اندکی دیوانگی بد نیست.
کفشهایت را بکَن در برف
دستهایت را بزن در ابر
در خیابان، چشمهایت را به زیبایی
در بیابان، گوشهایت را به خاموشی..
گاهگاهی در زمستان گوشه در را برای باد
خیره شو در حالت قندیلها گاهی.
ماه را از شاخهها آزاد
ذهن را از حرفها خالی.
گوشیات را گاه روی میز جا بگذار
با خودت بنشین
از خودت بشنو
در خودت گاهی تکلّم کن.
روح را بیتابتر از قبل
عشق را پُرشورتر از پیش.
اندکی دیوانهتر بد نیست!
| لینک مطلب | نظر شما () |
در دو پست قبل همین وبلاگ، اعتراضی کرده بودم به یکی از مترجمین (آقای عطا دانایی) که بخشی از یک مقاله مرا به عینه در مقدمه کتاب خود (شکوفههای گیلاس: هایکو از باشو تا امروز) کارسازی کرده و دمش را بالا نیاورده که مأخذ آن مطلب کجاست. امروز حسین مصطفاپور برایم پیغام گذاشت که در معرفی کتاب مذکور در یکی از سایتها، ترجمه هایکویی را دیده که چند سال پیش او انجام داده و ترجمه آقای دانایی دقیقاً مطابق ترجمه ایشان است. قضیه این است که آقای مصطفاپور در هجدهم فروردین ماه سال 1387 در وبلاگ گیسوی رها، هایکویی از Anita Virgil را چنین برگردانده است:
عصری آرام
سایههای آب
بر پوست کاج.
همین هایکو به عین عبارت، در صفحه 117 کتاب شکوفههای گیلاس جا گرفته است!
تذکر ایشان، مرا بر آن داشت که در مقدمه کتاب ایشان دقیقتر شوم. خاصه آنکه خاطرم بود که هنگام خواندن آن مقدمه، بسیاری عبارات آشنا به چشمم میآمد. عصر روز تعطیلم را صرف جستجو در منابع اینترنتی کردم و متوجه شدم که پیشگفتار و مقدمه 13 صفحهای آقای عطا دانایی بر کتاب شکوفههای گیلاس جز سه چهار سطر، همگی سرقت شده از دیگران است. آن هم به عین عبارت. با چه وقاحتی! راستش را بخواهید، جز در مورد یکی دیگر از مترجمین که پنبهاش در وبلاگی دیگر به طور کامل زده شده است، ندیدهام که کسی با سوء استفاده از عنوان مترجم، اینگونه به یغمای نوشتههای دیگران برخیزد و جرئت مستندسازی آن را در قالب مقدمه یک کتاب داشته باشد. احتمالاً تعداد زیادی از خوانندگان این وبلاگ، اصل کتاب را ندیدهاند. بنابراین، من پیکره مقدمه ایشان را به طور مستند با مآخذی که ایشان از آن نام نبرده است، برای شما تشریح میکنم. وقت عزیزی که روی این کار گذاشتهام، صرفاً به خاطر این است که درس عبرتی باشد برای پختهخواران صنعت نشر. مطمئناً عین مستندات را برای ناشر هم خواهم فرستاد.
..
کتاب با پیشگفتار مترجم آغاز میشود. این پیشگفتار یک و نیم صفحهای، 38 سطر دارد و جز شش سطر آخرش که مترجم در آن از همراهی همسرش تشکر کرده، جملگی به عین عبارت از مصاحبه آقای قدرت الله ذاکری با روزنامه قدس (دوشنبه 5 آذر 1386، ص 5) سرقت شده است. پیشگفتار کتاب، جایی است که نویسنده در آن هدف تألیف و ترجمه کتابش را توضیح میدهد. راستش را بخواهید در این عمر 42 ساله ندیده بودم که کسی پیشگفتار کتابش نیز سرقتی باشد! آقای ذاکری در جایی از آن مصاحبه گفته: «زمانی که در مورد هایکوهای بعد از دوره میجی مطالعه میکردم، با هایکوی مدرن آشنا شدم و زمانی هم که تصمیم گرفتم هایکو ترجمه کنم، احساس کردم جای این نوع هایکو در میان هایکوهایی که به زبان فارسی ترجمه شدهاند، خالی است». جالب اینجاست مترجم زبده ما بدون آنکه در هایکوی بعد از دوره میجی مطالعهای کرده باشد، از سرقت همین عبارات نیز فروگذار نکرده است! متن مصاحبه آقای ذاکری را اینجا ببینید و پاسخهای ایشان را در سؤال اول مصاحبه با پیشگفتار کتاب مذکور مقایسه کنید.
..
بعد از پیشگفتار، نوبت به پیش درآمد میرسد که منظور همان مقدمه کتاب است. مقدمه کتاب با فصل «هایکو چیست» آغاز میشود. این بخش، دو صفحه و نیم از مقدمه را اشغال کرده و 53 سطر دارد. سطر اول به اضافه سطرهای 8 تا 32 کپی مکتوب شده نظرات آقای ذاکری در همان مصاحبه مورد اشاره است (پاسخ سؤال دوم). بی کم و کاست! در میانه این بخش، شش سطر جای گرفته (سطر 2 تا 7) که نویسنده آنها را از مطلب نویسنده افغان به نام آذریون متین دزدیده است. مطلب آن نویسنده با عنوان «شاعر بیست و چهار ساعته» اتفاقاً مطلبی بود که من با آذریون بابت آن جدال قلمی بسیار کردم! و اما سطر 33 تا 53 (آخر این بخش) همان مطلبی است که در پست قبلی بدان اشاره کردم و تمامیاش، برگرفته از مقاله من است با چند تغییر بسیار بسیار جزیی (تفصیلش را قبلاً آوردهام).
..
بخش بعدی مقدمه، عنوانش هست «پیشینه هایکو در ژاپن» که 50 سطر دارد و جز پنج سطر آخرش که نقل قولی است از احمد شاملو، تمامی 45 سطر این بخش مقدمه، دزدی بی کم و کاست از یک مقاله آقای حسین آذرنوش در وبلاگ «فوتوهایکو» است با عنوان «هایکو و شاعرانگی ریچارد براتیگان». این مطلب روز پنج شنبه 12 اردیبهشت 1387 درآن وبلاگ جای گرفته است. اصل مطلب را اینجا ببینید.
..
بخش بعدی مقدمه، به «قواعد هایکونویسی» اختصاص دارد. این بخش حدود 3 صفحه کتاب را در برگرفته و شامل 73 سطر است و از ابتدا تا انتهایش بی هیچ کم و کاست، متعلق است به آقای سید آیت حسینی که در 12 اردیبهشت سال 1385 بار نخست در وبلاگ «دو خرمالو و سه هزار هایکو» منتشر شده و در جاهای مختلف بی ذکر نام نویسنده نقل شده است. این مقاله را اینجا و اینجا ببینید.
..
بخش آخر مقدمه به معرفی «مشهورترین هایکوسرایان ژاپن» میپردازد و چهار هایکوسرای معروف ژاپنی یعنی: باشو، بوسون، ایسا و شیکی در آن معرفی شدهاند. این بخش، سه صفحه و خردهای از مقدمه را اشغال کرده و تمام مطالب آن دزدی از دو مقاله است: بخش اعظم آن از مقاله خانم معصومه فخرایی گرفته شده که ظاهراً ترجمه از منابع خارجی است و بخشی از معرفی باشو و بوسون نیز سرقت از مقاله من است. مقاله خانم میرفخرایی بار نخست، در وبلاگ ایشان منتشر شد، اما در حال حاضر این وبلاگ غیر فعال است. اما آقای حسینی نژاد آن را سال 1388 در سایت «مرکز مطالعات ژاپن» بازنشر کرده است. برای اینکه به کیفیت سرقت ایشان پی ببرید، آن را با سطرشماری نشان میدهم. این بخش مقاله 79 سطر دارد که دقیقاً 19 سطر آن مربوط به مقاله من است (بخشهایی از معرفی باشو و بوسون) و مابقی، طابق النعل بالنعل، از مقاله خانم فخرایی اخذ و اقتباس شده و حتی سارق محترم گیومههای آن مقاله را نیز از قلم نینداخته است! مقاله «مشهورترین هایکوسرایان ژاپن» را اینجا بخوانید.
..
بنابراین، نویسنده جز تشکر از همسرش و نقل قول مستقیم از شاملو! هیچ چیز از خودش در مقدمه نیاورده است و جزء به جزء آن را با تغییری ناچیز، از دیگران دزدیده است. من درحیرتم که ایشان اصولاً چیزی از جملهبندی بلدند و قادرند دو جمله از خودشان سر هم کنند یا نه؟! یا اینکه، مخاطبین را خنگول گیر آورده و فکر کردهاند چون منابع ایشان اینترنتی است، کسی متوجه سرقتهای شریف ایشان نمیشود! روح شمس قیس رازی اگر ظاهر شود، بعید میدانم که بتواند جایی و تعریفی برای این نوع سرقت در انواع سرقات ادبی پیدا کند!
..
پی نوشت. انطباق کامل (لفظ به لفظ) پنج فقره از ترجمه هایکوهای جان مک دونالد در کتاب شکوفههای گیلاس (ص 152 تا 180) با ترجمه هایکوهای همین شاعر از خانم فخرایی در کتاب «ماه تمام» (مشهد، 1389) نکته بسیار قابل تأملی است.
| لینک مطلب | نظر شما () |
وقتی کنارمی
جایی برای هیچ شتابی...
مقصد، همین حضور من و توست.
| لینک مطلب | نظر شما () |
بعضی از نویسندگان میپندارند مالکیت آنچه در اینترنت منتشر میشود، مشاع است و متعلق به همه کاربران اینترنت؛ و نویسنده یک مطلب در اینترنت، فقط نقش آغاز کننده یک زنجیره از پیوندها را دارد و در تکرار نوشتههای وی، احتیاجی به ذکر مأخذ و درج نام نویسنده و رعایت حق مؤلف نیست. از نظر این گروه، اینها را اینجا گذاشتهاند که تو برداری و دوباره منتشر کنی و این قدر این عمل تکرار شود که نام و نشانی از نویسنده اصلی باقی نماند. بسیاری از شعرهای کوتاهی که در این وبلاگ منتشر میشود، با فاصله اندکی از انتشار، سر از کلوبها و چترومها در میآورد و بسیاری از وبلاگنویسان حق خود میدانند که آنها را بدون آوردن نام گوینده شعرها، در وبلاگ خود کارسازی کنند، چنانکه گویی شاعر این شعرها خود ایشانند!
از جمله مطالب من که زیاد در اینترنت بدون ذکر مأخذ نقل شده، مقدمهای است که بر مقاله «ترجمه شعرهای کوتاه ژاپنی» نوشتهام. در مقدمه این مقاله، من به اختصار هایکو را تعریف و چهار تن از هایکوسرایان معروف ژاپنی را به اجمال معرفی کردهام تا مدخلی باشد بر ترجمه شعرهای کوتاه ژاپنی در ایران. این مقاله، در سال 1382 نگارش یافت و نخستین بار، در مجله «چشمه» که در کرمان منتشر میشد، به چاپ رسید (شماره 2، تابستان 1382). سپس آن را در وبلاگ «گنجشک ناتمام» نقل کردم (دوم تیر 1385). مقدمه مختصر آن مقاله، اطلاعات چندان جدیدی ندارد و محصول مطالعه چند کتاب به زبان فارسی و یک مقاله به زبان انگلیسی است.
بنده، از سالهای دور پیگیر ترجمههای هایکو به زبان فارسی هستم و سعی میکنم همه کتابهای این حوزه را خریداری و مطالعه کنم. آخرین کتابی که در این حیطه خواندهام، کتاب «شکوفههای گیلاس: هایکو از باشو تا امروز» است که آقای عطا دانایی مترجم آن است و متن دوزبانه را انتشارات صدای معاصر و شبگیر، به اتفاق، در هیئتی زیبا و درخور، همین امسال منتشر کردهاند. مقدمه کتاب را که خواندم، متوجه شدم که مترجم این کتاب نیز از آن دست نویسندگان است که نوشتههای موجود در فضای وب را قابل دستبرد میدانند و در نقل آنها، ضرورتی به ذکر مأخذ احساس نمیکنند. اما مترجم محترم آن قدر راحتطلب بوده که بخشهایی از نوشته مرا که به بیان تاریخچه هایکو اختصاص دارد، با عین عبارت و بدون کمترین تغییر در الفاظ، به مقدمه کتاب خود منتقل کرده و دریغ از اشارتی مختصر! گویی آن عبارات، ریخته قلم ایشان است! مترجم محترم در بخش معرفی چهار تن از هایکونویسان معروف ژاپنی، در ذکر باشو و بوسون به همین طریق مرضیه اقدام کرده و البته عباراتی را نیز از خودشان افزودهاند که جای قدردانی دارد!
مترجم، در پیشگفتار خود نیز دم خروسی از خود بجای گذاشته و آنجا که از ترجمههای هایکو به زبان فارسی اشاره دارد، اطلاعاتش در سال 1382 که سال نگارش و انتشار مقاله من است، متوقف مانده و نسبت به بروز رسانی آن هیچ اقدام درخوری انجام نداده است. در مقاله مذکور، بنده اشاره کردهام که تا آن سال، تنها یکی از ترجمههای هایکو از زبان اصلی یعنی ژاپنی صورت گرفته است و آن کتاب «لاک پوک زنجره» است. مترجم محترم نیز که ظاهراً پیگیر بازار نشر در موضوع ترجمه خود نیست، به همین یک فقره بیشتر اشاره ندارد. در حالی که قاعدتاً میبایست از کتاب ارجمند جناب قدرت الله ذاکری یعنی «زنبور بر کف دست بودای خندان»که گزینه هایکوهای مدرن است، یادی میکرد (تهران، نشر مروارید، 1386). البته، شاید هم این بیتوجهی عمدی باشد. زیرا مترجم در پیشگفتار، در پی القای این موضوع است که کسی از مترجمین هایکو تا بحال به هایکوهای مدرن توجهی نداشته است و یادکرد کتاب آقای ذاکری، با این ادعا قاعدتاً منافات دارد و آن را نقض میکند.
هدف از ذکر این اقتباس و بلکه انتحال، تنها و تنها جلوگیری از پختهخواری بعضی از نویسندگان است و به همین منظور عین عبارت نقل شده را از مقدمه کتاب آقای عطا دانایی در اینجا میآورم تا متوجه شوید که مفهوم نقل «طابق النعل بالنعل» یعنی چه!
..
هایکو نه وزن دارد و نه قافیه و آرایههای کلامی در آن به ندرت به کار میرود. حدود دو هزار سال پیش هایکو جزوی از یک فرم شعری 31 هجایی به نام تانکا بود که از دو بخش تشکیل میشد و شاعران آن را به شیوه پرسش و پاسخ میسرودند. بخش نخست تانکا هفده هجا دارد و بخش دوم آن چهارده هجا. تانکا به معنی شعر کوتاه است و در مقابل آن چوکا قرار دارد که به معنی شعر بلند است. با اینکه در ژاپن به غیر از تانکا و چوکا چندین فرم شعری دیگر هم وجود دارد شعرهای کوتاه محبوبیتشان بیش از بقیه است. در قرن شانزدهم میلادی به تدریج بخش 17 هجایی تانکا مستقل شد و آن را هاکایی یا هایکو نامیدند. هایکو در ابتدا محتوایی طنزآمیز داشت و به تدریج بر اثر در آمیختن با فلسفه ذن اعماق و جوانب آن گسترش یافت. ایجاز و سادگی و در عین حال عمق هایکو و هنر تصویری بدیع آن علاوه بر آنکه در چهار قرن گذشته شاعران زیادی را در ژاپن به خود کشانده است، در دوره معاصر در خارج از ژاپن هم با استقبال کتابخوانان و شاعران و هنرمندان روبرو شده است و علاوه بر ترجمه هایکوهای ژاپنی به اغلب زبانهای دنیا، در سراسر جهان شاعرانی پیدا شدهاند که به سرودن شعر به شیوه هایکوهای ژاپنی میپردازند. امروز دوستداران و هایکوسرایان سراسر جهان دارای انجمنهای خاص هایکو در سطح محلی و ملی و بین المللی هستند و با برگزاری همایشها و سمینارهای دورهای و یا از طریق سایتهای اینترنتی به بحث و تبادل نظر در مورد هایکو و تاریخچه و ابعاد هنری آن میپردازند (شکوفههای گیلاس، ص 12 ـ 13 مقدمه).
..
در سراسر این عبارت بلند، تنها سه تغییر در متن بنده راه یافته و مترجم زحمت کشیده و 17 و 14 را به حروف نوشته، مواجه را کرده روبرو و عبارت «معمولاً آن را شاعران» را به «شاعران آن را» تغییر داده است و قاعدتاً هر دادگاه صالحی ایشان را به دلیل همین تغییرات مهم از اتهام سرقت مبرا میدارد. چند عبارت دیگر هم در مقدمه هست که نقلش بماند. این عبارات را با عبارات آغازین مقاله من در وبلاگ گنجشک ناتمام مقایسه کنید تا حساب کار دستتان بیاید.
::
انعکاس قصه این اعتراض در سایت مرکز مطالعات ژاپن
| لینک مطلب | نظر شما () |
نردبان را میگذارم روی تاریکی
میروم بالا
شعلۀ خورشید را تنظیم
آسمان را گردگیری، ماه را تنظیف...
ابرها را میچلانم خوب.
کوچه کم کم در بغل حس میکند انگشتهایش را...
پنجهات را میفشارم گرم
پلکهایت را به موج بوسه میبندم
خانه در باران، نفس
در آفتاب، احساس
در مه، خلسه
در موسیقی لبهای ما، آرام...
| لینک مطلب | نظر شما () |
بعضی از پنجرهها
بوی باران دارند
بعضی از پنجرهها
آسمانـند و نسیم
بعضی از پنجرهها دیوارند.
®
روز در حال رسوب
کوچه در حال غروب
پشت این پنجره گرماست به تو.
::
وبلاگ باران هزار ابر سرگردان با یادداشتی جدید بهروز است.
| لینک مطلب | نظر شما () |
عموم هنرمندان در طول تاریخ از بی توجهی مردم زمانه به اهل فضل و دانش و بی رونقی کار هنر شاکی بودهاند و از اینکه میدیدهاند که فلک به مردم نادان زمام مراد میدهد و جاهلان بر فراز مسند و مکنت، کام دل میرانند، دل پُر خونی داشتهاند. در تاریخ شعر فارسی، شواهد بسیاری از حرمان اهل هنر در هر دورهای میتوان ردیف کرد. شاید یکی از معروفترین آنها، غزلی است منسوب به حافظ که بعضی ابیاتش را میآوریم:
کارم ز جور چرخ به سامان نمیرسد
خون شد دلم ز درد و به درمان نمیرسد
با خاک راه راست شدم، لیک همچنان
تا آبرو نمیرودم، نان نمیرسد
از حشمت اهل جهل به کیوان رسیدهاند
جز آه اهل فضل به کیوان نمیرسد
وز دستبرد جور زمان اهل فضل را
این غصه بس که دست سوی جان نمیرسد
تا صد هزار خار نمیروید از زمین
از گلبنی گُلی به گلستان نمیرسد
(دیوان حافظ، تصحیح پژمان بختیاری، ص 251)
در دستنویسهای قدیمی دیوان حافظ این غزل نیست. اما در نسخهای که در سال 907 هجری به فرمان فریدون میرزا فراهم آمده، هست. فارغ از اینکه این غزل متعلّق به حافظ هست یا نیست، شاکله آن، برگرفته از یکی از قصاید رشید وطواط است. چه از حیث وزن و قافیه و ردیف، و چه از حیث موضوع و مضمون. رشید وطواط (متوفی 573 ق) در قصیدهای که در مدح اتسز خوارزمشاه است، با ظرافت بسیار، سخن را به حرمان هنرمندان میکشاند و میگوید:
فریاد ازین جهان که خردمند را ازو
بهره بجز نوایب و احزان نمیرسد
جهّال در تنعّم و ارباب فضل را
بی صد هزار غصه یکی نان نمیرسد
دانا بمانده در غم تدبیر نیک و بد
یک ذرّه غم به خاطر نادان نمیرسد
جاهل به مسند اندر و عالم برون در
جوید به حیله راه و به دربان نمیرسد
آزرده شد به حرص درم جان عالمان
وین خواری از گزاف بدیشان نمیرسد
دردا و حسرتا که به پایان رسید عمر
وین حرص مردهریگ به پایان نمیرسد
این حالها به حکمت یزدان مقدر است
مردم به سرّ حکمت یزدان نمیرسد
(دیوان رشید وطواط، ص 125 ـ 126)
پارهای از همین ابیات را به شکل قطعهای در آورده و به دیوان ابن یمین فریومدی الحاق کردهاند (ص 392). بعضی از ابیات قصیده رشید، از فرط شهرت در متون نثر و کتب تاریخ به تواتر نقل شده است. در همین ردیف و قافیه، انوری غزلی دارد که حال و هوای آن عاشقانه است:
دردم فزود و دست به درمان نمیرسد
صبرم رسید و هجر به پایان نمیرسد
در ظلمت نیاز، به جهد سکندری
خضر طرب به چشمه حیوان نمیرسد
جان دادهام مگر که به جانان خود رسم
جانم برون شدهست و به جانان نمیرسد
(دیوان انوی، ج 2، ص 817)
ایضاً عطار غزلی دارد با مضامین عارفانه که جز در ظاهر غزل، هیچ شباهتی به شعر رشید ندارد:
جان در مقام عشق به جانان نمیرسد
دل در بلای درد به درمان نمیرسد
(دیوان عطار، ص 187)
اما شبیهترین شعر به غزل حافظ و قصیده رشید وطواط، حرماننامه عبید زاکانی است که به رغم تفاوت قافیه، عناصر آشنایی در آن به چشم میخورد:
دردا که درد و غم به کرانی نمیرسد
دل را ز غصّه خطّ امانی نمیرسد
زین ملک امن و شادی و راحت چنان برفت
کز هیچ جاش هیچ نشانی نمیرسد
اهل تمیز را ز حوادث به عمر و مال
یک دم نمیرود که زیانی نمیرسد
بی صد هزار غصّه ازین کهنه آسیا
قرصی جوین به هیچ دهانی نمیرسد
محنت همین بس است که در پیش هر خسی
هر ک آبرو نریخت، به نانی نمیرسد
(دیوان عبید، ص 214)
| لینک مطلب | نظر شما () |
ابرها را با خودش
هی این سو و آن سو
میزها را درهم و برهم
باد در ذهنم...
®
ماه را با آخرین بوسه
چای را با آخرین خرما
تلخ شیرینی است اوقاتم.
®
گوینده، مشروح خبرها را...
از عشق و رؤیا هیچ حرفی نیست.
®
خورشید گویی کمتر از هر روز...
دست تو میباید
درین سرمای طاقت سوز.
®
از کوهها خورشید
از شانههایت ماه.
®
خاموش و روشن میشود پلکت
در چارراه حیرتم اینجا.
®
در جهانی خالی از رؤیا
کودکان
یادآور پروانه و رنگین کمان هستند.
®
زمستان بی شباهت نیست
به لبهایی که بی لبخند...
®
سر بهبود ندارد این زخم
قصد آرام ندارد این داغ
دستهای تو مگر...
::
توضیح ضروری. شعر قبلی را به دلایلی برای یکی دو هفته غیر فعال کردهام. از دوستانی که محبت کرده و یادداشت گذاشتهاند، عذر میخواهم. انشاءالله آن مطلب، فعال خواهد شد.
| لینک مطلب | نظر شما () |
این چای، واقعی است
و این گلو که جرعهکش داغهای توست.
..
از واژهها بخار بلند است
از زخمها، شقایق تازه.
سوت قطار، زودتر از ابر میرسد
و دستمال من
فرصت نمیکند که ببارد برای تو.
..
لیوان، هنوز هم
از بوسههای تو...
..
دنیا پُر است از مگس و لحظههای تلخ.
..
از دست رفتهام
در برف، برف، برف
برفی که پشت پنجره کولاک میکند
برفی که در سکوت جهان پخش میشود
برفی که رد پای ترا پاک میکند.
..
در من
میدان خستهای است که دور خودش مدام...
..
نه زخم کهنه بند میآید
نه برف پشت پنجره،
نه خاطرات تو.
| لینک مطلب | نظر شما () |
من به طعم عشق معتادم
و به آوازی که از عطر گلوی سیب میتابد.
..
در خیابان، جز صدای باد
چیزی نیست
جز طنین نعرههای این مباد، آن باد
جز صدای ترمز ماشین
جز صدای ضجه گل بر لب چاقو
جز دویدن در مسیر دود
جز تمنای غریب این نبود، آن بود.
..
در خیابان، هیچ چیزی نیست
آدمی را من نمیدانم چه حسی
از کنار بوسههای گرم بر میگیرد و در کوچه درگیر زمستان میکند هر روز
آدمی را من نمیدانم
نسترنها را چرا پاییز
ارغوانها را چرا مغموم
اطلسیها را چرا مرموز؟
..
سیر ما از چاله تا چاه است و از اندوه تا افسوس
کار ما از ناله تا نفرین
جاده اما تا ابد در دست تعمیر است.
..
رنگها از دست خودکار سیاه ما گریزانند
جوهر امضای ما در بوی شب غرق است
روز اگر خورشید هم در چارچوب منطق ما جا نگیرد، چارهاش قیچی است.
..
در خیابان همچنان دود و دروغ و درد...
پردهها را میکشم بر واق واق و قیچی و چاقو
آسمان، با سرفه میخوابد
پلک را میبندم و تلویزیون را نیز
غرق رؤیا میشوم در تو
و به آوازی که از عطر گلوی سیب...
| لینک مطلب | نظر شما () |

