۱۳٩۳/۱/٢٧


شبیه تو نیست
بهار و تمامی این قاب‌های قشنگش
تو یک حسّ رؤیایی ِ چار فصلی.
::

کوه زیباست
خاصه وقتی که بر شانه‌هایش
ماه سر می‌گذارد.
::

عشق، تقویم بی انتهایی است
برگ‌هایش
رنگ قرمز ندارد
عشق، هر روز، شنبه ست
جمعه هرگز ندارد.
::

در من ای رنگ رؤیا
بازتاب صداهای نابی
دشت هنگام گندم
کوچه هنگام باران
خانه هنگام دریا.
::

خورشید می‌گدازد و
                       در چشم دیگران
سوز و گداز او
چیزی بجز طلوع و غروبی قشنگ نیست.
::

عشق، بی پایان است
و شب ما کوتاه
باز در کوکوی بی وقفهء این فاخته چیست؟
::

باران
صدای حسرت شعر است
در اشتیاق تو.

 

وبلاگ باران هزار ابرسرگردان با مطلبی در مورد «عایشه مُقریه» به روز شد. عایشه از زنان رباعی‌سرای قرن ششم هجری است.





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢٧
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩۳/۱/٢٢

 

«یک نفر همیشه زخم، یک نفر همیشه تیغ»
برگردان پنجاه شعر کوتاه من به زبان کردی
به قلم دوست شاعرم محمد مرادی نصاری
نشر الکترونیک توسط انستیتو شفق در بغداد
فایل ترجمه را دوستان می‌توانند از اینجا دانلود کنند.
(برای دانلود روی گزینه آبی رنگ "له‌یره‌ کرته‌ بکه‌" کلیک نمایید.)
::

ئه‌وچنه ک وه‌ڵنگه‌گان وه نۊر زینگن
ماسیه‌یل هه‌م وه ئاو
ژین من وه عشق
عشق من وه تو
::

هه‌رچه‌ن عشق
بێجگه
ئه‌زره‌ت و خه‌م و خه‌ته‌ر نییه
که‌چی،
به‌رده‌وام عاشقم!
::

بوو جگاره ده‌ێ
بوو عه‌ره‌خ
هه‌ر شه‌وێ ک بێ تو چووگه سه‌ر!


نقل از: وبلاگ محمد مرادی نصاری





کلمات کلیدی :کتابهای من و کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢٢
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩۳/۱/٢٠

استاد باستانی پاریزی بارها فرموده‌اند که سمیناری نمی‌روند و مطلبی نمی‌نویسند مگر آنکه به تصریح یا به تقریب ذکری از کرمان در آن به میان آید. و آن بزرگ، چیزی ننگاشت که خالی از ذکر کرمان باشد و این چندین هزار برگی که از قلم شیرین و خواندنی ایشان به یادگار مانده، آیینه روشنی از تاریخ و فرهنگ چند هزار ساله مردم کرمان زمین است. باستانی پاریزی، استاد پُل زدن میان تاریخ و جغرافیا و ادبیات و فرهنگ و سیاست و اجتماع بود و همه این پراکنده‌ها را نخ تسبیحی که ذهن جستجوگر و حافظه قدرتمند و قلم توانا و طبع سلیم ایشان بود، چنان به هم پیوند می‌داد که بیگانگیی در آن به چشم نمی‌آمد. انگار از روز ازل به هم ربط داشته‌اند.
کتاب‌های ایشان اگرچه همه یا اغلب زمینه تاریخی دارد، اما نمکی در آنها هست که از مائده شعر فارسی برگرفته شده است. استاد چنان بیت‌های مشهور و غیر مشهور را در نثر خود به کار می‌گرفت که یادآور هنر منشیان زبردست تاریخ ادب پارسی است. ولی نه از آن دست بیت‌های زمخت و مصنوع که حل معضل آنها، بر دشواری متن بیفزاید. بلکه بیت‌هایی شیرین که به راحتی در ذهن می‌نشیند و با ذهن مخاطب سخن می‌گوید. آنچه اهل نظر پشت این گزینش‌های ساده اما هوشمندانه می‌بینند، دامنه وسیع مطالعات استاد باستانی پاریزی در متون ادبی از دورترین زمانها تا امروز در کنار ذوق شاعرانه است. چنانچه در کتاب‌های ایشان، شواهد شعری از همه ادوار شعر فارسی موجود است. از تذکره‌های کهن همچون «لباب الالباب» عوفی گرفته تا صفحه شعر روزنامه‌ها و مجلات. از حنظله بادغیسی تا سهراب سپهری و مرتضا دلاوری. اگر کسی حوصله داشته باشد و شواهد شعری همه کتاب‌های دکتر باستانی پاریزی را استخراج کند، خودش جُنگ ارزشمندی از هزار سال شعر فارسی خواهد بود.
غیر ازین، کتاب‌های استاد باستانی پاریزی منبع ارزشمندی برای نگارش چندین پایان‌نامه تحصیلی در مقاطع مختلف است، با رویکردهای متفاوت ادبی، تاریخی، مردم‌نگاری و غیره. استخراج نمایه درهم‌کرد رجال تاریخی، سیاسی و ادبی از آثار استاد منبع ارزشمندی برای پژوهشگران خواهد بود. کسی که بخواهد فرهنگ رجال کرمان را تدوین کند، از مراجعه به تک تک آثار منتشر شده ایشان بی نیاز نیست. در کنار آن، نثر ایشان نمونه روشنی از نثر سالم و ساده و اثرگذار و جذاب است؛ غنی از لغات و اصطلاحات عامیانه و امثال و حکم و کنایات و اشارات ادبی. و خود این موضوع نیز می‌تواند دستاویز پژوهشی جداگانه قرار گیرد.
اما یکی از مهم‌ترین کارهای استاد باستانی پاریزی، احیای متون مربوط به تاریخ کرمان در دوره‌های مختلف تاریخی است. کاری که ایشان یک‌تنه در احیای این مواریث خاک خورده و رو به نابودی انجام داده‌اند، از عهده چندین مؤسسه پژوهشی نیز خارج است: سلجوقیان و غز در کرمان، تاریخ شاهی قراختاییان، تذکره صفویه، صحیفة الارشاد، رساله کاتب کرمانی و تاریخ و جغرافیای کرمان اثر وزیری و فرماندهان کرمان نگاشته شیخ یحیی احمدی؛ همگی با مقدمه و تعلیقات و توضیحات و تحشیه‌های کارآمد و مفصل. سه اثر تاریخی مهم مربوط به کرمان در فهرست آثار استاد نیست. نخست، کتاب «عقدالعلی للموقف الاعلی» اثر افضل الدین کرمانی که علی‌محمد عامری نایینی آن را تصحیح کرد و چاپ دوم آن با مقدمه سودمند استاد باستانی پاریزی انجام شد و دیگر، رساله «المضاف الی بدایع الازمان فی وقایع کرمان» به قلم افضل الدین کرمانی و کتاب «سمط العلی للحضرة العلیا» نگاشته ناصرالدین منشی کرمانی که هر دو به تصحیح و اهتمام عباس اقبال منتشر شدند. و نظر من این است که اگر دکتر باستانی پاریزی این آثار را نیز تصحیح و تحشیه کرده بود، ما متن‌های بهتری از این منابع ارزشمند تاریخی در دست داشتیم. تنها چیزی که مانع این امر شده است، به گمان من، احترام ویژه‌ای است که آن استاد برای بزرگان فرهنگ این مملکت همچون مرحوم عامری و اقبال قائل بود و ورود در این وادی را اگرچه در آن صاحب‌نظرتر و اهل‌تر از بقیه بود، جایز نمی‌دانست.
از دل این آثار، نام و نشان تعداد زیادی از فرهنگ‌سازان تاریخ کرمان به دست می‌آید، و شرح حال و آثار و عملکرد آنها. و اگر این کهن دیار امروز می‌تواند در غیاب همه کرامت‌ها و کرامندی‌های از دست رفته یا رو به زوال، به پیشینه دراز دامان و فرهنگ غنی چند هزار ساله خود ببالد، مدیون قلم پاک سرشت استاد باستانی پاریزی است که آوردن صفت مرحوم را در جلوی اسم ایشان، روا نمی‌دارم. نمی‌خواهم بگویم که ایران و کرمان دیگر چنین فرزندی به دامان خود نخواهد دید، زیرا چنین حرفی، توهین به بالندگی و سرزندگی این آب و خاک است. اما آنچه دکتر باستانی پاریزی در طول عمر 89 ساله خود انجام داد، کاری بود کارستان که نظیر آن از کسی بر می‌آید که همچون ایشان دانش و ذوق و طنزآوری و حضور ذهن و تسلط به چند زبان و شعرشناسی و خوش‌سخنی و نثر فصیح و خواندنی و شناخت ارزش کلمات و همت و پشتکار و سلامت نفس و عشق به سرزمین مادری را در هم آمیزد. یادش هماره با ماست.

چاپ شده در : هفته نامه استقامت/ ویژه دکتر باستانی پاریزی





کلمات کلیدی :کرمانیات و کلمات کلیدی :یادداشتها

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢٠
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩۳/۱/۱۱


(تتمه شعرهای کوتاه نود و دو)

سر انگشت‌هایم
ترا می‌شناسند
شبیه کتابی مقدّس
که با اشتیاق و تأنّی ورق می‌خورَد.
::

با تو آغاز می‌شود قصه
گرهش باز می‌شود با تو
آخر قصه را تو باید که...
::

گاه می‌لرزد سخت
به نسیمی نازک
آن درختی که تبر نیز تکانش ندهد.
::

عشق، در فاصله بین دو بغض
شکل می‌گیرد و دلتنگی را
سر به جان من و تو خواهد داد.
عشق، زیبا شدن تنهایی است.
::

جنونی است در من
که در شعر، باران و
در رنج، لبخند و
در عشق، فریاد می‌آفریند.
::

احساس بهار می‌کنم با تو
و عشق
که با تو قوم و خویشی دارد.
::

قصه نمی‌گوید
دندان به روی واژه‌های خسته دارد می‌گذارد
قصه گوی پیر.
::

بوی یاس اینجاست
یاد تو
پُر کرده ذهن نیمکت‌ها را.
::

عدد نیستی تو
و تعداد حتا
تو به اضافه هرچه باشی
همه چیز او می‌شوی، هرچه باشد!
::

عشق، دینی است که بر گردن ماست
دیر یا زود ادا باید کرد
دست‌های تو کجاست؟
::

تو آن تداعی گرمی
که واقعیت تو
هزار مرتبه شیرین‌تر از خیال من است.
::

در من مسافری است
که از نگاه گرم تو جا مانده
لعنت به ایستگاه شلوغی که نیستی!
::

تنهایی نهنگ
با موج و ماه و سنگ و صدف
                               پُر نمی‌شود.
::

به دوست داشتنت سوگند
که دوستت دارم.
::

گاه یک تلنگر است عشق
خط به روی راه‌های رفته می‌کشد
یادمان می‌آورد که رسم و راه چیست.
مثل شیوه تلفظ صحیح واژه‌ای که
سال‌های سال اشتباه گفته‌ای.
::

در خواب و بیـداری
تنــها تــرا دارم
تنــها تــرا .... آری!
::

نیستی تا بدانی
مثل یک سوپ یخ کرده و بی رمق
ناگوار است
آفتابی که پشت درختان اسفند
همچنان برقرار است.
::


تو هر چقدر که ابری
تو هر چقدر که دور
شبیه تابش ماه
نیاز من به تو یک لحظه کم نخواهد شد.
::

هرچه باشم
باغ یا صحرا
هرچه بینم
رنج یا رؤیا
با تو هر ورزیدنی، عشق است
با تو هر وضعیتی، زیبا.
::

روی ساحل خانه می‌سازیم
موج می‌آید
ماسه‌ها را می‌برَد با خود.
عشق از در می‌رسد ما را
ناگهان خط می‌کشد بر نقشه‌های عقل
ناگهان تنها
ناگهان مبهوت.
::

دلم تنگ توست
و جز تو
کسی کو سزاوار دلتنگ بودن؟
::

از پرنده ای که رفت
در تلاطم اند
شاخه‌ها هنوز...
::

برای عاشق بودن
به هیچ فلسفهء ویژه‌ای نیاز نداری
فقط دو چیز ترا بس:
دلی که گرم ببارد
کسی که گرم بباری.
::

سال‌های سال توفان باشد و قحطی
باغ از خاطر نخواهد برد
عطر باران را.
::

در نگاهم
مانـده تصویری از چشم‌هایت
عطر در عطر.
::

صبر
مادرانگی است
عشق را...
::

آدم بزرگ می‌شود و
غصّه‌هاش نیز.
::

خدا می‌داند و باران
که این آیینه هم بی تو
دچار قحطی تصویر خواهد شد.
::

عشق، سرپناه نیست
عشق، بی پناهی است...
::

من آن تخته سنگم
که افتاده از کوه
نه حسّی که با بوته‌ها خو بگیرم
نه تابی
 که با حجم تنهایی خود...
::

ای عشق پرده‌در!
ای راز بر ملا!‍
دیگر برای بستن در دیر است.
::

به تو ربط دارد
و دلتنگی من...
::

چیزی از باران نمی‌دانند
برف پاک کن‌ها.
::

لبت، اولین سطر صبح است
نگاهت، سرآغاز باران.
::

در کوره‌ راه‌ها
چشمم به دوردست چراغ تو
                          روشن است.
::

به خوابم بیاویز
که رؤیا شود
 هرچه دارم.
::

«تو خوبی؟»
جهانی طراوت
درین پرسش عاشقانه ست.
::

نمی‌دانم
که عطر گیسوانت را
نسیم آشفته‌تر یا من؟

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۱۱
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩۳/۱/٦

پنجم فروردین 93

امروز اولین روز کاری در سال جدید بود. ساعت شش و نیم از خواب بیدار شدم. هوای نیمه ابری بهار یه حس تعریف نشده‌ای داشت. تا از در خانه بزنم بیرون این شعر شکل گرفت:
ابرهای گرسنه
اولین روز کاری:
آسمان نیز خوابش می‌آید.

تردید داشتم که بنویسم ابرهای گرسنه یا بادهای گرسنه. آخرش زور ابر بر باد چربید. آمدم از خانه بیرون. راننده هنوز نیامده بود. ده دقیقه روی پله‌های خانه نشستم. سرد بود هوا. زنگ زدم راننده. خواب افتاده بود. رفتم توی خانه و نون و کره‌ای را که گذاشته بودم سر کار بخورم با عسل خوردم. هنوز راننده نیامده بود. تصمیم گرفتم نروم و بگیرم بخوابم. به راننده مسیج دادم که خودش تنها برود.
بیدار که شدم دیدم چند تا پیامک آمده روی گوشی. یکیش خبر درگذشت استاد باستانی پاریزی بود. نمی‌دانم چرا شگفت‌زده نشدم. یادم هست پارسال همین موقع‌ها به حلاجیان مدیر روابط عمومی مس گفتم که باستانی پاریزی زیاد عمر نمی‌کند و خوب است که مس برایش مراسم نکوداشتی بگیرد. گفتم برای وجهه مس هم خوب است. جواب درستی نداد و موکولش کرد به مذاکره با پوستین دوز و گفت اگر مراسم تهران باشد بهتر است. من هم دیگر پیگیریش نکردم. تا وقتی که هم حلاجیان از مس رفت و هم پوستین دوز. پاییز پارسال دانشگاه آزاد سیرجان به فکر افتاد مراسمی برای باستانی پاریزی بگیرد. دو روز. یک روز در سیرجان و یک روز در پاریز. با من هم تماس گرفتند که مس سرچشمه دستی برساند. چند نفر از اعضای شورای پاریز هم آمدند که برای مراسم پاریز، مس آبروداری کند. قول همه گونه همکاری دادیم. حتا همکاران من در روابط عمومی مس، رفتند محل مراسم را دیدند که در آماده‌سازی سالن کمک کنند. آخرش هم گفتند که یکی از مسئولین سیرجان با برگزاری مراسم مخالفت کرده و فرماندار سیرجان هم به خاطر بلاتکلیفی ماندن یا ماندن، زیر بار مسئولیتش نرفته و برنامه لغو شده است. به دلاوری پاریزی که مشاور فرهنگی مدیر عامل مس است زنگ زدم که مس بیاید و این برنامه را اجرا کند. مدیر عامل با کلیتش موافق بود، اما زمانش را مناسب نمی‌دانست. به دلیل اینکه تکلیف استاندار کرمان روشن نبود و در این گیر و دار، اجرای چنین برنامه‌ای را به صلاح نمی‌دانستند. ول شد همه چیز. فقط روزنامه فرهیختگان ویژه‌نامه‌اش را که قرار بود به مناسب برنامه نکوداشت آماده و توزیع کند، چاپ کرد.
نشستم پشت کامپیوتر و در آرشیو عکس‌هایم دنبال عکسی گشتم که چند سال پیش از باستانی پاریزی گرفته بودم. در خانه‌اش. تهران. فروردین 87 بود. شش سال پیش. کتاب «شاعران قدیم کرمان» تازه چاپ شده بود و آن را به استاد باستانی پاریزی تقدیم کرده بودم. دوست داشتم خودم آن را حضوراً به ایشان هدیه دهم. از حمید نیک نفس خواستم که وقتی بگیرد از استاد و برویم تهران دستبوس. با نادر مطلبی کاشانی که سردبیر نامه بهارستان بود هم هماهنگ کردم و او هم سرش درد می‌کرد برای این کارها. صبح یک روز بهاری من و نیک نفس و نادر کاشانی رفتیم خانه باستانی پاریزی. پیر بود، اما سر حال. کتاب «شاعران قدیم کرمان» را که ورق زد، گفت این همه شاعر را از کجا پیدا کردی؟ گفتم لابلای جُنگ‌ها و مجموعه‌های خطی. چاپ جدید کتاب «سلجوقیان و غز در کرمان» را توشیح کرد و هدیه داد. چند تا عکس از استاد گرفتم و چند عکس دسته جمعی هم انداختیم.

یکی از عکس‌ها را انتخاب کردم و گذاشتم توی صفحه فیس بوک. نوشتم: استاد محمد ابراهیم باستانی پاریزی راوی تاریخ تاریخ کهن این مرز و بوم درگذشت. دلم آرام نگرفت. در بخش نظر‌ها مطلبی را اضافه کردم: قرار بود در پاییز گذشته در شهر سیرجان و زادگاه استاد مراسم نکوداشتی برای ایشان برگزار شود. ممانعت عده‌ای کوته فکر ، مانع از تحقق این امر شد. گرچه آن استاد، نیازی به نکوداشت نداشت و چیزی به شخصیت ایشان نمی‌افزود. این نیاز همشهریان استاد بود که دین خود را به احیاگر فرهنگ و تاریخ کرمان زمین ادا کنند.
پیامک‌های تسلیت مرتب روی گوشی می‌آمد. از جمله پیام تسلیت مسئولین شهرستان سیرجان. خیلی حالم گرفته شد ازین رفتار ناروا و مزورانه. طاقت نیاوردم. چیزکی نوشتم و برای چند تا از دوستان فرستادم. جناب مهدی محبی کرمانی پیام داد: «در دلم آشوبی بود. حرف دل‌مان را گفتید آقا. سبک شدیم». راستش را بخواهید، خودم هم سبک شدم:
زشتا برین جماعت بی شرم
بر زنده تو رحم نکردند
واندر پس جنازه تو نوحه می‌کنند
زین ناروا
که شیوه این مردم دو روست
خورشید اگر غروب کند، حق به دست اوست.

پیامک‌ها می‌رسید. از جمله دوستی نوشت: «به فلان شماره پیامک بدهید و تقاضا کنید دکتر باستانی را توی زادگاهش به خاک بسپارند». با خودم گفتم پیرمرد در کمال سلامت عقلی، 89 سال عمر با عزت کرد و اگر دلش می‌خواست جای خاصی دفنش کنند حتماً وصیتی از خود به جای می‌گذاشت. دارد باران می‌بارد و یک نفر از کسانی که معنی این باران را خوب می‌فهمید، از جهان کم شده است.





کلمات کلیدی :کرمانیات

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٦
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩۳/۱/٢


اولین موسیقی دنیا
ضرب باران بود و آوای چکاوک‌ها
کشف ربط بین اندوه و شعف در خون
حزن ِ شادان، شادی محزون
ناگهان جاری شدن در شوقِ بی تعریف
ناگهان عاری شدن از عادتِ اصوات
ناگهان خاموش
ناگهان فریاد.

از همان آغاز تا امروز
هرچه آهنگ است
هرچه در روح بشر غوغاست
یادگار اولین موسیقی دنیاست.

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٢/۱٢/٢٥


خبر دارم که در فردای فرداها
بهار ِ بهترینی هست.

دری را می‌گشایی:
 پشت آن، درهای دیگر هم
خبر دارم
گشوده می‌شود آن آخرین در  هم.

بهاری پشت آن در
             لحظه‌ها را می‌شمارد باز
و هر قفلی
کلیدی تازه دارد باز.

من از دیروزهایِ رفته دانستم
که در امروز ِ ما تقدیر ِ فردا آفرینی هست
خبر دارم
بهار بهترینی هست!

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٢٥
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٢/۱٢/۱۸


صداهای اعماق
به سوی تو جاری است.
تو آن نقطهء اشتعال جهانی
که گرمای موسیقی و شعر، مرهون تابیدن توست.

صداهای اعماق
ترا دوست دارند
که انگشت‌های ظریفت
نوازندهء تار و پود سکوت است.

صداهای اعماق
گرفتار عطر تو هستند
گریبان که وا می‌کنی
زمین بیرقی می‌شود در وزش‌های پنهان.

و  ای ریشهء باشکوهم!
مرا بشنو از سمت خاموش ِ روحم.

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/۱۸
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٢/۱٢/۳


این روزها
با هرچه دمخور می‌شوی
با هر که می‌جوشی؛
تکثیر تنهایی است.
::

تو هستی
پُر از کشف زیبایی ام.
::

از مسیر تشنگی
زودتر به آب می‌رسی
از مسیر عشق
زودتر به اهتزاز روح...
::

ماه، پایین است
روشنی، در دسترس
فانوس‌ها، سر ریز...
تا تو اینجایی
به طلوع صبح، احساس نیازم نیست.
::

چه تنهایی ِ ناگواری!
که ماهی که من می‌شناسم
در این کوچه‌ها رفت و آمد ندارد.
::

و عشق، راه شگفتی است
به ناشناس‌ترین قلّه می‌برد ما را
و ابر می‌شوی و بی حساب می باری...
::

تو در من
سرآغاز یک بارش بی بدیلی
و هر گونه باران
به آن گونه‌ها ربط دارد.
::

دست اگر دست تو باشد
نیست دلچسب‌تر از چیده شدن،
رؤیایی.
::

کاش پُل نبود
عابران
بیشتر کنار آب
عاشقان
زودتر میان رود...
::

تو که باشی
همهء فصل‌ها قشنگ‌ترند.
::

هنوز تشنگی‌ام
عزیز من باران!
مداد رنگی من باش
رها نکن که زمستان
در انتهای همین سطر نقطه بگذارد.
::

نزدیک‌ دورها
آنجا که آسمان به زمین وصل می‌شود
آنجا که خط فاصله از بین می‌رود
در مرز ماه و مـِه
افق دست‌های ماست.
::

خبر اینکه: لبریز بارانم امروز
خبر اینکه: دلتنگِ دلتنگِ دلتنگ
خبر اینکه: ... باید بیایی!
::

چقدر خیره شدن در برف
و آفتاب لجوج
که ردّ پای ترا آب می‌کند کم کم.
::

شب همینجاست:
چشم‌ــــــــهایت!
::

در سکوت تو
ابر می شوم
در صدای تو
آفتاب...
::

سر باران به سلامت باشد
ما کویری ها را
به لب تب زده پنجره عادت باشد.
::

چه اندازه باران ببارد
که یک قطره از موجهای تو باشد؟
::

من همان سطر بی انتهایم
با سه نقطه...
راوی من فراموشکاری گرفته.
::

من نفس کشیدنم
با دهان توست.
مستدام باد بوسه‌هات!
::

مرهون مهربانی پیراهن توام
وقتی تن تو نیست.
::

زنده باد حسّ ناشناخته
زنده باد بوسه‌های مانده پشت در
زنده باد لمس کردن خیال
کاسه‌ای از آب چاه و چشمه زلال و
                  لوله‌های شهر و بطرهای آب معدنی چه فرق می‌کند؟
زنده باد شکل تشنگی!
::

تازه فهمیدم که باران چیست
ابرها ، یک‌دست
بوسه‌ها ، یک‌ریز.
::

باران که می‌آید
عطری که رامم می‌کند با اوست.
::

روحم
در حال تنهایی است
اما تنم
انکار دارد می‌کند انگار.
::

برف از پشت شیشه
عشق از پشت این صفحه‌های مجازی.

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/۳
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٢/۱۱/٢٩


1)
بهترین یافته چیست؟
گام‌‌هایی که نُت گم شدة باران است.

سال‌ها بود
      که این پنجره
            با آجر و سیمان و ستون فرق نداشت
باز می‌شد، اما
در نسیمش گره هیچ دلی بسته نبود.

2)
عشق می‌آید و
 تا سقف به سیلاب فرو می‌بَرَدت
اتفاقی است
      که افتادن آن دست تو نیست
و اگر پای گرفت
گام در گام، ترا
صرف بی‌خویشتنی خواهد کرد.

3)
و از آن روز به بعد
قفل هر پنجره را بگشایی
بوی موسیقی باران دارد.





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٢٩
    لینک مطلب   نظر شما ()