همه بي‌تابي‌ام كنيد. / ص 65 /

6.
پر زدن تا آرزوها بال مي‌خواهد كه نيست
زندگي كردن _ پرستو! _ حال مي‌خواهد كه نيست
رفتن از اين جاده ها سنگلاخ زندگي
سينه اي از عشق مالامال مي‌خواهد كه نيست
مرگ خورشيد تكامل، ننگ بي برگي چرا؟
شاخهء دل ميوه حتي كال مي‌خواهد كه نيست
دل ميان اضطراب راكد مردابها
خندهء نيلوفري هر سال مي‌خواهد كه نيست
برگهاي شوقمان در خاك دل پوسيده اند
رويش بي ريشه هم اقبال مي‌خواهد كه نيست
تا بكوبد بار ديگر رستمي پا بر زمين
جوشش خشم از تبار زال مي‌خواهد كه نيست
قلب ما امروز بعد از آن همه توفان درد
فصل عشقي فارغ از جنجال مي‌خواهد كه نيست
خنجر تشويش ، اين همسايه احساس ما
از غزلهايم زباني لال مي‌خواهد كه نيست. / ص 74 /

7.
نبستن دل به خود، سختي همين است
تمام راز خوشبختي همين است
به عشق ديگران بايد ببازي
مرام پهلوان تختي همين است. / ص 94 /

8.
تو عشقم را دروغش مي‌كني دل
سقوطت را بلوغش مي‌كني دل
نگاهم كوچه باغ خلوتي داشت
چرا هر شب شلوغش مي‌كني دل؟ / ص 94 /

9.
كسي چون ما نگاه تر نياورد
ز اوج شعله بال و پر نياورد
جنون پر زدن دارد دل ما
كسي از عشق ما سر در نياورد. / ص 98 /

10.
زبان غنچه‌ها در گفتگو عشق
غم آيينه‌هاي روبرو عشق
اگر گفتند: حرف آخرت چيست؟
حقيقت را بگو، اي دل بگو : عشق! / ص 100 /

11.
آيينه انديشه من گرد گرفت
آن روز كه شد عاطفه‌ها سرد، گرفت
يك روح بزرگ روي دستم مانده ست
اي مرگ! بگير دست من درد گرفت. / ص 102 /

12.
عشق تو سراب است، عزيزم برگرد
اين خواهش آب است، عزيزم برگرد
تصميم گرفته‌اي ازين راه روي
اين جاده خراب است، عزيزم برگرد. / ص 103 /

13.
من آينه برق نگاه تو شدم
غفلت زده چشم سياه تو شدم
ديدي كه چگونه كار از كار گذشت
من نيز شريك اشتباه تو شدم. / ص 104 /

14.
با من دل تو از همه دمسازتر است
اين حنجره در فرصت آواز، تر است
اي آينهء عاطفه‌هاي ازلي!
رويم به تو، در گفتن غم، بازتر است. / ص 107 /

15.
ميخانه ز تو، باده و ساقي با من
دريا كه تويي، سيل و تلاقي با من
من چيز زيادي كه نمي‌خواهم عشق!
دستان مرا بگير، باقي با من! / ص 107/





به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱٠/۱٢
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸۱/۱٠/۱۱

ديشب دخترم محبوبه به دنيا آمد. اين چند شعر کوتاه عاشقانه را برای نگاه او می‌نويسم. باشد که جهان را عاشقانه ببيند.

۱.
واژه‌ها کرخت و بی رمق
عشق مهربان! درين کبود
شال گردنی برای شعرهای من بباف.

۲.
آيينه، لب پنجره
ـ آبی و عميق
من حسرت سبز شاخه‌ای بی گنجشک.

۳.
و دوباره
در شبم سبز شو ای صبح بهاره!

۴.
خود اگر يک نفس است
باغ را
ابر نگاه تو بس است.

۵.
می‌وزد عشق بر انديشه باغ
چه پريشانی سبزی است درخت.

۶.
صدای پا
و طعم ناتمام بوسه‌ها ما.

۷.
خيس آتش
وقتی از برکه دستان تو بر می‌گشتم.

۸.
تک تک ، چراغها
تسليم شب شدند
بی چشمهای تو.

۹.
يک استکان داغ
در آخرين مقاومت پلک
شب خوش ستاره‌ها!

۱۰.
رنگين کمانی از بغلم رد شد
با گيسوان درهم بارانی
من خاک و خيس و عطر و عطش بودم.




به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٦:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۱٠/۱۱
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸۱/۱٠/٩

سلام.
از سعيدی راد غزلی در وبلاگش خواندم که حال و هوایش مرا بياد خودم انداخت!
با اجازه او غزل خودم را اينجا می‌نويسم.


گل می‌شکفد دم به دم از خاک به‌پايت
هم‌ريشه باران و بهارست صدايت
گل کاشتی و لاله نشاندی و گذشتی
پيداست در آرامش گلها رد پايت
از نسل کدامين شب مطبوع بهاری است
آن گيسوی آشفته در باد رهايت
با آتشم آميخت نگاهی که تو کردی
بر خرمن من شعله چکيد از مژه‌هايت
بر چهره بخوان شرح مرا قطره به قطره
اشکم همه را ترجمه کرده‌ست برايت
امشب غزلم را صله چشم تو کردم
ای شعرترين شعرترين شعر فدايت
در هر غزلم با تو طلوعی‌ست دوباره
هان تا غزل بعد سپردم به خدايت!

ارديبهشت ۱۳۶۸





به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱٠/٩
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸۱/۱٠/۸

(1)
حكيمي مردي را ديد جامه هاي خوب پوشيده و سخني نه در خورد جامه مي گفت.
او را گفت: از دو كار يكي بكن!
يا سخن در خورد جامه گوي يا جامه در خورد سخن پوش!

نجم رازي. مرموزان اسدي.


(2)
زآن مي نگرم به چشم سر در صورت
كز عالم معني است اثر در صورت
عالم همه صورت است و ما در صوريم
معني نتوان ديد مگر در صورت.

اوحدالدين كرماني. (635 ق).


(3)
بعضي شعرها مثل درهاي بازي هستند كه نه اين طرفشان چيزي هست و نه آن طرفشان. بايد گفت حيف كاغذ!
بعضي شعرها هم مثل درهاي بسته اي هستند كه وقتي بازشان مي كني مي بيني گول خورده اي و ارزش باز كردن نداشته اند. خالي آن طرف آن قدر وحشتناك است كه پر بودن اين طرف را جبران نمي كند.
اما بعضي شعرها هستند كه اصلا نه در هستند، نه باز هستند، نه بسته هستند. اصلا چارچوب ندارند. يك جاده هستند. كوتاه يا بلند فرقي نمي كند. آدم مي تواند سالها در يك شعر توقف كند و باز هم چيز تازه ببيند. در آنها افق هست ، فضا هست، زيبايي هست، طبيعت هست ، انسان هست، زندگي هست و يك جور اميختگي صادقانه با تمام اين چيزها هست.

فروغ فرخزاد.




به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱٠/۸
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸۱/۱٠/٦

در اين چند ساله کتابهای زيادی از شاعران امروز چاپ شده که بازتاب شايسته‌ای در صفحات ادبی نشريات ريز و درشت ما نداشته‌ است. در اين صفحات من از کتابهايی که پراکنده‌وار ـ بقول اخوان از «اوقاف جيب» ـ خريده‌ام و خوانده‌ام و کنار شعرهايی که به دلم نشسته علامتهايی گذاشته‌ام چيزهايی که نقل کردنی باشد نقل می‌کنم. به عنوان يک خواننده عادی علاقه‌مند. و ادعای کشف و شهودی هم در ميان نيست.

- احتمال پرنده را گيج می‌کند. رضا بروسان. مشهد. ۱۳۸۰


۱.
باران زد و شب چشم درشتش لرزيد
موج آمد و کوفت، صخره پشتش لرزيد
خاکستری از ياد ترا پاشيدم
دريا به خروش آمد و پشتش لرزيد. /ص 7 /

۲.
هر روز غروب نی لبک بر می‌داشت
از ساحل اشکها نمک بر می‌داشت
در کوچه که گامهای او گم می‌شد
آرامش آسمان ترک بر می‌داشت. /ص 8 /

۳.
فرياد شکسته‌ای فضا را پُر کرد
نفرين جماعتی دعا را پر کرد
سوزاندن ريشه‌های اين جنگل سبز
اوقات فراغت شما را پر کرد. /ص 11 /

۴.
تو همان دختر جاليزی نه؟
مثل من عاشق پاييزی نه؟
مثل من، مثل خود من تنها
خارق العاده غم انگيزی نه؟
از تب آينه‌ها سرشارم
تو هم از آينه لبريزی نه؟
به گمانم که شبی جا مانده‌ست
پشت لبخند شما چيزی، نه؟
حرف خاموش مرا می‌فهمی
خودمانيم تو هم تيزی. نه؟
می‌روم ـ پشت سر من ـ بانو!
روشنايی‌ست که می‌ريزی نه؟ /ص 23 /

۵.
گيسو پريشان شد مبارک باد ليلا
دارد حراجم می‌کند اين باد ليلا
تکرار می‌کردم ترا، تکرار، تکرار
قلبم اگر از پا نمی‌افتاد ليلا
ای کاش می‌شد شانه‌هايت را بميرم
پيشانی‌ام بوی ترا می‌داد ليلا
پيراهنت را می‌تکانی در مسيرم
فانوسهايت پرتقالی باد ليلا! /ص 26 /

۶.
در خودش تابيد مثل يک درخت
تشنه مُرد، اما به دريا رو نزد
آتشی در استخوانش خانه کرد
سوخت ، خاکستر شد و زانو نزد
*
دست گرم آفتابی هم دريغ
برف اندوه مرا پارو نزد
من پر از هيچم، پر از بن بستم، آه!
باد هم اين کوچه را جارو نزد. /ص 29 /

۷.
من اگر هيچم اگر چيزی کم
فکر يک يار کمر باريکم
تو شروع گل سرخی، اما
من به پايان خودم نزديکم
مثل تنهايی يک جفت کلاغ
مثل يک نامه بی تبريکم
فکر يک واحه روشن بودی
عذر می‌خواهم اگر تاريکم. /ص 33 /

۸.
در چروک آوازش
هق هقی می‌شنود
غوک. /ص 49 /

۹.
ما می‌ميريم
و صدای گنجشک
در جيبهايمان سياه می‌شود. /ص 55 /

۱۰.
قوسی دلپذير
با پاسخی در خور
بر بام می‌شود
دل آدمی را چاک می‌دهد
چه دلير است به خون
چاقوی دسته استخونی آسمون.
* /ص 64 /

۱۱.
شب
در صف مضاعف غوكان دربه‌در
شب
در صداي زنجره
سوراخ مي‌شود. /ص 68 /

۱۲.
از كاش
مي‌خواند ـ
كو كو
بر درختي كه نيست. /ص 74 /

۱۳.
من بارها قبيله شلاق خورده را
بر آفتاب گرده اسبم گريستم
من مستطيل كهنهء اين گور تازه را
در چين مهربان صداي تو زيستم
آن خاطرات رفته بياد آر، گر چه من
سالار لحظ‌ه‌هاي جسور تو نيستم
بودا گوزن كوچك اين دره ، تا به چند
چون جنگل برهنه به پايت بايستم؟ /ص 78 /

۱۴.
مثل اندوه تراشيده به سنگ
مثل يك آيه دلواپسي ام
بوي پيراهن يوسف در باد
من پر از خاطره بي‌كسي ام
گر چه از نسل عزادارانم
صورتي پوش گل اطلسي ام
مي‌نشيند به دل اين مردم
عاميانه‌ست كمي فارسي ام. /ص 80 /

۱۵.
انگشت اشاره مرا روشن كن
فرداي دوباره مرا روشن كن
من رفتني‌ام، بگو بمانم يا نه
تكليف ستاره مرا روشن كن. /ص 86 /

*. اگر چه تا حدودي تحت تأثير شاملو ست، ولي تصوير بديعي دارد.
استفاده ظريفي هم از شعر حافظ كرده است:
يارب اين بچه تركان چه دليرند به خون...






به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱٠/٦
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸۱/۱٠/٥

اسپريچو در گويش مردم رفسنجان به معنی «پرستو» است. حدود ۲۰ سال پيش در خانه قديمی آقابزرگ که سقف گنبدی داشت و اتاق تابستانی را بادگيری خنک می‌کرد، اسپريچويی کنار سقف قال[=لانه] بسته بود که پيش از بهار می‌آمد و تخم می‌گذاشت و به جوجه‌هايش غذا می‌داد و وقتش که می‌شد خودش می‌رفت تا سال بعد. قديمی‌ها معتقد بودند که بايد هوای اسپريچوها را داشت. چون باعث خير و برکتند و اگر از خونه‌ای بروند خير و برکت هم از آن خونه می‌رود. يادم نيست که اسپريچوی خونه آقابزرگ کی رفت و برنگشت. ولی می‌دانم سالهاست که من هيچ اسپريچويی نديده‌ام. نه در رفسنجان نه در هيچ‌جای ديگر.
شعر «اسپريچو» را من سال ۱۳۷۱ گفته‌ام.

مثل يک ستاره در غروب
مثل کوچ يک پرنده
از درختهای بی‌بضاعت جنوب.

ناگهان چه تلخ بود و سخت
چشمهای بی رمق
خوابهای بی ستاره و پرنده و درخت.

کاش يک نفر
پای عشق را
به چشمهای يکنواخت وا کند
خاطرات خوب را صدا کند؛

آن پرنده را که يک ستاره چيد و
از کوير آسمان گذشت
آن ستاره را که با پرنده رفت و
برنگشت
آن درخت را که بی ستاره و پرنده
در غروب دشت.

ای پرندهء درختهای شرقی نسيم!
خواب تشنهء مرا
پُر از ستاره باش
با ملال من
بهار را خطاب کن.
ای پرندهء درختهای شرقی نسيم!
مثل يک ستاره در سحر
در ردای قلب خود
مرا ببر
در ردای قلب خود مرا ببر!

شب خوش!




به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱٠/٥
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳۸۱/۱٠/٥

سلام.


از کوير آمده ام
چشمم از خاطره ريگ پر است
ابر من باش و دلم را بتکان!

فعلآ همين!




به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱٠/٥
    لینک مطلب   نظر شما ()