۱۳٩۳/٧/٩

با اسکناس نه
با التماس نه!
باید خودش بیاید و دیوانه‌ات کند
آن تلخ دلنشین
آن شور بی شمار.
::

خیره در غروب بودنم
ارمغان آفتاب توست
در رسیدنت چقدر بوی رفتن است.
::

خواب نایابی است
چشم‌های تو
رهسپارم می‌کند در بی سر و سامان‌ترین رؤیا.
::

عاشقان را دوست می‌دارم
و دروغ عاشقان را نیز
آنچنان زیبا که گویی باورش دارند.
::

عشق، تعریف ساده‌ای دارد:
مثل خورشید، تازه و خون‌گرم
مثل باران، وسیع و بخشنده.
::

از زلزله کار ما گذشته ست رفیق!
جز چند تَرَک نمانده چیزی باقی
باران شاید به داد اینجا برسد.
::

این که رؤیا نیست
این بهشت جاودان بی تو
خواب روی سنگلاخ است و
راه رفتن زیر خمپاره.
::

بی تو حسّ خستگی
مثل لاکپشت پیر
می‌رود ولی به مقصدی نمی‌رسد.
::

از دوشنبه‌های بی تو
                         خسته‌ام
و تمام هفته جز دوشنبه نیست!
::

هرچه هست
جز نبودن تو نیست
ساعت و اتاق و صندلی
در تصرّف غیاب توست.
::

چه با بوسه
چه با لبخند
حساب خستگی را صاف خواهی کرد.
::

سرانگشت‌های ترا هیچ ابری ندارد
درین پرده‌های حصیری
تو باران شدن می‌توانی
و نیزارهای جهان شرح موسیقی توست.
::

نمی‌توان دزدید
نگاه را از تو
تو هوشیارترین عشق را به من دادی
نمی‌شود برداشت
حواس را از تو.
::

باز می‌گردم
موج‌ها در جیب من خوابند
ادکلن‌ها
کارشان جز اختفای بوی باران نیست
زیر این پیراهن آبی
قایقی از ماه لبریز است.
::

و این در اگر باز باشد
صدای قناری رساتر
نسیم درختان لیمو رهاتر
و این در اگر باز هم بازتر ...





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٩
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩۳/٦/٢٩

روز پنج شنبه گذشته به مناسبت اولین سال درگذشت محمد صادق سعید متخلص به نیاز کرمانی، مراسمی با حضور علاقه مندان در تالار عماد کرمان برگزار شد. در این مراسم، از کتاب یادنامه ایشان با عنوان«بی نیاز» رونمایی شد. مطلب زیر، پیشگفتار آن یادنامه است.

سعید نیاز کرمانی، به عنوان شاعر، پژوهشگر و مدیر نشر پاژنگ، نزدیک به سه دهه از چهره‌های اثرگذار ادبیات بود و در حوزه شعر و تحقیق آثار ارزشمندی را به جامعه ادبی ایران عرضه کرد. در حوزه شعر، او را می‌توان از شاعران نوکلاسیک به شمار آورد؛ کسانی که در عین وفاداری به سنت ادبی شعر فارسی، نیم نگاهی هم به دست‌آوردهای شعر امروز داشتند و معتقد به نوآوری‌های ملایم بودند. نیاز کرمانی در اوایل دهه پنجاه با دفتر شعر «در کوچه‌های خلوت شب» به جامعه ادبی معرفی شد. شعرهای این مجموعه، اگرچه حرکت تازه‌ای را در شعر امروز رقم نزد، اما ارتباط خوبی با مخاطبان عام برقرار کرد و بعضی از آنها در حافظه نسل جوان آن سال‌ها جای گرفت. در دهه پنجاه، نیاز کرمانی یکی از چهره‌های پر شور انجمن‌های ادبی پایتخت بود و شعرش به اغلب گزیده‌های شعر آن دوران راه یافت.  مجموعه دوم او «در روشنای عشق» با همه پختگی زبانی، نتوانست موفقیت کتاب اول او را تکرار کند و حرکتی رو به جلو در مسیر شاعری او تلقی گردد.

کار مهم نیاز کرمانی در حوزه پژوهش، نخست تصحیح خمسه خواجوی کرمانی و ادای دین به این شاعر پر آوازه قرن هشتم هجری بود. مثنوی‌های خواجو پیش از آن بصورت پراکنده در ایران و هند چاپ شده بود و علاقه‌مندان و پژوهشگران، از برخی منظومه‌های خواجو متن پاکیزه‌ای در اختیار نداشتند. تصحیح و چاپ یکجای این مثنوی‌ها خدمت ارزشمندی به اهل ذوق و تحقیق بود. کار مهم دیگری که نیاز کرمانی در حوزه پژوهش انجام داد، انتشارات 15 جلد مجموعه حافظ شناسی بود که به تفاریق توسط انتشارات پاژنگ که خود او بنیان نهاده بود منتشر شد و آخرین دستاوردهای حافظ پژوهان کشور را در قالب مجموعه مقالات در اختیار دوستداران حافظ قرار داد.

نیاز کرمانی در اواخر دهه هفتاد ناخواسته از عرصه ادبیات کناره گرفت و نتوانست به دیگر آرزوهای خود جامه عمل بپوشاند و همین حاشیه نشینی تحمیلی، موجب فرسودگی ذهن و ضمیر پویای او شد. این یادنامه مختصر که به بهانه‌های نخستین سال درگذشت نیاز توسط همشهریان و دوستان و دوستداران او در فرصتی محدود فراهم آمده، گوشه‌ای از خدمات ارزشمند ادبی او را به نمایش می‌گذارد. از خانواده محترم نیاز کرمانی و همه عزیزانی که حامی این دفتر بودند، صمیمانه قدردانی می‌کنیم و امیدواریم ادای دین کوچک ما، بتواند برای نسل امروز مدخلی در شناخت این شخصیت فروتن و فرزانه ادبیات کرمان باشد.





کلمات کلیدی :کرمانیات و کلمات کلیدی :یادداشتها

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٧:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٢٩
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩۳/٦/٢۳





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٢۳
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩۳/٦/۱٤

 

سیمین بهبهانی بانوی نامدار غزل امروز ایران، سه شنبه 28 مرداد 1393 در سن 87 سالگی روی در نقاب خواب کشید و بحث و نظرهای زیادی طی چند روز گذشته در مورد زندگی و مرگ او در رسانه‌های مکتوب و مجازی و خبرگزاری‌ها و محافل ادبی و شبکه‌های اجتماعی در گرفت. در همه این گفتارها، کمتر کسی منکر نقش او در تحول غزل امروز ایران بود و هست. او که با مجموعه شعر «جای پا» (1335) و چارپاره‌های رمانتیک و عاطفی، جای پایی در شعر امروز پیدا کرده بود، در دهه چهل و پنجاه با دفترهای شعر «چلچراغ» (1336) و «مرمر» (1342) و «رستاخیز» (1352) به حرکت خود ادامه داد؛ اما با مجموعه غزل‌های «خطی ز سرعت و از آتش» (1360)، «دشت ارژن» (1362) و «یک دریچه آزادی» (1372) بود که به تشخص ویژه‌ای دست یافت و راه تازه‌ای در غزل معاصر گشود. تا آنجا که برخی منتقدان، با اندکی اغراق، به او لقب «نیمای غزل» دادند و تأثیر او را در تحول غزل امروز ایران، همپا و هم‌ارز کار نیما یوشیج دانستند. سیمین بهبهانی، حسین منزوی و محمدعلی بهمنی، سه ضلع استوار غزل در دهه شصت و هفتاد بودند و بر دو نسل از شاعران پس از خود تأثیرات ماندگار نهادند. بهبهانی، در حوزه ترانه و تصنیف نیز آثار زیبایی از خود به یادگار گذاشت. وی در ده سال گذشته، اثر مهمی خلق نکرد. اما در فضای سیاسی و اجتماعی ایران، همواره حرف و حضور او دیده و شنیده می‌شد و همین مواضع او بود که مرگش را با حواشی متعدد همراه کرد. بی شک، چند سال بعد، آنچه دستمایه قضاوت جامعه ادبی در مورد او خواهد بود، آثاری است که از خود بجا گذاشته و حواشی زندگی او اندک اندک به فراموشی سپرده خواهد شد. کما اینکه دیگر شاعران مطرح معاصر هم، بعد از مرگ، بیشتر با شعرشان شناخته می‌شوند، نه با مواضع سیاسی‌شان.

در یک ماه گذشته که شاعر به کما رفت و خبر مرگ او دو سه بار زبان به زبان چرخید و سپس تکذیب شد، چندین اتفاق جالب و قابل ذکر در حول و حوش او شکل گرفت که از جهات و جوانب مختلف قابل بررسی است. یکی از آنها، حجمی از شعرهای اجتماعی و انتقادی بود که به اسم او در شبکه‌های اجتماعی دست به دست شد و اتفاق بعدی، بهره‌برداری جریان‌های سیاسی از این چهره بود و به گمان من هر دو این اتفاق‌ها به هم ربط دارند. از دو سه هفته پیش یکی از شعرهای راشد انصاری، شاعر طنزپرداز هرمزگانی که به محافل ادبی کرمان هم رفت و آمد دارد، به اسم سیمین بهبهانی در شبکه‌های اجتماعی و رسانه‌های مجازی از قبیل فیس بوک و وایبر و واتس‌آپ و غیره بر سر زبان‌ها افتاد. این غزل طنزآمیز انتقادی این گونه آغاز می‌شود: «شهر خواب آلوده را بیدار می‌خواهد چکار...» و شاید بیش از ده بار خود بنده در جاهای مختلف، و به حد ملال، انتساب آن را به خانم بهبهانی تکذیب کرده‌ام. غزل مذکور، از قوت زبانی چندانی برخوردار نیست، چنان‌که در مطلع آن حرف «را» اضافه به نظر می‌رسد. اما حس طنز و شوخی طبعی قابل توجهی دارد و از اشارات اجتماعی و شیطنت‌های سیاسی هم خالی نیست. ظاهراً همین اشارات است که مایه و پایه انتساب این شعر به خانم بهبهانی شده است. در همین مدت، یک غزل دیگر از شاعری متخلص به «کیوان» که نامش در بیت پایانی غزل هست، به نام خانم سیمین بهبهانی اشتهار و انتشار یافت و آن غزل هم رویکرد انتقادی دارد. گویی تعدادی از مردم ما، صدای اعتراض خود را در این شعرهای متوسط و معمولی منعکس می‌بینند و با انتساب آنها به خانم بهبهانی، دنبال پشتوانه عاطفی قوی برای این صداها می‌گردند. این اتفاق، علاوه بر آنکه یکی از آفات شبکه‌های مجازی را که انتشار گسترده انتساب‌های غلط و گفتارهای نامستند است، به ما یادآور می‌شود؛ گویای یکی از خصلت‌های دیرینه فرهنگ ایرانی هم هست و آن، پنهان شدن پشت شخصیت دیگران برای بیان خواسته‌های خود است. افرادی از جامعه که در خود توان عبور از خط قرمزهای جامعه و پسندهای غالب و مسلط را نمی‌بینند و یا هزینه‌های آن را سنگین می‌دانند، حرف‌های خود را در دهان افراد مشهور می‌گذارند و از پایگاه و جایگاه اجتماعی آنها برای تأثیرگذاری بر مخاطبان بهره می‌گیرند. بعد از مرگ حکیم عمر خیام، حکیم و ریاضی‌دان قرن ششم، تا چندین قرن، همه رباعیاتی که شاعران ریز و درشت در اعتراض به جهان آفرینش و جهان‌آفرین یا اندیشه‌های غالب و تابوهای جامعه سروده بودند، پشت نام خیام گرد آمد و حجم شعرهای انگشت‌شمار او را در عرض سه قرن به دهها برابر رسانید. تداوم این مسئله تا دوران امروز، گویای مشکلات بی‌شماری در فرهنگ سیاسی و اجتماعی ماست که مرگ خانم سیمین بهبهانی، بار دیگر آنها را از لایه‌های زیرین به سطوح بالاتر آورد. البته، تب این جریان، تا چندی دیگر فروکش می‌کند. اما همچون آتش‌فشانی خفته و خموش، تا باز از کجا سر برکند و دامان کدام شخصیت ادبی و فرهنگی را بگیرد، خداوند داناتر است.

 

منتشر شده در: هفته نامه استقامت، ش 449، یکشنبه 2 شهریور 93

 





کلمات کلیدی :یادداشتها

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱٤
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩۳/٥/٢٥


پروانه نیستم
تنها پری جدا شده‌ام از پرنده‌ای
در باد، دربدر.
::

مثل کفشدوزکی که در میان سبزه ها
ناگهان
تازه می‌کند نگاه را؛
تازهء توام.
::

می‌خواهم از انبوه بارانی که در پیراهنم آویختی
                                       خالی شوم این بار
می‌خواهم از این رخت برخیزم
لطفاً طنابت را...
::

ترک رؤیا کن ای عشق!
چارسو ، قصه چسب و چاقوست
شش جهت، بارش تیر و ترکش.
::

هنوز برنگشته باد
هنوز عطر نسترن نمی‌وزد
منم هنوز و
            این دری که دست‌های تو هنوز...
::

و می‌آید و در مسیرش
تمام علایم
دچار جنون می‌شوند.
::

نه ابری است. نه آفتابی
هوای ترا
         هیچ کس پیش بینی نکرده ست.
::

دلتنگی‌ام
دستی است
             هی در جیب، هی در جیب
بی آنکه دنبال کلیدی، کاغذی، چیزی.
::

از تمام رنگ‌های این جهان
وام‌دار هیچ رنگ ویژه نیستم
جز نگاه تو
          که مادر تمام رنگ‌هاست.
::

اگر بلند شدی از خواب
و با خودت
به این نتیجه رسیدی
که عشق واژهء بی ربطی است
شناسنامهء روح تو باطل است آن روز.
::

از خواب بلند می‌شوم
یاد تو سراغ خاطرم می‌آید
مانند کبوتری لب پنجره‌ای.
::

علف‌های روییده از گور
بجز زندگی هیچ کاری ندارند
و کاری ندارند
که پایان این خفته در خاک
رمانتیک بود و غرور آفرین
و یا تلخ بود و تراژیک!
::

درختی که آتش بگیرد
مرا بهتر از دیگران می‌شناسد
من از چشم‌های کسی ناگزیرم
که در شرح تابیدن او
رگم حسّ مرداد جیرفت دارد.
::

ترا باز می‌خوانم ای تیغ شیرین!
که در پیشگاه تو
                    تقویم
به پایان خود می‌رسد
و در گفتن تو
صدا ـ مثل اعدامیان ـ رعشه دارد.
::

ـ من و ابر؟
چه تشبیه پرتی!
که باران بهرحال جایی درین خاک
و من بی تو
          پروای باریدنم نیست
                        هرجا که باشد.
::

به خوابم بیا
که بیداری‌ام هیچ تعبیر خوبی ندارد
بجز حسّ رفتن.
::

ـ و این راه آیا ..؟
به پاسخ نیندیش
و بگذار احساس این تشنگی
                    روز و شب با تو باشد.
::

«نمی‌خواهمت» هم
همان طعم «می‌خواهمت» می‌دهد
و حتی کمی دلنشین‌تر
اگر از لبان تو باشد.
::

و راوی گفت:
            سهم شیر تنهایی است
و حتی شیر سنگی هم!
::

ـ چطوری عزیزم؟
جوابی نداری بجز هیچ
و معنی این حسّ خاکستری را
فقط «هیچ»های تو این قدر روشن...
::

باران تو
بداهه نوازی که می‌کند
انگار قلب پنجره در پنجه‌های اوست.
::

چه مهتاب باشد
چه شب بی نهایت
برای دل تنگ، فرقی ندارد.
::

در هزاران خط و صدها حرف
تشنهء یک واژه نابم
که صدای خالی‌ام را از طنین خود
با هزاران رعد
این بیابان پُر نخواهد شد.
::

و در من
دو حرف است این جای خالی
تو یا شب؟
::

در من
گوری است بی‌صدا
و در غیاب تو
باران پشت پنجره را دفن کرده‌اند.
::

گیلاس‌ها را نصفه باید خورد
نیمی لبان تو
نیمی لبان من.
::

با چشم‌های شور
شلیک می‌کنند به زیباترین نگاه
آن گاه
یک‌جا هزار کبک
            به خون غوطه می‌خورد.
::

صبح، آشتی کنان
از راه می‌رسد
خورشید
       بوسه می‌زندش گرم در بغل.
::

دنیای جالبی است
معشوقه‌ها
         نیامده در فکر رفتن‌اند
و عاشقان
         نبسته به فکر به هم زدن!
::

مرا روبرو باش ای حسّ نایاب!
همین قدر نزدیک
همین قدر دلچسب
و حتی ازین روبروتر!
::

می‌دانمت کجایی و
                 می‌دانمت چه وقت
و روزها که می‌گذرد
در حسرت زمان و مکانی که نیستی!
::

جهانی است
           هر لحظه‌اش لینک در لینک
و تنهایی‌ام
           همچنان ژرف در ژرف.

   





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٥
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩۳/٤/۱٩


خالی‌ام
از صدای کودکانه‌ای که در سراسر حیات
از دریچه‌ای که آفتاب را به سمت میز
از ترانه‌ای که بغض را به شکل اشک
از نوازشی که رعشه در رگ اتاق
از گشودن دری که عطر ویژه ترا...

خالی‌ام
از تلفظ سلام
از تلاقی نگاه
از تلاطم نفس.

غوطه خورده روح در غروب
داغ بسته بوسه در وداع
هرز رفته عشق در سکوت.

خالی از پرنده است آسمان
کوچه از هوا و خانه از نفس
خالی از توام.   به داد من برس!

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۱٩
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩۳/٤/۱۱


دریا
معشوق بی‌رحمی است
وقتی کسی را تنگ در آغوش می‌گیرد؛
اما تو آن ماهی که دریا هم
در موج آغوش تو می‌میرد.
::

دیده‌ای موج به‌جا ماند و دریا برود؟
دیده‌ای چاه بریزد در خود؟
دیده‌ای ماه گلوگیر شود؟
دیده‌ای باد نداند به کجا سر بزند؟
نه! چه می‌گویم من
دره خالی دلتنگ چه دیدن دارد؟
::

تو نباشی
جاده‌ها پیچ در پیچ
مقصدم هرکجا جز تو باشد
هیچ در هیچ!
::

و مستیم هر دو
تو از قصه گفتن
من از خواندن تو.
::

این دکمه‌ها را وا نباید کرد
تنها کویری مانده و
                    یک بقعهء متروک
دستت که بود اینجا
باران حساب کار دستش بود!
::

نزدیک دوردست!
باران بی هوا!
اکسیژن دمیده درون رگ حیات!
می‌خواهمت شدیدتر از آب و آفتاب.
::

به شب شبیه‌تر است
هوای این کلماتی که دود می‌کنمش.
::

کوه باید بود:
شوق بالا رفتن از تو، سخت
وز تو پایین آمدن، دشوار.
::

معاشران!
به زلف یار قسم!
دلم گره شده است.
::

شکن‌های روح ترا بیشتر می‌کند
و آیینه را پیرتر
جنونی که پوشیده باشد.
::

چه عشقی است آن عشق
که در شرح حالش رقم خورده باشد:
قفس در صدای قناری
تبر در گلوی صنوبر!
::

خدا را
نمی‌آید از من
به عطر تو بی اعتنایی
به باران تو پشت کردن.
::

صدام می‌کنی
بهار ضربدر درخت و
               ماه ضربدر دریچه می‌شود.
::

ترا دوست دارم
و در شهر رؤیا
جنونی ازین تازه‌تر نیست.
::

این روزها
بسیار خسته می‌شوم و انگار
این جاده هیچ وقت به پایان نمی‌رسد!
::

ورم کرده انگار
نگاهم که بی تو
تماشای این صحنه‌های فرومایه را
                                        ناگزیر است!
::

سهمگین است
ساعت عشق
تیک تاکش
روح را می‌برد
                تا تَه بی زمانی.
::

به نگاه تو سلام
و به زیبایی تو صبح بخیر!
::

چشم‌هایت:
اسب رم کرده‌ای در بیابان تاریک
و نگاهم.
::

هر چیز را که فکر کنی
تاریخ مصرفی است
و این دریچه هم
تا هر زمان که تو
تا هر زمان که ماه.
::

گنجشک‌ها را خواب خواهد داد
چشمان تو
          از بس که موسیقی است.
::

هرچه اینجاست
شانه و میز و آیینه حتی
پیرتر می‌شود
غیر دیوارهایی که هر روز، هر روز...
::

گرچه گویند:
عشق یک اشتباه مرسوم است
دوست دارم که اشتباه کنم
عمر بی عشق، مرگ محتوم است.
::

نه باران برین خاک ماتم زده
نه دریا درین گوشه بی تپش
نه خورشید در زیر این سقف کج
نه شادی درین روزگار خرفت؛
سراغ تو را از که باید گرفت؟
::

این کویری‌ها
             خدایا
                 این کویری‌ها
موج‌های سرکش لامصبی دارند.
::

شبم
نقطه چین است
                   بی تو.

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۱۱
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩۳/۳/٢۱


حوض را گره زدم به ماه
ماه شد
حال هرچه آب بود،
رو به راه شد.
::

درخت‌های لب جاده
                     شاهدند که من هر روز
درین مسافت ِ بی تو
دو چشم حسرت خود را به راه می‌بُردم.
::

گاهی
مجبور می‌شوی که ببندی دریچه را
تا خاطرات خوب بماند برای تو.
::

کرگدن هم که باشی
عشق، یک روز
در رگان تو پَر می‌دهد
                       روح پروانه‌ها را.
::

نگاه تو، یک سو
و دنیای بی عشق، یک سو
به سمت جنون می رود لحظه هایی که دارم.
::

آمدی
حال تقویم‌ها را
خوب کردی.
::

و هزاران سال است
ماه و خورشید بر این خاک فرو می‌بارند
و هنوز
شرمسارند که نتوانستند
حقّ چشمان تو را بگزارند.
::

آنتن نمی‌دهند
این واژه‌های کور
پس من چگونه پنجره‌ای وا کنم ترا ...؟
::

کوه‌ها تراش می‌خورند
جاده‌های تازه‌ای ز راه می‌رسند
آدمی ولی هنوز هم
عاشق مسیرهای خاکی همیشگی است.
::

کوه
با تمام درّه‌هاش دیدنی است
روح
با تمام آنچه آشکار هست و نیست.
::

آفتاب
یاد من می‌آورد
      که هیچ واژه‌ای درین جهان
بهتر از سلام‌های روشن تو نیست.
::

از لبان من
ابر چکّه می‌کند
تا لبان تو...
::

باران، شبیه توست
هر جا ببارد
            دوستش دارم.
::

جای دستت
مثل ردّ اتو مانده بر سینه من
پوستم را فراموش شاید
جای دست ترا نه!
::

شب من به خیر است
وقتی تو هستی!
::

نام تو تازگی است
بر سنگ هم خطاب کنی
آب می‌شود.
::

صدات می‌کنم و
زلال خواهم شد
پرنده پشت پرنده
                درخت پشت درخت!
::

بُردنِ دوست
شرطِ دل باختن دارد، اما
هر دو را باختن...
           باورش نیز سخت است.

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٢۱
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩۳/٢/٢٦

 

در رگ خطاب‌های عاشقانه خون نمی‌دَوَد.
جنس ِ نعره جور نیست.
رودخانه‌ها به گِل نشسته‌اند.

خنجر است و بس
آنکه سهم گـُرده‌های دل‌شکسته را درست می‌دهد.
بادبان فرو کشیده‌اند زایران آب.

در گلوی شمع
شعله‌ای نمانده تا سر  از سیاههء سکوت بر زند.
بوسه ـ این بهار ِ بی بدیل ـ
پـــلّه می‌خورد به یک نمایش کلیشه‌ای.

هیچ جادّه‌ای نمی‌رسد به رستگاری جنون.
دستِ مرگ از شُکوهِ پَر زدن تهی‌ست.

قایقی کجاست
تا مسافران ِ تشنه را
با شرابِ چشم‌های دوست هم‌سفر کند؟

خسته‌اند عاشقان.

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/٢٦
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩۳/٢/۱٩


شبیه تو نیست
بهار و تمامی این قاب‌های قشنگش
تو یک حسّ رؤیایی ِ چار فصلی.
::

کوه زیباست
خاصه وقتی که بر شانه‌هایش
ماه سر می‌گذارد.
::

عشق، تقویم بی انتهایی است
برگ‌هایش
رنگ قرمز ندارد
عشق، هر روز، شنبه ست
جمعه هرگز ندارد.
::

در من ای رنگ رؤیا
بازتاب صداهای نابی
دشت هنگام گندم
کوچه هنگام باران
خانه هنگام دریا.
::

خورشید می‌گدازد و
                       در چشم دیگران
سوز و گداز او
چیزی بجز طلوع و غروبی قشنگ نیست.
::

عشق، بی پایان است
و شب ما کوتاه
باز در کوکوی بی وقفهء این فاخته چیست؟
::

باران
صدای حسرت شعر است
در اشتیاق تو.
::

ترا یافتم
وز آن پس
جهان، پول خُردی است
  در جیب‌هایم.
::

انکار عشق
انکار آتش است
در هیزمی که شعله از آن
   چکّه می‌کند.
::

تو آغوش بگشا
جنون مرا دیدنی کن.
::

عقل، دنبال دلیل است
      ولی
عشق، دنبال دل است.
::

در من گُلی است
جا مانده از تهاجم توفان
باید بهار من شوی و
     مادری کنی.
::

بادهای گرسنه
اولین روز کاری:
آسمان نیز خوابش می‌آید.
::

عشق، در مرثیه‌خوانی طی شد
و بهار
فرصتی بود
که در قحطی باران نگاهت
          دی شد.
::

عشق چیست؟
قایقی که در سپیده‌دم
رو به ناکجای آب می‌رود.
::

چه سود سر زدن خورشید
مرا نگاه تو می‌باید.
::

برای هر قطار پُر شتاب
     ایستگاه
برای هر نسیم دوره گرد
     تکیه گاه
برای من، تو لازمی!
::

به روزگار غریبم
به گیسوان ترت
به شب ادامه بده.
::

تمام حرف من این است
ترا ـ هرچند بی فرجام ـ
     می‌خواهم
کسی را خواستن
    ـ این‌گونه بی فرجام ـ
      شیرین است.
::

بهانه گیر سلام تو را
دچار بهت خداحافظی شدن
   سخت است.
::

دهان می‌زند صبح بی تو
تو گویی که یک فوج ماهی است
ـ افتاده بر خاک
و هر روز
در را که وا می‌کنم
آفتابی است تنهایی من.
::

عشق!
ای ماهی از تشت برون افتاده!
در شکر خواب صبوح
هیچ کس نیست تو را دریابد.
::


تو چنان گرم بر آ
و چنان سرخوش و بی پـیـرایه ؛
که فراموش کنم
                    پلک زدن را حتــّا.
::

هرچند مانده در افق من
      نگاه او
اخترشناس هم
در فکر ماه بود و ستاره؛
اندوه آسمان مرا هیچ کس ندید.

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱٩
    لینک مطلب   نظر شما ()