۱۳٩٥/٢/٤


1)
توان خداحافظی کردنم نیست
از این خانه، این پلّه،
این صندلی، این در زنگ خورده
از این من.

2)
«صدایی، خدایی، کجایی؟»
در این جمله بی سر و ته
سکوت عجیبی است
که ویران‌ترم می‌کند.
برو ای نرفتن!

3)
رگم، سیل میِ‌خواهد اینجا
نگاهم، تگرگ.
چه اکسیژنی پلک‌های تو دارد
در این سنگ قبری که افتاده بر سینه من
چه آهنگ‌هایی
در این قصر آهن!

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٢/٤
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٥/۱/٢٢

 

خواب، خوش بود مرا
بر پَر خاطر تو؛
رو به رؤیای عدم می‌رفتم.
..

و غزالی که تویی
بوی شیر از دهنم می‌آید.
..

حلزونی است
که بر ساقۀ آب؛
بوسه‌هایی که خرامان تواند.
..

عطر فروردین کن
شبِ گردابِ مرا.
غرقه بر دامن گُل باید بود.
..

هیچ گهواره چنین
گوهر از گردن باران نگرفت
هیچ لالایی از این گویاتر.
..

به حبابی که تهی از تهی است
موج می‌اندازی
به لبانم که پُر از لبریز است.
..

ماه بودن خوب است
بر سر شانۀ تو
شانه بودن خوب است
بر سر زلف ترت.
..

ذوق لب‌های من است
ـ کفشدوزک ـ
روی انگشت گَزیدن‌هایت.
..

چه بنفشی است
سپیدار تنت؛
چه شبی دور سحر می‌پیچد!
..

خواب بر می‌خیزد
از لباس من و تو.
..

نام گُل را که بگویی
سنگ، دل می‌سپرد
خاک، در می‌گیرد.
..

موسم آتش و آب است انگار
موسم برف شدن روی ذغال
موسم ذوب شدن زیر زمستان درخت.
..

چه حریص است نفس‌هایِ مرا
شیشۀ روشن تو.
..

بال، بر بام تو می‌باید زد
خواب، بر نام تو می‌باید کرد.
..

کفنم، نزدیک است
بس‌که لب‌های تو دَم می‌دهدم.
..

به تَرَک‌هام برس
که در این زلزله درگیرترم.

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٦:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱/٢٢
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٥/۱/۱٥

 

نشسته‌ایم در این سایبان، من و گنجشک
به باغ می‌نگریم
و باغبان انگار
که هیچ خستگی‌اش نیست از هَرَس کردن.

به مهر می‌گویم
که: دارکوب عزیز!
از این چه سود که این سر رسیدِ باطل را
هزار مرتبه، بیهوده، پیش و پس کردن؟

و دارکوب عزیز
هزار مرتبه، این سر رسیدِ باطل را
ورق زده‌ست و نیاموخته‌ست: بس کردن!

نشسته‌ایم من و گنجشک
به باغ می‌نگریم:
نسیم، یک‌نفس از پویه در نمی‌مانَد
و عطر، در ورق غنچه در نمی‌گنجد.
پرنده، سهم درخت است
بهار را نتوان حبس در قفس کردن!





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱/۱٥
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٤/۱٢/٧

خبرنگار یک نشریة محلی از من پُرسید: چرا هنر؟ گفتم: چی چرا هنر؟ گفت: چرا هنر؟ آخرش متوجه شدم که این اسم یک ستون در نشریه‌شان است. نوعی اقتراح در مورد چرایی هنر. شعر زیر، پاسخ منظوم این اقتراح است.


جهان، کتابِ بی سر و تَهی است
که سطر سطر آن
به غیر حرف‌های خاک و خونْ گرفته نیست.
حکایت دروغ‌های این و آن
و کینة فلان
به خاطر فلان دلیل، با فلان.
کجایِ این کتاب، خواندنی است؟

فقط دو صفحه‌ای که عکس دارد و نقوش
و شعرهای بی رتوش
و لحظه‌های نابِ غیر قابلِ فروش
فقط همین!

در این کتابِ ناروا
اگر نبود رقصِ رنگ
اگر نبود نور و نغمه و نوا؛
کتاب را
درون گنجه‌ای سه قفله می‌گذاشتم
و جز سکوت
خیال هیچ کار دیگری نداشتم.

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱٢/٧
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٤/۱۱/۱٥

 

جهان، به لکنت بی انتها گرفتار است
به درک نیمْ نگاه تو نیز قادر نیست.

چگونه می‌شود از ماه منصرف بشوم؟
به حرف‌های قد و نیم قد بپردازم
به جای خوشۀ گندم
به بمب فکر کنم؟

مرا که گوشۀ لبخند تو
خدای زاویه‌هاست
به شکل‌های شکفتن ببر.

شباب شانۀ تو
به کوه، دعوت آرامش است
به صبح، فرصت تابیدن.

چگونه می‌شود از جاده چشم بردارم؟
که اسب‌های سفید از غبار می‌آیند
و رنگ خانه‌ام از شوق می‌پَرد
و ماه، پیرهنش را
به روی مبل می‌اندازد.

هنوز، پنجره‌های جنون تماشایی است.

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/۱٥
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٤/۱۱/۱

اگر از من بپرسند که از مهم‌ترین لوازم شاعری چیست؟ بی درنگ می‌گویم: انتخاب «تخلص». تخلص در حکم برند را برای شاعر دارد. بعضی از شاعران در طول زندگی شاعری خود تخلص‌شان را عوض می‌کردند. مشهور است که مولانا در آغاز دوران شاعری خاموش تخلص می‌کرد و بعد از ملاقات با شمس تبریزی، تخلص شمس را برگزید. حکیم محمد سعید قمی، از شاعران دوره صفوی است که به یک تخلص قانع نبود و با سه تخلص شعر می‌گفت: گاهی «سعید»، گاهی «حکیم» و گاهی هم «تنها». وی طبیب دربار شاه عباس دوم (1077 ق) بود و در آغاز حکومت شاه سلیمان صفوی (1105 ق) به سعایت بدگویان از کار برکنار و در قلعه الموت زندانی شد. بعد از آزادی از زندان، در قم به طاعت و عبادت پرداخت. دیوانش در حدود 3000 بیت به چاپ رسیده و این سه بیت از آنجاست:

  رهنما در سفر گم‌شدگی بسیار است
هر صدایی به صدای جرسی می‌ماند.
عرفای ما معتقدند که «گم شدن» در سفر زندگی، بهترین راه رسیدن به مقصود است. البته گم شدن در این افق معنایی، با «گمراهی» تفاوت اساسی دارد. کافی است که رهرو این طریق، قدم در مسیر «گم شدن» بگذارد، راهنما خودش به سراغش می‌آید و دستش را می‌گیرد. در قدیم، صدای زنگ شتران، نشانه عبور کاروان‌ها از جاده‌ها بوده است و به اهل کاروان، گوشزد می‌کرده که راه کجاست و چاه کجا. در سفر گم‌شدگی، هر جا که بروی راه همانجاست و هر صدایی که بشنوی، راهنمای توست. سراغ دوست را باید از خود گرفت و باید در خود به جستجو پرداخت. گم شدن، در واقع، رها کردن بی‌راهه‌هاست.

  نه بیدم من که از ناقابلی‌ها بی ثمر مانم
مرا چون سرو، رعنایی ز حاصل باز می‌دارد.
ثمر داشتن و به ثمر رسیدن، شاید غایت رشد و بالندگی محسوب شود. بالاخره، هر درختی باید یک خروجی داشته باشد. اما شاعران ما از قدیم الایام هزار دلیل می‌آوردند که ثمر نداشتن بعضی درخت‌ها بی حکمت نبوده است. درخت سرو، محبوب شاعران بود و همه جوره هوایش را داشتند. سعدی علیه الرحمه، میوه نیاوردن سرو را این‌گونه توجیه می‌کرده که: آزادگان تهی‌دستند! البته، درخت بید هم بی ثمر است و محمد سعید قمی معتقد است که ثمر نداشتن بید به خاطر عدم قابلیت خودش است، اما بی‌حاصلی سرو، محصول رعنایی و بلند نظری اوست!

  غصه، غم، داغ جنون، آه و فغان، بی‌تابی
هرچه دارم من سودا زده از دولت توست.
دولتی که محمد سعید قمی از‌آن سخن می‌گوید با دولت‌های امروزی از زمین تا آسمان فرق دارد. بنابراین، نباید از این بیت برداشت سیاسی کرد و دولت‌ها را مقصر تمام بدبختی شاعران دانست. بحمدالله شاعران ما در همه دولت‌ها، در رفاه کامل به سر می‌برند و ملالی نیست! منظور از دولت در این بیت، لطف و مرحمت دوست است. از دولتی سر یار، عاشقان از همه نعمت‌های عالم که همان غم و غصه و هزار درد بی‌دواست، برخوردارند و جای شکرش هم باقی است. حافظ در همین معنی فرموده است: ناصحم گفت که جز غم چه هنر دارد عشق؟/ گفتم ای خواجه عاقل! هنری بهتر ازین؟ و البته صفت عاقل در این بیت، از صد تا فحش هم بدتر است!

چاپ شده در:
کرگدن (ضمیمه هفتگی روزنامه اعتماد)، ش 45
سه شنبه 29 دی 1394، ص 27

 





کلمات کلیدی :تک بیت خوانی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/۱
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٤/۱٠/٢٤


رنگ ماژیکِ خشک بودن و بس
کاغذی را خراش دادن و هیچ
واژه را سینه‌خیز آوردن
رو به نومیدیِ همیشة خود.

ضبط کردن: صدای برفک را
سال‌ها بعد، گوش دادن ِ آن
خسته بودن، برای دلتنگی
خواب دیدن که: خواب کم دیدن.

کوچه در کوچه رد شدن تنها
در فراموش کردن ِ باران
با همین‌ زخم‌ها، رقم زدن ِ
حسرت نسل‌های بعدی را !

 





کلمات کلیدی :چهارپاره

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/٢٤
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٤/۱٠/۳


گفتند: زنده باد!
و مرگ توی حنجره‌شان ضجه می‌کشید.
::

جنگِ خروس‌ها
آن قدر واقعی است
                     که از یاد می‌بریم
این جنگ، جنگِ معرکه‌گیران است.
::

با عشق، می‌توان دو نفر را به‌هم رساند
با عشق، می‌توان سرِ معشوق را بُرید
با عشق، می‌توان چه صمیمی دروغ گفت.
::

انگار از شکستنِ این شیشه چاره نیست
یک‌روز ترکشی که تو ترسیم کرده‌ای
بر گردن خودت.
::

وقتِ طواف نیست عزیزان!
باید خدنگ بود
باید طناب را به رسیدن گره زنیم.
::

وقتی انارِ قلب کسی را
تا آخرِ مچاله شدن می‌فشاری‌اش
دندان گرگ، از کلماتِ تو بهتر است.
::

آبان ِ دست تو
دیگر حریف اوّلِ آذر نمی‌شود.

 

29 آبان 94





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/۳
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٤/٩/٩

 

به کوه، بیشتر از صحرا
به گُل، زیادتر از گندم
به ماه، بیشتر از آسمان می‌اندیشم
به عشق، بیشتر از مرگ
به تو، زیادتر از عشق!
::

کسی که منظره می‌آفریند از هر چیز
برابر افقش
تمام پنجره‌های جهان، تماشایی است!
::

_ تمام افق را...
_ تمام افق چی؟
_ ولش کن
افق نصفه یا کاملش هیچ فرقی ندارد
"ترا دوست دارم"
مرا از تمام افق‌ها همین بس!
::

تنها تو می‌توانی
باران خسته را به سخن در بیاوری
با جامه‌ای
         که دکمه به دریا گشوده است.
::

زیباست منظره
وقتی تو در حوالی آن پرسه می‌زنی!
::

می‌نویسم: ماه
مور مورش می‌شود دریا
می‌نویسم: باغ
هرچه باران است
                   می‌فهمد که منظورم تویی.
::

چه مستقیم، چه کج
دلم به هیچ صراطی نمی‌کشد بی تو
بهشت، دوزخ ماست
اگر نتابی و باران
اگر نباری و صبح!
::

مجموع ِ ابرهای نباریده است
آدینه‌ای که من
درگیر جمعه‌های نتابیدن توام.
::

باران شوم
 به شکل لبی روی گونه‌ات
آهنگ عاشقانه شوم
در پرده‌های نازک رؤیا ببارمت!
::

آدمک‌ها
خسته از ایستادن، شب و روز
وین منم
خسته‌تر از همین آدمک‌ها.
::

خم می‌شود به بوسه
ابری که سر فرود نیاورده بر کسی
آن گاه
آبی‌ترین روایت دنیا نگاه اوست!
::

پروانه بودن است
                      نگاهت
پرپر زدن، منم!
::

باران
رنج مضاعفی است
وقتی تو نیستی!
::

بی تو
این پنجرهء وا شده بر کوچهء باران زده را
با نگاه چه کسی
در میان بگذارم؟
::

نگاهت
پُلی بین خورشید و باران
و از ماه
بی‌تاب‌تر، من!
::

عشق را
ننویسید ـ اگر
از خطا کردن و خط خوردگی‌اش
                                   می‌ترسید!

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٩/٩
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٤/۸/۱٧


دنیای بی باران
از پا درت می‌آورد یک روز
چتری فراهم کن!
::

عزیز خاطر تو
به چاه نفت رسیده‌ست و
                              بر نمی‌گردد
به فکر پیرهن تازه باش، یعقوبم!
::

به کاری نمی‌آید این کادرهای مرتّب
من آن تخته سنگم
که افتاده از کوه
شبیه همین لحظه عکاسی‌ام کن!
::

دستی برای باغ
از آستین ابر نیامد برون، ولی
امضای ارّه
           پای تمام درخت‌هاست!
::

وگرچند
تماشاگری نیست تنهایی‌ات را
ترا غم مبادا
که تنهایی عشق زیباست
خدا نیز تنهاست.
::

برف می‌خواهم
زیر این سقف فرو افتاده در ظلمت
ردّ پاهایت هنوز اینجاست
مثل یک نفرین بی پایان.
::

تَرَک خورده دیوار
تَرَک خورده آیینه تا ژرف‌نایش
درین رخنه انگار
غریو فرو مُرده گردبادی است.
::

خبر ـ تازه یا کهنه‌اش ـ
                    هیچ فرقی ندارد
همان زخم‌های همیشه
همان کینه‌های قدیمی
بشر چیست؟
مشقی است خونین
که آموزگارش کلاغ است.
::

میهمانی تمام است
فصل لبخند پایان گرفته
خواندنی‌های بد می‌رسد پوشه پوشه
بمب‌ها، خوشه خوشه!
::

تاریخ را به یاد نمی‌آوَرَد کسی
تنها همین دو صفحه تقویم
تنها همین دو سینی شربت
خون از گلوی چاک تو بر خاک همچنان.
::

و سال های سال
کوچیده انگاری
از جیب ما دریا
از جان ما باران
کودک نبودن، چیز غمگینی است.
::

تو نیستی اینجا
دارد خودش را می خورَد باران
این ابرها را با چه کس آیا؟
::

به حال چه کس گریه باید؟
تو زخمی
من افتاده از پا
جهان، دست در جیب.

زمین، تیربارانِ قهر است؛ فرسنگ فرسنگ.
::

به تماشای چه می‌آیی تو؟
نه ازین گنگ‌تر آوازی هست
نه گره کورتر از این که منم!
::

نه، این قصه هم قصه‌ای نیست
نگاه آن‌چنان ریشه در شک
دروغ آن‌چنان پشت در پشت
که آیینه‌ها هم
جوابی ندارند جز مشت!
::

اسب ها را نشمار
از سواران فرو ریخته بر خاک نپرس
تیر از آینه ها می‌بارد.
::

پرنده بودنِ آدم، هزینه هم دارد
برای هر پر او: سنگی
برای هر نُت آواز او: قفسی
جهان به شیطنتی کودکانه می‌ماند
که مهربانی او، رنگ کینه هم دارد.
::

شیطان، درست گفت:
داری به اشتباهِ خودت سنگ می زنی!

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۸/۱٧
    لینک مطلب   نظر شما ()