۱۳٩٥/٧/٤

کی چون رخ من، دیده یاران دیده؟
کی همچو خزان من، بهاران دیده؟
من شیر نَرَم، رمیده زین بیشه خشک
گرچه مثل است: گرگ باران دیده
..
کی همچو تو نوگُلی بهاران دیده‌ست؟
یا در چمنی، چشم هَزاران دیده‌ست؟
ترک رخ تو نمی‌کند با صد طعن
این مردم دیده، گرگ باران دیده‌ست!
مسیح کاشانی
درگذشته 1066 ق

حکیم رکن‌الدین مسعود کاشانی متخلّص به «مسیح» و مشهور به حکیم رکنا، از شاعران پُرگوی دوره صفوی است که به گفته نصرآبادی، «اشعارش قریب به صد هزار بیت است. در منزا حضرت صایبا، ده دیوان از او ملاحظه شد» (تذکره نصرآبادی، ج 1، ص 312). دیوان کامل اشعار او هنوز به چاپ نرسیده و این دو رباعی او را ما از کتاب‌های لغت بهار عجم (ج 3، ص 1778) و آنندراج (ج 3، ص 24) برگرفتیم.

«گرگ باران دیده» کنایه از آدم سرد و گرم چشیده و آزموده است و از حدود 900 سال پیش تا امروز، به همین عبارت، در متون نظم و نثر فارسی مورد استفاده شاعران و نویسندگان و عامه مردم قرار گرفته است. وجه تسمیه این تعبیر، مثل بسیاری از تعابیر و مصطحات کهن، مبهم است و همین ابهام، نویسندگان قدیم و جدید را به فکر انداخته که با تغییرات دلبخواهی در الفاظ مثل، آن را معنی‌دار کنند. البته یک وجه تسمیه عامیانه برای «گرگ باران دیده» وجود دارد: «ظاهر آن است که گرگ بچه از باران می‌ترسد و در وقت باران، از سوراخ خود بر نمی‌آید؛ هرچند گرسنه و تشنه باشد. اما چون گرگی بیرون خانه خود باشد و از اتفاقات، او را باران در گیرد و ببیند که از او آفتی و ضرری به این نمی‌رسد، بار دیگر دلیر می‌شود و از باران خائف نمی‌گردد» (بهار عجم، همانجا). بعضی از افراد محلی، بر این باور عامیانه صحّه می‌گذارند و معتقدند در روزهای بارانی، کوهستان از حیوانات خالی می‌شود.

نظامی گنجوی شاید قدیمی‌ترین شاعری باشد که در خمسه خود، به این اصطلاح تمثل جُسته است (شرف‌نامه، ص 188):

ز باران کجا ترسد آن گرگ پیر
که گرگینه پوشد به‌جای حریر

 ضیاء نخشبی نویسنده قرن هشتم (751 ق) هم این مثل را به‌کار بُرده است (طوطی نامه، ص 140): روزی در این باب، با گرگ مشورت کرد؛ گرگی کهنه بود باران دیده.

 شاعران دوره صفوی از قبیل صائب، سلیم تهرانی، میرنجات، اشرف مازندرانی، مخلص کاشی و دیگران، بارها مثل «گرگ باران دیده» را در شعر خود به کار بُرده‌اند (رک. فرهنگ اشعار صائب، ج 2، ص 625؛ مصطلحات الشعراء، ص 211؛ امثال و حکم، ج 3، ص 1300؛ کتاب کوچه، ج 4، ص 277). این اصطلاح، در زبان‌های لری و کردی و گویش‌های مختلف ایرانی به همین شکل به‌کار می‌رود و از اصطلاحات رایج مردم ایران در روزگار حاضر است (رک. «گرگ باران دیده»، مهدی مهدی زاده، 1392، ص 12 ـ 15).

به نظر می‌رسد باران در تعبیر «گرگ باران دیده»، بیشتر جنبه مجازی دارد. «ترسیدن گرگ از باران» که در بیت نظامی به آن اشاره روشن شده، به احتمال بسیار، برگرفته از باورهای عامیانه کهن در مورد حیوانات است و نباید با آن به گونه یک گزاره علمی برخورد کرد و در پی صدق و کذب آن برآمد. شبیه این باورها را در مورد سایر حیوانات هم داریم: «کفتار را گویند سالی نر باشد و سالی ماده» (منافع حیوان، ص 75). علم امروز این عقاید را رد می‌کند، اما باورهای عامه را با یافته‌های علمی امروز نباید سنجید. بعضی نویسندگان امروزی، دچار همین خطا شده‌اند و گفته‌اند، گرگ یک حیوان بیابانی است و باران دیدن برای این حیوان، امری طبیعی است و تجربه ویژه‌ای به شمار نمی‌رود. به همین دلیل، دنبال دستاویزهای بهتری برای توجیه منطقی این اصطلاح بر آمده‌اند و گزارش آن در پی می‌آید.

 

گرگ بالان دیده

نخستین بار، مؤلف برهان قاطع (1062 ق) معنی جدید بالان را وارد فرهنگ لغات پارسی کرد: «تله که بدان جانوران را گیرند» (ج 1، ص 225). بعد از او، عبدالرشید حسینی تتوی، مؤلف فرهنگ رشیدی (1064 ق) به استناد همین قول، یا به اجتهاد خود، «گرگ بالان دیده» را جایگزین «گرگ باران دیده» کرد: «بالان: تله جانوران. و از اینجاست که در مثل سایر است که کسی که مجرّب در امور باشد و به مصایب گرفتار شده باشد، او را گرگ بالان دیده گویند، یعنی تله دیده و عوام به غلط باران دیده گویند. و ظاهراً بعضی به واسطه تغییر لهجه، بالان را باران خواندند؛ چنان‌که شایع است میان راء و لام، و دیگران باران به معنی دیگر فهمیده‌اند» (ج 1، ص 208). رشیدی که برای معانی دیگر بالان، شواهدی از متون نظم فارسی آورده، در مورد بالان به معنی تله، هیچ نقلی که مؤید این معنی تازه باشد، اقامه نکرده است و برای ما نامعلوم است که این کلمه از کجا آمده و وابسته به کدام زبان است. دکتر انوری این معنی بالان را نپذیرفته و آن را در فرهنگ بزرگ سخن نیاورده است.

از آنجا که اغلب فرهنگ نویسان و مثل نگاران، کاری جز رونویسی از کتاب‌های قبلی انجام نداده‌اند، تعبیر «گرگ بالان دیده» از فرهنگ رشیدی به برخی کتاب‌های لغت و امثال راه یافت (انجمن آرای ناصری و ناظم الاطباء) و عده‌ای که می‌پندارند تعدّد و تکرّر نقل یک گفته در چندین کتاب، نشانه مقبولیت آن گفتار است، تعبیر بدون سند رشیدی را معتبر گرفته‌اند.

 

گرگ پالان دیده

وقتی که راء می‌تواند دگر گشته لام باشد، چرا «بالان» دگر گشته «پالان» نباشد؟ مؤلف بهار عجم (1152 ق) بر قول رشیدی ایراد وارد کرده، و پیشنهاد دیگری دارد: «تغلیط رشیدی که گرگ باران دیده غلط است و صحیح بالان دیده و بالان گله و رمه را گویند، غلط باشد و صحیح پالان دیده به بای فارسی مرادف آن است. چه، بازیگران ولایت، گرگ را پالان بندند، چنانچه از اهل زبان شنیده شده و به تحقیق پیوسته» (ج 3، ص 1778). این اهل زبان که مؤلفین هندی اغلب به آنها استناد می‌کنند، کیستند؟ مسافرانی که از ایران به هند رفته‌اند و شده‌اند برهان قاطع هندیان. همین حرف را سیالکوتی مُل وارسته (1180 ق) در مصطلحات الشعراء (ص 642) و محمد پادشاه (1306 ق) در فرهنگ آنندراج (ج 3، ص 24) تکرار کرده‌اند. در بهار عجم، این بیت سالک یزدی (زنده در 1063 ق) به عنوان شاهد سخن نقل شده است:

با کمند مهربانی بر نمی‌آید ز چاه
یوسف ما ای عزیزان گرگ پالان دیده است

 این تنها شاهدی است که برای این وجه مثل وجود دارد و به نظرم تا اصل دیوان سالک یزدی بازبینی نشود، نمی‌توان بر صحّت آن مُهر تأیید نهاد. بر فرض صحت هم، این بیت یگانه که ممکن است تحت تأثیر فرهنگ رشیدی سروده شده باشد، در برابر دهها شاهدی که برای «گرگ باران دیده» وجود دارد، وزن و اعتباری ندارد.

 

کُرک باران دیده

آقای فیروز منصوری در مقاله‌ای که به سال 1357 در مجله «هنر و مردم» به چاپ رسانده، بر آن است که شکل درست این اصطلاح، کُرک باران دیده است: «صورت اصلی کلمه، گرگ نیست بله کرک است و یعنی پوستین باران دیده که در آن باران تأثیر نمی‌کند. بدیهی است که باران گرگ را مجرّب و آزموده نمی‌کند. بلکه باران، کُرک ـ پوستین یا لباس‌های چرمی ـ را از بوته آزمایش در می‌آورد و از مرحله تجربه می‌گذراند» (ش 189 ـ 190؛ ص 58). منصوری، پژوهشگر تلاشگری است، اما از یک مقدمه درست که کُرک نوعی پوستین چرمین است، نتیجه‌ای نادرست گرفته است. برداشت استحسانی ایشان، با شواهد موجود همخوانی ندارد و کاملاً آشکار است که منظور شاعران قدیم ما در ابیاتی که آورده‌اند، همان گرگ بیابانی است نه کُرک چرمین. ایجاد تناسب میان گرگ و روباه و سگ و شیر نر و حضرت یوسف در اشعار مورد اشاره، مؤید این مسئله است. در حیرتم که ایشان «گرگ پیر» را در شعر نظامی چگونه به «کُرک پیر» تقلیل داده‌اند و چه وجهی برای پوستین پیر در نظر گرفته‌اند؟ در باب عبارت ضیاء نخشبی که می‌گوید شیر ـ سلطان جنگل ـ با گرگ باران دیده مشورت کرده، چه خواهند گفت؟

 بنابراین، در تعبیر «گرگ باران دیده»، گرگ همان گرگ بیابانی است و باران همان مائده آسمانی؛ و نحوه کاربرد مثل در متون قدیم و جدید، بر این امر گواه است؛ سایر حدسیات و پیشنهادات، از حمایت متون و پشتوانه کاربرد عوام و خواص بی بهره است. 





کلمات کلیدی :مثل‌نگاری

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۳:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٧/٤
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٥/٥/٢٩

 

گندم از کلام اگر بر آوری
شکل داس می‌شوند
خودنویس‌ها.

سایه بر چمن اگر بگستری
سرو باغ را
دشنه می‌زنند بر جگر، خسیس‌ها.

بوسه بر لبان عشق اگر زنی
جامه در مصیبتی عظیم پاره می‌کنند
کاسه لیس‌ها.

پلک اگر فرو بَری،
                کهیر می‌زنند هیزها
بغض اگر فرو دهی،
                کلافه‌ها می‌شوند هیس‌ها.

روزگار جالبی است:
مثل دستبند
جوش خورده دست‌هایشان به‌هم
دزدها، پلیس‌ها.

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٥/٢٩
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٥/۳/۱٩

به سال 786 هجری، شاه شجاع در بستر مرگ، به امیر تیمور گورکانی نامه‌ای نوشت که ما به مفاد تاریخی آن کاری نداریم. در این نامه آمده است: «اَثقال آز و امل از دوش نهاده، روی تضرّع به حضرت عزّت آورده، مصراع: از دوست یک اشارت، از ما به سر دویدن» (مطلع سعدین، ج 1، بخش دوم، ص 561). مصراعی که شاه شجاع بدان استناد جُسته، حکم ضرب المثل را پیدا کرده است (رک. مجمع الامثال، ص 23؛ امثال و حکم، ج 1، ص 131). این مصراع مثل‌گونه، در فضای ادبی قرن هشتم نزد شاعران بسیار شناخته شده بوده است.
همام تبریزی گوید (دیوان ، 136):
موقوف التفاتم، تا کی رسد اجازت
از دوست یک اشارت، از ما به سر دویدن.

ابن یمین فریومدی هم این مصراع را تضمین کرده (دیوان، 484):
با گوی گفت چوگان کای در هوای وصلت
پیوسته کار قدّم از بار غم خمیدن
داری دمی سر آن کآیی برم، اگرچه
با من ترا نباشد آیین آرمیدن
گویش چه گفت؟ گفتا: گر خوانی ار برانی
از دوست یک اشارت، از ما به سر دویدن.

عبید زاکانی هم که ید طولایی در نقیضه‌سازی دارد، دست از سر این مصراع بر نداشته است (کلیات، 502):
لطفی بکن زمانی تشریف ده که بی تو
خاطر نمی‌تواند زین بیش آرمیدن
این خوش خبر چو بشنید، برخاست ... و گفت:
از دوست یک اشارت، از ما به سر دویدن.

ابواسحاق اطعمه شیرازی هم این مصراع را نقیضه آورده است (کلیات، 201):
با مغز کلّه گفتم: ای قوّت دل من
زین پرده‌ات به حکمت خواهم برون کشیدن
مغز از سر ارادت، گردن نهاد و گفتا:
از دوست یک اشارت، از ما به سر دویدن.

سلمان ساوجی هم که از شاعران شاخص قرن هشتم است، گفته است (دیوان، 261):
ما چون قلم نخواهیم از دوست سر کشیدن
از دوست یک اشارت، وز ما به سر دویدن.

در تداول عامه مردم، این مثل به صورت: «از تو به یک اشاره، از من به سر دویدن» روایت شده است (فرهنگ بزرگ ضرب‌المثل‌های فارسی، ج 1، ص 283).


هفته نامه کرگدن، ش هفتم،  18 خرداد 95





کلمات کلیدی :مثل‌نگاری

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۳:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/۱٩
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٥/۳/۱٢

 
ترکش، به چند سانتی رؤیا رسیده است
انگار سیخ داغ به قلبی فرو کنند.
دنیای خیره کُش
حتی به تکه پارهء باران نیز...

در این همه گلوله که می‌بارد از هوا
لبخندتر بزن
این آخرین گل است.






کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۳/۱٢
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٥/٢/٢٧


به بهانه روزملی بزرگداشت خیام

سید علی میرافضلی

 روز 28 اردیبهشت ماه در تقویم ملی به عنوان روز بزرگداشت حکیم عمر بن ابراهیم خیامی نیشابوری معروف به خیام، نام‌گذاری شده است. حکیم خیام، فیلسوف، منجم و ریاضی‌دان نامدار ایرانی، 998 سال پیش در نیشابور به دنیا آمد و به سال 526 ق، در سن 87 سالگی، در همان شهر از دنیا رفت. شهرت او در دوران خودش، به واسطه رسالات فلسفی و علمی‌ و مقام شامخی بود که به عنوان یک دانشمند طراز اول داشت. اما به فاصله یک قرن بعد از مرگش، شهرت شاعری‌ او بر جایگاه علمی‌اش چربید و اکنون همه ما بیشتر او را به عنوان یک شاعر بزرگ ایرانی می‌شناسیم و شاید نقل قول‌های پراکنده‌ای در مورد اینکه چه دانشمند با منزلتی بوده و چه جایگاه والایی داشته، شنیده‌ باشیم و شاید هم نه!
رباعی‌سرایی خیام، در زمان حیاتش امری ناشناخته بوده است و نویسندگان هم‌عصر او از قبیل نظامی عروضی و ابوالحسن بیهقی در این باره کاملاً سکوت کرده‌اند. اولین منبعی که رباعیی به اسم خیام نقل کرده، رساله‌ای از امام فخر رازی (درگذشته 606 ق) است که در آن، ضمن تقریر مسئله معاد، به یکی از رباعیات خیام استناد جُسته و بر محتوای آن ایراد گرفته است. این رساله، حدود 70 ـ 80 سال بعد از مرگ خیام نوشته شده است:
دارنده چو ترکیب طبایع آراست
باز ازچه سبب فکندش اندر کم و کاست؟
گر خوب نیامد این بنا، عیب کراست
ور خوب آمد، خرابی از بهر چراست؟
سایر رباعیاتی که در منابع معتبر به اسم خیام نقل شده، از همین سنخ است. یعنی در آنها یک گره فکری وجود دارد که با زبانی ساده و بدون آرایه بیان شده است:
در دایره‌ای کآمدن و رفتن ماست
او را نه بدایت نه نهایت پیداست
کس می‌نزند دمی درین معنی راست
کین آمدن از کجا و رفتن به کجاست
..
ترکیب پیاله‌ای که در هم پیوست
بشکستن‌ آن روا نمی‌دارد مست
چندین سر و پای نازنین از سر دست
از مهر که پیوست و به کین که شکست؟
..
ز آوردن من نبود گردون را سود
وز بُردن من، جاه و جمالش نفزود
وز هیچ کسی نیز دو گوشم نشنود
کآوردن و بُردن من از بهر چه بود!
..
از جمله رفتگان این راه دراز
باز آمده‌ای کو که به ما گوید راز
پس بر سر این دو راهه آز و نیاز
تا هیچ نمانی که نمی‌آیی باز
برازنده حکیم خیام نیست  که دغدغه فکری‌اش باده و ساده باشد. او اگر فراغتی از درس و بحث و مطالعه و تحقیق پیدا می‌کرد، در حد قلم‌انداز، رباعیی می‌گفت و در گوشه و کنار کتاب و دفترش می‌نوشت و به مقداری نبود که دیوانی از رباعیات خود ترتیب دهد. به همین خاطر، ما مجموعه مدونی که فراهم آورده خیام باشد، در اختیار نداریم. این رباعیات معدود و پراکنده، با رباعیاتی که ما امروزه به اسم خیام می‌شناسیم و به خاطر سپرده‌ایم، از زمین تا آسمان تفاوت لفظی و ماهوی دارد؛ و انتساب رباعیاتی از این دست به خیام:
این قافله عمر عجب می‌گذرد
دریاب دمی که با طرب می‌گذرد
ساقی! غم فردای حرفان چه خوری؟
پیش آر پیاله را که شب می‌گذرد
..
می نوش که عمر جاودانی این است
خود حاصلت از دور جوانی این است
هنگام گل و باده و یاران سرمست
خوش باش دمی که زندگانی این است.
ساخته و پرداخته ذهن ادبای خوش ذوق است، نه آفریده ذهن آن حکیم فرزانه. این قبیل رباعیات که توسط خوانندگان نامدار و شاعران خوش‌صدا خوانده شده و در خاطر دوستداران شعر جای گرفته، با همه شور و احساسی که در آنها هست، به گواهی منابع متقن و مورد اعتماد، محصول 200 ـ 300 سال بعد از مرگ خیام است، نه زمانه او.
اگر حکیم خیام، از گور بر می‌خاست و بر رباعیاتی که بر بنای آرامگاهش نوشته‌اند، نظر می‌افکند، به احتمال زیاد گمان می‌بُرد که او را به اشتباه در‌آن مکان به خاک سپرده‌اند و اگر قدمی در‌ آن محوطه می‌زد و در کتابفروشی‌های آنجا، مجموعه رباعیات خودش را تورقی می‌کرد، قطع به یقین از شدت شرم و شگفتی، سر به بیابان‌های نیشابور می‌گذاشت.
طی این ربع قرنی که بر سر پژوهش در رباعیات خیام گذاشته‌ام، این سؤال همیشه برایم مطرح بوده که چگونه طی سیصد سال (از اوایل قرن ششم تا اوایل قرن نهم)، همه سرمایه ما از رباعیات خیام، فقط 100 رباعی است و ناگهان ظرف مدت 40 ـ 50 سال (از اوایل قرن نهم تا اواسط آن قرن)، شمار رباعیات خیام به صورت تصاعدی و جهشی، به 550 رباعی رسیده است؟ این 450 رباعی از کجا آمده و با کدام منطق و سلیقه‌ای، به قافله رباعیات خیام پیوسته است؟
اما از سه چهار سال پیش و با رواج شبکه‌های اجتماعی بخصوص با فراگیر شدن اپلیکیشن‌های تلفن همراه از قبیل تلگرام، این معما برای من کاملاً حل شده است و پاسخ خودم را پیدا کرده‌ام. الآن در این شبکه‌ها، هیچ نویسنده و شاعری امنیت ندارد. شعر فلان و بهمان را به اسم مولانا و قیصر امین‌پور و سهراب سپهری می‌زنند و هرچه فریاد می‌زنی، گوش کسی بدهکار نیست. این شعرها، گاهی فاقد قافیه و ردیف و زبان سالم و مضمون متعالی است و شاعران متوسط هم زیر بار انتساب آنها نمی‌روند، چه برسد به بزرگان شعر و ادب. در عصر تکنولوژی که دسترسی به منابع اصیل برای هر کسی امکان‌پذیر است و قابل قیاس نیست با 800 سال پیش که شعرها و کتاب‌ها، ماه‌ها و گاه سال‌ها طول می‌کشید تا از یک نقطه به نقطه دیگر برود، این همه خطا در نقل، و آمار بالای کُپی پیست (همان بردار و بگذار خودمان) هیچ توجیه عقلانی ندارد. چگونه ما انتظار داریم ادیب میان‌مایه‌ای مثل یاراحمد رشیدی تبریزی که در سال 865 قمری به هیچ کدام از امکانات وسیع امروزی دسترسی نداشته و از بسیاری از ظرایف سخن هم بی‌خبر بوده، از پیش خود، 400 رباعی به سرمایه رباعیات خیام نیفزاید؟ به نظر می‌رسد بی دقتی در نقل اشعار و کاهلی در شناخت گویندگان آنها و بی‌خیالی در مورد صحت و سقم مطالب، در خون پاک ما آریایی‌های اصیل و نژاده جریان دارد و اگر تمام دیوان‌های شعر را، از قدیم الایام تا امروز، در یک لوح فشرده به آحاد ملت ایران هدیه کنند، باز هم از صنعت شریف «بردار و بگذار» دست بر نمی‌دارند و هر شعر و مطلبی را، خوانده و ناخوانده، بی درنگ رونویسی می‌کنند و می‌فرستند برای نفر بعد؛ و اصرار هم دارند که نفر بعدی هم، به همین سیره حسنه اقتدا کند و زنجیره نشر جعلیات را، به مدد همان خون اصیل آریایی، استمرار بخشد.
از نظر من، آشفته بازار نقل شعر در گروه‌های اجتماعی مجازی که صدای بسیاری را در آورده، نمایش راستینی از خصلت بی‌مبالاتی ما ایرانیان در نقل اشعار و مطالب است. ما از 700 ـ 800 سال به همین شیوه، به تدوین جُنگ‌ها و مجموعه‌های ادبی پرداخته‌ایم و هر رباعیی را بدون تحقیق و تفحص، به اسم خیام و دیگران ثبت کرده‌ایم  و برای ما مهم نبوده که آن رباعیات، قوی یا ضعیف، فرآورده ذوق کیست. از شما چه پنهان، خوب که فکر می‌کنم، با خودم می‌گویم چه بهتر که نیاکان ما به امکانات ارتباطی دسترسی نداشته‌اند، وگرنه میراث ادبی ما چنان به‌هم آمیخته می‌شد که نه حکیم خیام نیشابوری قابل شناسایی بود و نه خواجه حافظ شیرازی؛ و الآن به جای 550 رباعی، 5500 رباعی ناهمگون، در پوشه رباعیات منسوب به خیام جا خوش کرده بود!

 





کلمات کلیدی :مسایل رباعی و کلمات کلیدی :یادداشتها

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٢/٢٧
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٥/٢/٢۳

خواجه حسن دهلوی، از شاعران نامدار پارسی زبان در خارج از مرزهای ایران‌زمین است. وی و امیر خسرو دهلوی در نیمه نخست قرن هشتم هجری می‌زیستند و هر دو، شاگرد شیخ نظام الدین اولیاء (725 ق) بودند. حسن دهلوی و امیر خسرو، نقش ارزنده‌ای در گسترش شعر فارسی در سرزمین هند داشتند. ضیاء برنی، مؤلف تاریخ فیروزشاهی، خواجه حسن دهلوی را «سعدی هندوستان» نامیده است. حسن دهلوی در دوران خود شاعری اثرگذار به شمار می‌رفت. دولتشاه سمرقندی، از رواج شعر او در قرن نهم هجری  خبر می‌دهد: «دیوان خواجه حسن در این روزگار عزیز و مکرّم است و صاحب‌نظران و مستعدان را به سخن خواجه اعتقادی و التفاتی زیاده از تصور است» (تذکرة الشعراء، ص 248). ما برای نمونه، بیتی از غزل‌های او را نقل می‌کنیم (دیوان حسن دهلوی، ص 7) که اثرات آن در شعر بعد از او نیز امتداد داشته است،. مصراع دوم این بیت، حالتی مثل‌گونه دارد:
مجنون لباس عقل و دین در عشق لیلی چاک زد
پند پدر مانع نشد رسوای مادر زاد را.

کمال خجندی (803 ق) که توجه خاصی به شعر حسن داشته، مصراع دوم را به عینه تضمین کرده است (دیوان کمال، ص 16):
منع «کمال» از عاشقی، جان برادر تا به کی
پند پدر مانع نشد رسوای مادر زاد را.

همچنین است عصمت بخارایی (840 ق) که حدود یک قرن بعد از حسن دهلوی می‌زیست (دیوان عصمت بخارایی، خطی، برگ 132):
پیراهن ناموس را «عصمت» به رندی پاره کرد
پند پدر مانع نشد رسوای مادر زاد را.

غضنفر کره‌جاری (1003 ق) شاعر اهل کاشان و از اقران وحشی بافقی، به شعر حسن دهلوی نظر داشته و نام او را به ایهام در بیت خود گنجانده است (خلاصه الاشعار، بخش کاشان، ص 351):
قول حسن کی می‌کند در صالح طالح اثر
پند پدر مانع نشد رسوای مادر زاد را.

مثل‌نگاران فارسی از قبیل هبله‌رودی، دهخدا و ذوالفقاری، این مصراع را به عنوان یک مصراع مثلی در کتاب‌های خود به ثبت رسانده‌اند (مجمع الامثال، ص 44؛ امثال و حکم، ج 1، ص 514؛ فرهنگ بزرگ ضرب‌المثل‌های فارسی، ج 1، ص 644)، اما نه اشاره‌ای به نام شاعرش کرده‌اند، و نه کاری به شواهد آن در شعر فارسی داشته‌اند.



هفته نامه کرگدن، ش دوم،  14 اردیبهشت 95





کلمات کلیدی :یادداشتها

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٢/٢۳
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٥/٢/٤


1)
توان خداحافظی کردنم نیست
از این خانه، این پلّه،
این صندلی، این در زنگ خورده
از این من.

2)
«صدایی، خدایی، کجایی؟»
در این جمله بی سر و ته
سکوت عجیبی است
که ویران‌ترم می‌کند.
برو ای نرفتن!

3)
رگم، سیل میِ‌خواهد اینجا
نگاهم، تگرگ.
چه اکسیژنی پلک‌های تو دارد
در این سنگ قبری که افتاده بر سینه من
چه آهنگ‌هایی
در این قصر آهن!

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٢/٤
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٥/۱/٢٢

 

خواب، خوش بود مرا
بر پَر خاطر تو؛
رو به رؤیای عدم می‌رفتم.
..

و غزالی که تویی
بوی شیر از دهنم می‌آید.
..

حلزونی است
که بر ساقۀ آب؛
بوسه‌هایی که خرامان تواند.
..

عطر فروردین کن
شبِ گردابِ مرا.
غرقه بر دامن گُل باید بود.
..

هیچ گهواره چنین
گوهر از گردن باران نگرفت
هیچ لالایی از این گویاتر.
..

به حبابی که تهی از تهی است
موج می‌اندازی
به لبانم که پُر از لبریز است.
..

ماه بودن خوب است
بر سر شانۀ تو
شانه بودن خوب است
بر سر زلف ترت.
..

ذوق لب‌های من است
ـ کفشدوزک ـ
روی انگشت گَزیدن‌هایت.
..

چه بنفشی است
سپیدار تنت؛
چه شبی دور سحر می‌پیچد!
..

خواب بر می‌خیزد
از لباس من و تو.
..

نام گُل را که بگویی
سنگ، دل می‌سپرد
خاک، در می‌گیرد.
..

موسم آتش و آب است انگار
موسم برف شدن روی ذغال
موسم ذوب شدن زیر زمستان درخت.
..

چه حریص است نفس‌هایِ مرا
شیشۀ روشن تو.
..

بال، بر بام تو می‌باید زد
خواب، بر نام تو می‌باید کرد.
..

کفنم، نزدیک است
بس‌که لب‌های تو دَم می‌دهدم.
..

به تَرَک‌هام برس
که در این زلزله درگیرترم.

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٦:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱/٢٢
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٥/۱/۱٥

 

نشسته‌ایم در این سایبان، من و گنجشک
به باغ می‌نگریم
و باغبان انگار
که هیچ خستگی‌اش نیست از هَرَس کردن.

به مهر می‌گویم
که: دارکوب عزیز!
از این چه سود که این سر رسیدِ باطل را
هزار مرتبه، بیهوده، پیش و پس کردن؟

و دارکوب عزیز
هزار مرتبه، این سر رسیدِ باطل را
ورق زده‌ست و نیاموخته‌ست: بس کردن!

نشسته‌ایم من و گنجشک
به باغ می‌نگریم:
نسیم، یک‌نفس از پویه در نمی‌مانَد
و عطر، در ورق غنچه در نمی‌گنجد.
پرنده، سهم درخت است
بهار را نتوان حبس در قفس کردن!





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱/۱٥
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٤/۱٢/٧

خبرنگار یک نشریة محلی از من پُرسید: چرا هنر؟ گفتم: چی چرا هنر؟ گفت: چرا هنر؟ آخرش متوجه شدم که این اسم یک ستون در نشریه‌شان است. نوعی اقتراح در مورد چرایی هنر. شعر زیر، پاسخ منظوم این اقتراح است.


جهان، کتابِ بی سر و تَهی است
که سطر سطر آن
به غیر حرف‌های خاک و خونْ گرفته نیست.
حکایت دروغ‌های این و آن
و کینة فلان
به خاطر فلان دلیل، با فلان.
کجایِ این کتاب، خواندنی است؟

فقط دو صفحه‌ای که عکس دارد و نقوش
و شعرهای بی رتوش
و لحظه‌های نابِ غیر قابلِ فروش
فقط همین!

در این کتابِ ناروا
اگر نبود رقصِ رنگ
اگر نبود نور و نغمه و نوا؛
کتاب را
درون گنجه‌ای سه قفله می‌گذاشتم
و جز سکوت
خیال هیچ کار دیگری نداشتم.

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱٢/٧
    لینک مطلب   نظر شما ()